خانه » فرهنگ و ادب » شعر » باید مرد و منتظر ماند

باید مرد و منتظر ماند

بازخوانی آثار شهرام شیدایی

 

«هر شاعر بزرگی شعرش را تنها از یکه گزاره‌ای شاعرانه خلق می‌کند. معیار عظمت او حدی است که تعهد او به یکگی آن چنان باشد تا بتواند تکلم شاعرانه خود را تماما در بطن آن حفظ کند. گزاره شاعر ناگفته به جا می‌ماند. نه هیچ‌یک از تک شعرهایش، نه مجموعه همه آنها، همه‌اش را نمی‌گوید. با این حال، هر شعری از تمامیت یکه گزاره‌ای شاعرانه سخن می‌گوید، و در هر آن، آن گزاره را بازگو می‌کند. از مقر گزاره موجی بر می‌خروشد که در هرآن، تکلم او را چون تکلمی شاعرانه به حرکت وامی‌دارد. اما آن موج، هر قدر هم که از مقر خود دور دورتر برود، در خروش خود، کاری می‌کند تا جنبش تکلم به آن منشا بیش از پیش پنهان پس بنشیند.» مارتین هایدگر شهرام شیدایی شاعر بزرگی بود یا نبود، خروش یکه گزاره ناگفته‌اش، در عین پنهان ماندن منشا، زمانه‌ای را افشا می‌کرد که دیگر شعر را به خود نمی‌پذیرفت و در واقع این شعر بود که پذیرای زمانه می‌شد. زمانه‌ای که برخلاف نقل قول هایدگر، شاعر نه موصوفی برای صفت «بزرگ» بود، نه معیاری برای «عظمت» به دست می‌داد.
زمانه، از مواجهه یا مراجعه به شعرش عظمتی را نمی‌یافت که به عکس، «مقر شعر» ضعف فزاینده را از خود پس می‌زد. گزاره ناگفته‌ای در کار نبود. شعرهای ناگفته را گزاره‌های گفته و بازگفته توجیه می‌کردند. از سرودن شعر عظمتی حاصل نمی‌آمد. بلکه برعکس، تدریجا «ضعف»، «ناتوانی» و «ناتمامی» مهم‌ترین دلایل وجودی شعر بود. و هست. فرآیندی که بعدها یا «گزاره ناگفته» را با شعرهای ناگفته تاخت می‌زند یا با هیستری پایان‌ناپذیری گزاره گفته را جایگزین می‌کند. شیدایی فقط با سه کتابی که هیچ عظمت-طلبی را اقناع نمی‌کند، دریافته بود که به اقتضای عصر سازندگی و بازسازی، سعادت و لذت جز در عرصه زندگی خصوصی معنادار نخواهد بود. محمد مالجو، سیمای دهه 70 را در عبور از جامعه سیاست‌زده دهه 60 به سمت جامعه‌ای اقتصادزده ترسیم می‌کند. لذت و موفقیت، در چنین فضایی بیش از آنکه در مقاومت و دفاع از «امر نو» مجالی برای بروز پیدا کند، ماحصل کرنش در پیشگاه «امر آشنا» است.
«مدت‌هاست که شعرم را به جای آدم‌ها / برای کتم که روبه‌رویم آویخته می‌خوانم.» سیاست شعری شیدایی در این دو سطر به خوبی عینی و علنی می‌شود. گو اینکه در جایی دیگر، «من شعری» به خود تلقین می‌کند که «حواسم هست که به جای چند مرده باید فکر بکنم.» چشمپوشی از آدم‌ها و حرف‌زدن با کت آویزان، طنینی از «آی آدم‌ها» و «قبای ژنده‌ای» دارد که فارغ از صناعات تلمیح و تضمین یا تقدیم شعر به بایگانی تاریخ ادبیات، در کمال حواس‌پرتی همه ردپاها را پاک می‌کند.
شعر شیدایی مملو از اشیا قراضه است. فولکس واگن، تختخواب فنری، چراغ قوه و تانک. اشیایی دهه شصتی که در نوستالژیای نثر داستانی معاصربه فتیشیسمی روایی قلب ماهیت پیدا می‌کند. شیدایی در شعرهایش نه تمایلی به عملیات نجات انسان و ستایش از نجات‌دهندگان داشت و نه تسلیم بیماری وداع با نحو و سخن گفتن با پروانه‌ها شد. شاید تنها بازی زبانی در دو مجموعه شعر منتشر شده از او، تجانس آوایی «آشغال» و «I shall» باشد. بچه‌ها در میان آشغال‌ها، به «I shall» برمی‌خورند و شاید گزاره ناگفته شعر، در مکالمه با خودش، همین لفظ آشغال باشد. وقتی آدم‌ها عوض می‌شوند و به دنبالش کلمه «من» حذف می‌شود، باقیمانده‌ها چیزی بیش از آشغال نخواهند بود. شعر، آشغال است. آشغال‌ها بیش از آنکه دورریختنی باشند، حامل نوعی مقاومت‌اند. آشغال، شیئی است که رابطه ما با آن در حد استفاده نخواهد بود. نمی‌توان استفاده‌شان کرد و درست به همین دلیل دور ریختنی‌اند. آشغال‌ها را دور می‌ریزیم، چون از حد معینی بیشتر نمی‌توان به آنها نزدیک شد.
شیدایی به‌رغم معاصرانش نه زباله‌ها را در بین شعرها جست‌وجو کرد و نه شعرها رادر تل زباله‌ها سراغ گرفت. اساسا نه جست‌وجو می‌کرد، نه سراغ می‌گرفت، فقط پرسه‌زن ویرانه، خرابه‌ها و مخروبه‌هایی بود که شعر-زباله‌ها فراخوان آن می‌شدند. برای شعر-زباله فراخوانی در کار نیست. آنها را دور می‌ریزند. هر چند خیلی هم دور نمی‌روند. پاک نمی‌شوند. فقط با جابه‌جایی، با از این‌جا به آنجا بردنشان بین ما، بدن ما و خودشان فاصله ایجاد می‌کنیم. و شیدایی باز هم برخلاف نقل قول هایدگر معیار شعر را آشغال می‌دانست.
با ارجاع دوباره به نظر محمد مالجو، می‌توان این طور نتیجه‌گیری کرد که «شعری که زندگی است» آن‌قدر در منویات زندگی سیاست‌زده مورد استفاده قرار گرفته بود که در زمینه اقتصاد‌زدگی دهه 70 چیزی برای استفاده و مفید بودن در آنها به‌جا نمانده بود. از آنجا که قوت و فایده‌ای در شعر نبود، حرکت، از بیرون به درون نبود. زباله‌ها را از درون به بیرون باید برد. برای همین هم، بچه‌های پرسه‌زن شعر شیدایی وجود زبان، خانه و بازی را انکار می‌کنند. آنها از اعتراض و تظاهر هم دست می‌کشند و فرار می‌کنند.
اگربلااستفاده بودن شعر حرکت از درون به بیرون را اقتضا می‌کرد، شیدایی به سرودن و نوشتن از/ با زبان و خانه و بازی تن نداد. تنش را داد. در مقصد نهایی، در مقر شعر، دهان که محل غذا و هواست، تغییر شکل داد و به مکانی برای ولادت صدا مبدل شد. آن هم درست در روزهایی که صدا به صدا نمی‌رسید.
منبع: شرق

 

دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۱
بازدیدها 687
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 24599

Comments are closed.


عضویت در خبرنامهء خبر شهری