خانه » گفتگو » زیبایی نویسنده بودن همین است

زیبایی نویسنده بودن همین است

  ارمیون هوبی/ محمدامین فقیه «گاهی فراموش می‌کنم که باید خواننده را سرگرم کرد» کالم مک‌کین در لهجه خفیف ایرلندی کالم مک‌کین بعضی کلمات نه‌‌چندان مودبانه به چیزهای زیبایی بدل می‌شوند. داستان‌های او ...

 

  • ارمیون هوبی/ محمدامین فقیه
  • «گاهی فراموش می‌کنم که باید خواننده را سرگرم کرد» کالم مک‌کین
    در لهجه خفیف ایرلندی کالم مک‌کین بعضی کلمات نه‌‌چندان مودبانه به چیزهای زیبایی بدل می‌شوند. داستان‌های او نیز، به یک اعتبار، همین کار را می‌کنند- او تقریبا بهتر از تمام نویسندگان معاصر مفاهیم عالی را از کلمات پست بیرون می‌کشد.
    مک‌کین تا 40‌سالگی شش رمان نوشته بود، اما رمان پرفروش او در سال 2009 به نام Let the Great World Spin بود که برنده چند جایزه شد و نام او را جهانی کرد. روایت‌های مختلف داستان حول ماجرای بندبازی فیلیپ پتی در سال 1974 بین برج‌های مرکز تجارت جهانی می‌گردد و به این ترتیب، این رمان درباره یازدهم سپتامبر است بدون آن‌که نامی از یازدهم سپتامبر ببرد- مرثیه‌ای والا و خوش‌نغمه مانند رقص پتی بر طناب در طول چند دهه پیش از فروریختن برج‌ها. همه شخصیت‌های کتاب نوعی فقدان را تجربه کرده‌اند و یک مادر داغ‌دیده می‌بیند که «همه‌چیز در نیویورک بر چیز دیگری بنا شده است و هیچ چیز کاملا مستقل نیست، هر چیزی مانند چیزهای قبلی‌اش عجیب و درعین‌حال با آن‌ها مرتبط است.» اگر کلمه «نیویورک» را حذف کنیم، این جمله می‌تواند رویکرد مک‌کین را نیز به داستان توصیف کند. اولین رمان این نویسنده 48‌ساله پس از Let the Great World Spin، یعنی TransAtlantic، سفری در عرض اقیانوس اطلس است که به نخ‌بازی می‌ماند و همه‌چیزش به هم گره خورده و به هم وابسته است.
    مک‌کین که نزدیک به دو دهه در نیویورک زندگی کرده است، من را به یک نوشیدنی در یک کافه ایرلندی در مرکز شهر به نام- خب معلوم است دیگر- «اولیس» دعوت کرد. می‌گوید: «این کافه را در حقیقت 10سال پیش با فرنک مک‌کورت باز کردم. تا حالا فرنک را دیده‌اید؟ مرد نازنینی است. ما ربان قیچی نکردیم، نشستیم و اولیس را خواندیم.» مک‌کین خیلی خوب حرف می‌زند. با خوشحالی گپ می‌زند و مدام من را سوال‌پیچ می‌کند ولی بالاخره سر حرف را می‌کشانم به سمت TransAtlantic. سه تا از داستان‌های این کتاب درباره شخصیت‌های واقعی تاریخی است: فردریک داگلاس، یکی از رهبران جنبش ضدبرده‌داری و برده سابق، جرج میچل، سناتور آمریکایی و فرستاده صلح به ایرلند شمالی و آلکاک و براون، نخستین کهنه‌سربازان جنگ جهانی که توانستند برای اولین‌بار در سال 1919 از بریتانیا به آمریکا پرواز کنند. سفر این دو نفر بخش درخشان آغازین کتاب را شکل می‌دهد. مک‌کین می‌گوید این دو برایش مشکلی به وجود نیاوردند، داگلاس مایه دردسرش بود. از او خوشش می‌آمد، از او بدش می‌آمد و زمانی که متوجه شد «این دو موضوع متضاد در واقع مکمل هم هستند، هر دو حقیقت دارند»، بالاخره توانست داستان را پیش ببرد.
