خانه » خانواده » وقتي غم مرگ و شادي زندگي به هم پيوند مي‌خورد

وقتي غم مرگ و شادي زندگي به هم پيوند مي‌خورد

رامشیر، سال 1387؛   دختری دبیرستانی با علائم تب، اسهال و استفراغ به پزشک مراجعه می‌کند. تشخیص پزشک یک عفونت حاد است. بر اثر همین عفونت هم هر دو کلیه دختر از ...

رامشیر، سال 1387؛

 

دختری دبیرستانی با علائم تب، اسهال و استفراغ به پزشک مراجعه می‌کند. تشخیص پزشک یک عفونت حاد است. بر اثر همین عفونت هم هر دو کلیه دختر از کار می‌افتند. نام آن دختر “سعیده خاشعی” است. سعیده آن موقع دوم دبیرستان بوده و تصورش را هم نمی‌کرده روزي به این بیماری مبتلا شود. بيماري كه به سراغ اين دختر مي‌آيد، پدر پیرش از پس هزينه‌هاي درمان برنمي‌آيد و برادر بزرگ‌تر سعيد هزينه‌هاي درمان را بر عهده مي‌گيرد.

 

آن روزها دستگاه دياليز در رامشیر وجود نداشته و سعیده و برادرش مجبور مي‌شوند هفته‌اي سه‌ مرتبه براي انجام دياليز به اهواز سفر كنند. سعیده از درس‌ و مدرسه عقب مي‌افتد و مجبور به ترک تحصیل مي‌شود و گوشه خانه می‌نشیند تا شايد فرجی شود. اين شرايط چهار سال ادامه مي‌يابد.

 

 

ماهشهر، سال 1387؛

 

 

“محمد عبادی” 20 ساله است. از همان كودكي مشکلاتی داشته و کلیه‌‌هايش کم‌کار بوده‌اند. دکترها می‌گویند مشکل مادرزادی است و محمد باید از کلیه‌هايش به خوبی مراقبت کند شايد بهبود يابد؛ به تدريج مشكل محمد روز به روز بيشتر مي‌شود کلیه‌ها از کار می‌افتند. کار به جایی می‌رسد که هفته‌ای سه‌بار بايد دیالیز كند؛ كم‌كم مشکلات بیشتر می‌شود و بر اثر کم‌کاری کلیه‌ها، چشم‌های محمد هم کم‌بینا می‌شوند؛ مشکلات به اینجا ختم نمی‌شود و ناشنوایی هم سراغ محمد می‌آید. پدر و مادر چاره‌ای ندارند جز اینکه دنبال کلیه بگردند. به همه شهرها سر می‌زنند تا شاید جایی کلیه ارزان‌قیمت پیدا کنند، ولی نمی‌شود؛ انگار همه درها بسته شده؛ کلیه کمتر از 8 ميلیون تومان پیدا نمی‌شود؛ سه سال این وضعیت ادامه پیدا می‌کند.

 

 

باغملک، خرداد 1391؛

 

 

امتحانات بچه‌ها تازه تمام شده؛ “ستار آراسته”، 17 سال دارد؛ در خانه دوستش “پژمان” نشسته‌اند و درباره کارهایی که مي‌خواهند در فصل تابستان انجام دهند، حرف می‌زنند. دوست دیگری می‌آید و از “ستار” می‌خواهد که با هم بیرون بروند. ستار علی‌رغم میل باطنی می‌رود؛ سه‌نفری سوار موتور می‌شوند و حرکت می‌کنند. گرم صحبت با هم هستند كه ناگهان ماشیني مقابل آنها ظاهر مي‌شود؛ موتور با حالت وحشتناکی به زمین برخورد مي‌كند و هر سه نفر به طرفي پرتاب مي‌شوند و با جدول كنار خيابان برخورد مي‌كنند. یکی از پسرها همان‌جا جان خود را از دست مي‌دهد و “ستار” هم ضربه مغزی می‌شود. به سرعت او را به بيمارستان باغملك منتقل مي‌كنند، ولي به دليل اينكه شرايط او بسيار وخيم بوده، ستار را به سرعت به اهواز مي‌فرستند.

 

 

اهواز، بيمارستان گلستان، فرداي روز حادثه؛ ستار روی تخت ICU خوابیده و تکان نمی‌خورد. دكترها سرم‌های مختلفي به او وصل كرده‌اند؛ به كمك دستگاهي كه به او متصل شده، آرام نفس می‌کشد و قفسه سینه‌اش بالا و پایین می‌رود. بی سر و صداست؛ آرام‌تر از هر نوجواني در اين سن و سال.

