خانه » شهر من » مدرسه‌ای که من دوست دارم

مدرسه‌ای که من دوست دارم

درباره روستایی که معلمی، مدرسه‌اش را بازسازی کرد

 

  • سعید کاشانی*
  • مدرسه‌ای که من در آن‌جا درس خواندم درست بالای کوه قرار داشت و از کنار آن جاده‌ای به سمت روستاهای بزرگ‌تر می‌رفت. زنگ ورزش حسابی خیس عرق می‌شدیم. با شور و هیجان کودکی با تمام انرژی به توپ‌های پلاستیکی که دو‌لایه و چندلایه هم بود، شوت می‌زدیم و گاهی توپ نامرد غلت می‌خورد و می‌رفت ته دره. ما هم که بچه بودیم و عقلمان نمی‌رسید که باید حیاط را توری‌کشی کنیم یا دیواری درست کنیم تا توپ پایین نرود. بزرگ‌ترها هم که هشتشان گرو نهشان بود و کاری به این کارها نداشتند. سرانه مدرسه هم لابد جواب نمی‌داده در آن روزها. خلاصه در این بالا و پایین رفتن‌ها از دره برای آوردن توپ بدنمان ورزیده شد و الان دارد در این دود و دم پایتخت دوام می‌آورد و خم به ابرو نمی‌آورد. دیوار مدرسه کاه‌گلی بود. یک طرف دیوار را که رو به باد و باران و برف بود با نی و کیسه می‌پوشاندند تا ضربات باران بر دیوار اثر نکند یا اثر کمتری بگذارد و لااقل دیوار خراب نشود. هر سال تابستان نیز سقف مدرسه را پلاستیک‌های نو می‌کشیدیم و روی آن را کاه‌گل می‌کردیم تا در زمستان سرد و برف سنگین منطقه جوابگو باشد. تمام دانش‌آموزان در یک کلاس بودند و میز و نیمکت‌ها کیپ تو کیپ و چسبیده به هم. صنعت چوب و هنر مردان روستا هم هنوز خریدار داشت و میز و نیمکت مدرسه به جای ساخت چین ساخت اهالی روستا بود.
    از آن‌جا که روستای ما جمعیت زیادی نداشت و تعداد دانش‌آموزان آن به سختی به 20 نفر می‌رسید معلمان ما از نهضت سوادآموزی می‌آمدند، شب را در روستا نمی‌ماندند و به روستاهای مجاور می‌رفتند. یک سال معلم نهضت ما از چند روستا پایین‌تر می‌آمد. صبح اول وقت از خانه‌اش راه می‌افتاد و نزدیک پنج کیلومتر پیاده می‌آمد و ظهر نیز همین مسیر را برمی‌گشت. چون از مردم همان منطقه بود یک جورهایی از وضعیت هوا و خطر حمله حیوانات وحشی اطلاع داشت. اگر هوا خیلی برفی و بورانی بود برای این‌که گرفتار گرگ و حیوانات دیگر نشود از روستای خودش با تکه‌ای نان راه می‌افتاد و سگ‌های خودشان را نیز همراه خود می‌آورد تا هم یاور راهش باشند و هم گرگ و حیوانات وحشی با وجود بوی سگ به او حمله‌ور نشوند. از نسل دانش‌آموزان آن دوره از این روستای دورافتاده و از کسانی که ترک تحصیل نکردند یک نفر مهندسی صنایع علم و صنعت قبول شد، یک نفر هم کارشناسی زبان انگلیسی. یعنی صد‌درصد قبولی. آخر بقیه یا دختر بودند که ترک تحصیل کردند یا کمک‌کار خانواده و مجبور به ترک تحصیل شدند. از دانش‌آموزان بعدی نیز یک نفر مهندس عمران شد و یک نفر مهندس برق، یک نفر کارشناس ارشد ادبیات شد و دو نفر دیگر نیز کارشناسی از رشته‌های علوم تجربی گرفتند. خلاصه هرکسی که ترک تحصیل نکرد به جایی رسید. مدرسه اما همان وضعیت قبلی را داشت. تنها فرقی که کرد این بود که بعد از مدتی رفت زیر نظر آموزش‌وپرورش. در این مدرسه در اغلب سال‌ها برای تمام پنج پایه یک معلم می‌آمد و تدریس می‌کرد. تا این‌که بعد از سال‌ها رسیدیم به وزارت جناب آقای حاجی‌بابایی. با توجه به علاقه شدید ایشان به ایجاد تحول‌های پرزرق و برق فشار این بدعت‌ها و نوآوری‌ها روی سر بچه‌ها آوار شد. او