    او می‌گوید: «می‌خواستم داستان فقط درباره داگلاس باشد، ولی این طوری یک رمان تاریخی می‌شد»، چهره‌اش را در هم می‌کشد و ادامه می‌دهد: «از این اصطلاح متنفرم… خیلی محدودکننده است. منظورم این است که همه رمان‌ها به نوعی تاریخی هستند. اما این‌که اسم چیزی را بگذارید رمان تاریخی، انگار دست و بالش را بسته‌اید. متوجه‌‌اید؟ انگار شیوه رفتارش را از قبل معین کرده‌اید. من هم اصلا دلم نمی‌خواهد رمان‌هایم مصنوعی باشند.»
    شخصیت لیلی، یک خدمتکار قرن نوزدهمی که راه خود را به سمت آمریکا باز می‌کند، خودبه‌خود در برابر چشمان مک‌کین ظاهر شد؛ درست مانند نوه لیلی که با آلکاک و براون، زمانی که برای پروازشان آماده می‌شدند، آشنا می‌شود.
    مک‌کین می‌گوید: «و من با خودم می‌گفتم خیلی عجیب و غیرعادی است، اما وجود این زن‌ها حتما یک دلیل دارد. ولی بعد، کاملا برایم موجه شد چون با سه ماجرای غیرداستانی مردانه و با سه ماجرای داستانی زنانه سر و کار داشتم که روی هم منطبق می‌شدند. من حدود 12سال پیش در مصاحبه‌ای گفتم که نوشتن درباره شخصیت‌های واقعی به نوعی نشان‌دهنده ضعف تخیل نویسنده است.» من می‌گویم الان خودتان‌ گیر افتادید. وی ادامه می‌دهد که «کاملا‌ گیر افتادم. دلیلش این بود که آن زمان رمانی با نام Dancer نوشته بودم که زندگی رودولف نورییف را به داستان می‌کشید. و بعد از آن، دیگر کمابیش درگیر این حوزه شدم.»
    البته این اولین‌بار است که او یک فرد در قید حیات را به عنوان شخصیت داستانش انتخاب می‌کند- جرج میچل نقش موثری در وساطت پیمان «جمعه مقدس» داشت و مردی است که مک‌کین او را یک قهرمان تمام‌عیار می‌داند. مک‌کین به همسر میچل نامه نوشت و او که اتفاقا Dancer را در گروه کتابخوانی‌اش خوانده بود، به گرمی پاسخ او را داد که با کمال میل حاضر است جزییاتی مانند رنگ کفش میچل را (که مشکی است، نه قهوه‌ای) نیز در اختیار او قرار دهد.
    می‌گوید: «اما آیا احساس نگرانی داشتم؟ نه. اصلا چنین احساسی ندارم. از این نگاه که- کلیفورد گرتس از آن صحبت می‌کند- واقعیت نیز به اندازه خیال اختراعی است، خوشم می‌آید. ویلیم مکسول معتقد است که بخش اعظم خاطرات را دروغ تشکیل می‌دهد و به این ترتیب است که ما دست به اختراع آن می‌زنیم. من معتقد نیستم که شاعران بیش از داستان‌نویسان معطوف به حقیقت یا اخلاق هستند و فکر نمی‌کنم که داستان‌نویسان چیزی بیشتر از روزنامه‌نگاران داشته باشند. تفاوت در انتخاب کلمات خوب و جای مناسب برای آن‌هاست.»
    مک‌کین کارش را با روزنامه‌نگاری آغاز کرد. چرا به جای روزنامه‌نگاری رمان می‌نویسد؟ «اگر روزنامه‌نگار بودم، آن وقت می‌دانستم آخر کار قرار است کجا باشد. اما حالا نمی‌دانم آخر کار به کجا خواهد رسید یا چه اتفاقی قرار است بیفتد.» سفر خود مک‌کین از این سوی اقیانوس اطلس به آن سو زمانی انجام شد که او 18 سال داشت و گرم داستان‌های گینزبرگ، کروئک و فرلینگتی، به قول خودش «ادبیات مردان جوان»، بود. پدرش یک فوتبالیست حرفه‌ای بود که بعدها در روزنامه «ایونینگ پرس» دوبلین ویراستار ادبی شد و این‌ها کتاب‌هایی بودند که او از سفرهای کاری‌اش به آمریکا برای کالم می‌آورد. بعد از مدت کوتاهی کار در یونیورسال پرس در نیویورک، به دوبلین بازگشت و در آیریش پرس مشغول به کار شد.