 

چند آزمایش و عکس گرفته می‌شود و دکتر به این نتیجه می‌رسد که ستار مرگ مغزی شده است.

 

 

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، منطقه خوزستان، پدر ستار پشت در ICU منتظر نشسته و هر کسی از اتاق بیرون می‌آید ناخودآگاه بلند می‌شود به سمت او می‌رود شايد از پسرش خبري داشته باشد. دست خودش نیست؛ نگران است. دكترها به هر صورتی كه شده به پدر می‌گویند كه ستار رفته و او مي‌تواند با اهداء اعضاي بدن پسرش جان چند بيمار ديگر را نجات دهد؛ آقاي “آراسته” به اهداء رضایت می‌دهد؛ با اين حال انگار ته دلش هنوز امید دارد که شاید ستار بار دیگر به زندگی برگردد. دست به دعا می‌شود، ولی افسوس که مرگ مغزی یعنی وداع با زندگی.

 

 

سه روز پس از قطعی شدن مرگ مغزی قرار است عمل پیوند انجام ‌شود. امروز روز موعود است. همه پشت در ICU منتظرند. مادر را برده‌اند جایی تا این صحنه را نبیند. پدر چشم‌هایش قرمز است؛ حرف نمی‌زند، فقط به در خیره شده. برادرها کنار پدر نشسته‌اند، ولی گریه نمی‌کنند. پدر برای چند لحظه می‌رود؛ برادرها بدون اینکه بخواهند هر کدام گوشه‌اي مي‌نشينند و می‌زنند زیر گریه. صداي هق‌هق اين دو برادر توی راهروی بیمارستان می‌پیچد. ديگر برای آنها مهم نیست کسی گريه آنها را ببيند، همین که پدر نیست، کافی است. پدر نباید این اشک‌ها را ببیند؛ ته دلش خالی مي‌شود. راست گفته‌اند كه تنها آن كه برادر از دست داده، غم داغ برادر را مي‌شناسد.

 

حالا مادر هم آمده و پشت در ICU نشسته؛ انگار نتوانسته‌اند او را جايي دور از پسرش نگه دارند و هر طور شده خودش را به اینجا رسانده. حالا همه هستند. دوست ستار می‌گوید: “زمانی که برای خداحافظی پيش او رفتم دیدم که براي يك لحظه يكي از پاهاي او تکان خورد؛ مطمئنم.” موضوع را مي‌گويند و پزشك‌ها هم براي اطمينان دوباره نوار مغزی می‌گیرند؛ در باز می‌شود و دکتر حرف آخر را می‌زند:”مرگ مغزی”.

 

 

دکتر بحرینی، فوق تخصص جراحی پیوند اعضا می‌گوید: “وقتی بیمار به این بخش می‌آید، چهار متخصص در رشته‌های نورولوژی، جراحی مغز و اعصاب، بیهوشی و داخلی بیمار را معاینه می‌کنند و در صورتی که مرگ مغزی را تایید کردند، متخصص پزشکی قانونی نیز این موضوع را بررسی می‌کند و در صورتی که او هم تایید کند با قاطعیت می‌توان گفت بیمار دچار مرگ مغزی شده است. در مورد اين بيمار حرکاتی در پای او مشاهده شد و برای اینکه شبهه رفع شود، یک آزمایش تشخیصی انجام شد كه نتایج قبلی را تایید کرد. گاهی در بیماران مبتلا به مرگ مغزی حركاتي در ناحيه پا مشاهده می‌شود که اين حركات ناشي از نخاع است و هیچ ربطی به مغز ندارد. در آن لحظه مغز کاملا از کار افتاده است.”

 

حرف آخر دکتر همه چیز را تمام می‌کند. مادر که تا حالا کنار در نشسته و به نقطه‌ای دور خیره شده بود، ناگهان بغضش می‌ترکد و اشک‌هایش جاري مي‌شود. ناله می‌کند؛ داد می‌زند؛ مادرانه پسرش را صدا مي‌زند؛ می‌گوید:”دا ستار چقدر برایت امید داشتم؛ رفتی و هم آرزوهایم را بردی؛ نگفتی مادرم بعد از من چه کند؟ نگفتی مادرم آرزو دارد مرا توی لباس دامادی ببیند؟ عقده همه این‌ها را توی دلم گذاشتی و رفتی؛ برو، خداحافظ؛ برو…” با لحن بختیاری‌اش می‌خواند؛ سوزدار هم می‌خواند و صدايش در سكوت راهرو بيمارستان مي‌پيچد….

