خانه » قصه و داستان » داستانک/ توکل به خدا

داستانک/ توکل به خدا

قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند. عارفی از کوچه ای می گذشت. غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است . به او گفت ...

قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند. عارفی از کوچه ای می گذشت.
غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

عارف گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم!

جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۱
بازدیدها 1,586
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 9365

Comments are closed.


عضویت در خبرنامهء خبر شهری