    «من صفحه مخصوص خودم را داشتم. خیلی بد بود. مطالبش افتضاح بود. مثلا صفحه‌ای مخصوص جوانان بود- چه آلبومی بیرون آمده، مد مو و ریش و از این جور مزخرف‌ها. خیلی افتضاح بود. اما مایه لذتم بود. با دوستانم کلی می‌خندیدیم. ما را به مهمانی‌های معرکه دعوت می‌کردند و خوش می‌گذراندیم.»
    اما بعد از مدتی دید که علایق ادبی‌اش بر این نوشته‌ها سایه افکنده است. در تابستان 21سالگی‌اش، به کیپ‌کاد نقل‌مکان کرد، یک ماشین تحریر کهنه خرید، به سبک کروئک یک بند کاغذ تهیه کرد («مسخره است، می‌دانم») و دست به کار نوشتن شاهکارش شد. در پایان تابستان، به دست‌رنجش که یک خروار کاغذ بود، نگاهی انداخت. می‌گوید: «با خودم گفتم:‌ای لعنت! هیچ چیز حالی‌ام نیست. شوق لازم را داشتم ولی هیچ قصه‌ای نداشتم.» برای همین، در جست‌وجوی یک قصه و بلکه ‌هزاران قصه، راهی سفری ماجراجویانه با دوچرخه دور آمریکا شد که تعیین‌کننده‌ترین تجربه زندگی‌اش شد. وقتی از او می‌خواهم چند خاطره خوبش را تعریف کند، نفس محکمی می‌کشد و سرش را تکان می‌دهد: «خاطره‌های خوب زیادند.» مثلا، سن‌فرنسیسکو («در طول پل گلدن گیت رکاب زدم، به کتابفروشی سیتی لایتس رفتم، تمام صورتم از اشک خیس شده بود»)، یک خوش‌اقبالی در رستورانی کوچک در نیومکزیکو («تقریبا بی‌پول شده بودم، روی پیشخوان پول خردهایم را شمردم و بعد سریع دستکش‌های دوچرخه‌سواری‌ام را دستم کردم و یک‌نفر ناشناس آرام یک صورتحساب 20دلاری را سر داد روی پیشخوان؛ آدم نازنینی بود») و یک دوره طولانی آموزش به جوانان بزهکاری که در مراسم کلیسایی در تگزاس دیده بود. «یکی از دلایلی که درباره این موضوع چیزی ننوشته‌ام این است که هنوز دارم درباره آن می‌نویسم، منظورم را می‌فهمید؟ همه این داستان‌ها همچنان در حال جوشیدن هستند.»
    او تعریف می‌کند که در یوتا گم شده بود و نزدیک بود بمیرد. «واقعا بی‌احتیاطی کردم. ولی فکر می‌کنم بخشی از زیبایی نویسنده بودن همین است- همیشه بی‌پروا هستید. ممک‌کین است از لبه یک پرتگاه هم بپرید. وانگات این را به زیبایی گفته است- او گفته است که ما همیشه باید از لبه پرتگاه بپریم و در مسیر سقوط سعی کنیم بال درآوریم. و دقیقا هم نویسندگی همین حس را دارد.»
    حتی ممک‌کین است شکلش با این فرق داشته باشد: کالم می‌گوید: «من یک میز اختراع کردم که در واقع محل نشستنم درون یک کمد است. در را روی خودم می‌بندم و وارد دنیای دیگری می‌شوم. بله، من خیلی آدم خسته‌کننده‌ای هستم: من در منطقه آپر ایست ساید نیویورک زندگی می‌کنم، یک خیابان با سنترال پارک فاصله دارد. سه تا فرزند دارم. هر روز با سگم دور پارک پیاده‌روی می‌کنم.»
    او همچنین در کالج هانتر نگارش خلاق تدریس می‌کند و هر سال به دانشجویان ورودی می‌گوید که نمی‌تواند چیزی به آن‌ها یاد بدهد. «من واقعا نمی‌دانم قید چیست. نمی‌دانم واقعا تعریف شخصیت چیست. پیرنگ به نظرم خیلی بچگانه می‌آید. همه‌چیز به زبان مربوط است، به این‌که چگونه آن را روی صفحه کاغذ بیاورید.»
