خانه » قصه و داستان » داستانک/ بربری

داستانک/ بربری

روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود. قدم هایش را به آرامی به سوی خانه بر می داشت. از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می ...

روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود. قدم هایش را به آرامی به سوی خانه بر می داشت. از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می کرد. یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی دارند.

سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود. کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد. دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت. تازه متوجه دلیل نگاه‌های عابران شد. خودش و همسرش هر دو خندیدند.

نصف یکی از بربری ها خورده شده بود.
دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱
بازدیدها 1,247
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 8562
برچسب:

ارسال نظر:

*


عضویت در خبرنامهء خبر شهری