 

پدر دست گذاشته روی سرش. حالا دیگر اشک‌هایش هم روی گونه‌هایش جاري شده‌اند. می‌گوید: “هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم اینجا، پشت این در انتظار پسرم را بكشم. وقتی گفتند ستار مرگ مغزی شده برای رضای خدا رضایت دادم. من که جوانم را از دست داده‌ام، حداقل جان چند نفر دیگر نجات پيدا كند و پدر و مادرهای دیگر جوان‌شان را از دست ندهند.” بعد هم سرش را می‌گیرد توی دو دستش و می‌زند زیر گریه. دیگر هیچ اهمیتی ندارد چه کسی اطرافش هست؛ گریه می‌کند و پدرانه ناله می‌زند.

 

کمی آن‌طرف‌تر پشت در اتاق پیوند کلیه شرايط طور دیگری است. “سعیده” با لباس آبی بیمارستان منتظر است تا عمل آغاز شود. خوشحال است برق شوق توي چشم‌هایش پیداست. برقی پر از خستگی دیالیز. می‌گوید: “راحت می‌شوم؛ خیلی تلاش کرديم کلیه پيدا كنيم، ولي نشد. خیلی سختی کشیدم؛ چهار سال با این وضعیت کنار آمدم. حالا هم انگار دارم خواب می‌بینم؛ یک کلیه اهدایی!”

 

 

خواب نمی‌بینی، باور کن سعيده؛ رویاهایت دارند تعبیر می‌شوند و خدا دعای تو را برآورده کرده. این‌ها همه در بیداری است؛ جلوی چشم‌های من و تو.

 

 

مادر محمد در ورودي بخش پیوند ایستاده و دعا می‌کند. همین دعاهای مادرانه‌اش حالا برای محمد چاره‌ساز شده. نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. او هم باورش نمی‌شود پسرش بعد از سه سال باز هم می‌تواند مثل بقیه زندگي كند و ديگر درد کلیه او را آزار ندهد؛ مثل بقيه پسرهای هم سن و سال خودش زندگی کند.

 

 

محمد هم با لباس آبی بیمارستان توی بخش پیوند منتظر است. مثل اینکه دارد با دردها حداحافظي مي‌كند. مادرش می‌گوید: “خیلی سخت است؛ سه سال پسر بيمارت را گوشه خانه ببینی و نتوانی برایش کاری انجام بدهي. ببینی دارد ذره‌ذره آب می‌شود، به هر جا هم که فکرت برسد بروی تا درمانش کنی، ولی نشود. باید مادر باشی تا این چیزها را درک کنی.”

 

دکتر بحرینی و همراهان می‌آیند و عمل پیوند آغاز می‌شود. کلیه‌هاي ستار به بدن سعیده و محمد پیوند می‌شوند. کبد هم به بيمارستان نمازي شیراز منتقل می‌شود تا آنجا به بيماري نيازمند اهدا شود. حالا پشت در اتاق عمل شلوغ است؛ عده‌ای شادند و عده‌ای غمگین؛ از امروز به بعد سرنوشت اين آدم‌ها به هم پيوند مي‌خورد؛ شايد هيچ‌كدام اين‌ها تصورش را نمي‌كردند كه روزي پشت اين در باشند و اينجا همديگر را ببينند، ولي حالا تكه‌اي از وجود پسر يك مادر در وجود پسر و دختر دو مادر ديگر جا گرفته. مادر ديگري هم در شيراز چشم به‌راه نشسته و انتظار مي‌كشد تا جگرگوشه‌اش از اتاق عمل سالم بيرون بيايد.

 

ستار می‌رود؛ آرام مي‌رود. دعای سه جوان و خانواده‌هایشان هم تا آخرت ستار را بدرقه می‌کند. دعایی پر از خیر و نیکی. ستار رفت و حالا آرام خوابيده، ولی اعضای بدنش می‌توانند باز هم زندگی کنند و امید بدهند به سعیده و محمد و آن بيمار شيرازي.

 

گزارش از طيبه رفيعي، خبرنگار ايسنا، منطقه خوزستان

سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱
بازدیدها 1,246
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 5472

Comments are closed.


عضویت در خبرنامهء خبر شهری