    به او می‌گویم که قطعه مورد علاقه من در رمانش جمله‌ای است که در ابتدای بخش اِمیلی می‌خوانیم: «آغاز قصه‌ها برای او مانند بغضی بود که در گلو مانده است»، مک‌کین جمله را بلند و با احساس رضایت از خود تکرار می‌کند. «بله، فکر کنم این تنها جمله‌ای بود که در آن درباره عمل نوشتن این قدر صریح حرف زدم. به نظرم بخشی از این موضوع چیزی است که درون شما وجود دارد و باید با آن مواجه شوید و درست نمی‌دانید که آن چیز چیست. وقتی بالاخره احساس کردم که این چیز خودش را به من نشان داده است، نفس راحتی کشیدم و بعد آن بغض توی گلویم از بین رفت.» ذهن مک‌کین مدت‌ها درگیر اصطلاح پرتغالی «saudade»، به معنی در آرزوی یک چیز ازدست‌رفته بودن، بوده است. او قبلا در یک مصاحبه اقرار می‌کند که «تقریبا تمام شخصیت‌های من از خانه‌شان دور هستند و می‌خواهند راهی بیابند تا به خانه برگردند» و این مضمون بیش از همه در همین رمان او مشهود است. از او می‌پرسم تا به حال احساس کرده است که دارد بیش از اندازه احساساتی می‌شود. با قطعیت می‌گوید: «بله. مطمئنا این احساس را داشته‌ام. سعی می‌کنم احساساتم را متعادل و آن را تقسیم کنم… حاضرم با تمام بدبین‌های عالم مسابقه بدهم- من هم مثل همه ناامید و افسرده می‌شوم، از این احساسات نمی‌ترسم- ولی به نظرم کار بیهوده‌ای است.» از طرف دیگر نیز: «نمی‌خواهم همه‌چیز خوب و حاضر و آماده باشد. چون در این صورت هیچ چیز برایم جذابیت ندارد. برای همین، باید پا در یک وادی بگذارید که در آن به خودتان نگاه می‌کنید و به پیش می‌روید»- با حرکاتش‌ نشان می‌دهد که انگار صفحه‌ای پیش رویش باز است- «وای! عجب کار وحشتناکی کردم! … اما باور دارید که این مسائل پیش می‌آید؛ من عملا این را تجربه کرده‌ام.»
    مک‌کین به بنیاد «Narrative 4» اشاره می‌کند؛ یک خیریه جهانی که وی از بنیان‌گذارانش بوده است و هدفش ایجاد تغییراتی اجتماعی از طریق قصه‌گویی است. «مثلا، بچه‌هایی از لیمریک و بچه‌هایی هم از شیکاگو دور هم جمع می‌شوند و دوبه‌دو برای هم قصه‌هایشان را تعریف می‌کنند. بعد آن قصه‌ها را برای کل گروه تعریف می‌کنند. ولی قسمت واقعا زیبایش این جاست که باید قصه طرف مقابلت را برای گروه تعریف کنی. هدف این کار ایجاد همدلی است.»
    در این لحظه، بعدازظهرمان مدت‌هاست که در غروب خورشید ناپدید شده است و عکاس و همچنین صاحب کافه، دنی مک‌دانلد، که هم‌وطن و دوست قدیمی مک‌کین است به ما ملحق شده‌اند. مک‌کین دارد درباره داستان در برابر غیرداستان صحبت می‌کند که خودش حرف خودش را قطع می‌کند: «چیزی که نباید فراموش کرد این است که این هم نوعی سرگرمی است. آن‌قدر خودمان را بالا می‌بریم که گاهی فراموش می‌کنیم باید خواننده را نیز سرگرم کرد، باید حواسمان به آن‌ها باشد. صدای مردم در کافه بلندتر می‌شود، فنجان‌های خالی پشت هم جمع می‌شوند و مک‌کین همچنان به صحبت کردن ادامه می‌دهد.»
سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲
بازدیدها 631
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 28404

ارسال نظر:

تصویر کپچا
*

عضویت در خبرنامهء خبر شهری