از طرح مجتمع‌های آموزشی روستایی و کم کردن مشقات معلمان راهنما شروع کرد و طبق این برنامه برای نخستین بار بعد از انقلاب کلاس درس و مدرسه این روستا برچیده شد. خلاصه طبق قوانین این مجتمع‌های آموزشی، روستاهایی که تعداد دانش‌آموزان آن از حدی کمتر باشند باید برای تحصیل به نزدیک‌ترین روستای مجاور بروند؛ طرح خنده‌داری که باعث می‌شد مثلا بچه کلاس اول ابتدایی این روستا در سرما و گرما صبح سه کیلومتر پیاده برود تا روستای مجاور و ظهر همان مسیر را برگردد. این طرح باعث شد که برای سه سال این روستا معلم نداشته باشد و دانش‌آموزان به فامیل دور و نزدیک در روستاهایی دیگر سپرده شوند یا پدر و مادر بچه‌ها هر روز صبح خودشان آن‌ها را به نزدیک‌ترین مدرسه آورده و ظهر دوباره برگردانند. با این قانون بعضی از بچه‌ها از تحصیل ماندند. بچه‌هایی هم که به فامیل سپرده شدند دچار مشکل تربیتی شدند.
    سرانجام از مهر امسال با پیگیری اهالی دوباره معلمی به این روستا آمد اما دیگر جایی برای تدریس باقی نمانده بود. مدرسه کاه‌گلی قبلی در این سه سال ویران شده بود. آموزش‌وپرورش هم که قرار بود کانکسی در اختیار این روستا قرار دهد تا بچه‌ها از آن به جای مدرسه استفاده کنند تا به حال این کار را نکرده است. حالا مشکل جدید گریبان‌گیر بچه‌های این روستا شده بود؛ این‌که بچه‌ها قرار است کجا درس بخوانند؟ اما از لطف و رحمت خداوند بزرگ، معلمی برای تدریس به این روستا آمده که به معنای واقعی کلمه ادامه‌دهنده راه انبیاست. اهالی روستا از او به عنوان فرشته یاد می‌کنند. این معلم عزیز اوایل سال‌جاری برای تدریس به منزل بچه‌ها می‌رفت و به تک‌تک آن‌ها درس می‌داد. او که به تنهایی بار شش پایه را بر دوش می‌کشد، صبح اول وقت در منزل یکی بود و بعدش منزل دیگری و همین‌طور ادامه می‌داد تا همه را درس بدهد. بعد از گذشت چند هفته ابتدایی سال با درخواست خود بچه‌ها مبنی بر این‌که برای ورزش و بازی دوست دارند با بچه‌های دیگر باشند روبه‌رو شد. سرانجام او با کمک اهالی زیرزمینی را یافت تا آن را برای تحصیل بچه‌ها آماده کند. این زیرزمین قبلا به عنوان انبار و جایی برای نگهداری حیوانات استفاده می‌شد. این معلم عزیز با تلاش و زحمت خود آن‌جا را تمیز کرده و به محلی قابل قبول برای بچه‌ها درآورد. از ابتکارات جالب و بکر این معلم دلسوز چسباندن تخته در تمام دیوارهای کلاس است. وقتی که برفرض پایه ششم را درس می‌دهد برای پایه اول روی تخته دیگر مشق و جمله‌سازی می‌نویسد. برای پایه دوم روی تخته‌ای دیگر تمرین ریاضی می‌نویسد تا بچه‌ها با ماندگاری بیشتری در ذهن درس را یاد بگیرند و…
    همه این ماجراها را نوشتم تا بگویم با وجود این معلم با ذوق، شور و هیجان و شیطنت کودکی دوباره در چهره بچه‌های این روستا پدیدار شده است.

    حمیدرضا حاجی‌بابایی، وزیر آموزش‌وپرورش با همکاری خانم دکتر سوسن کشاورز که قبلا به جای او به مجلس برای وزارت آموزش‌وپرورش معرفی شد اما از طرف نمایندگان مجلس رای نیاورد، کتابی نوشته‌اند که در آن آمده «اوضاع طوری شود که مدرسه‌ای که من دوست دارم تشکیل شود. یعنی مدرسه‌ای که هم بچه‌ها، هم معلمان و هم پدران و مادرانشان آن‌ها را دوست داشته باشند.» به صحبت‌های حاجی‌بابایی با آن کارنامه درخشان آتش‌سوزی و چپ کردن اتوبوس و ‌هزاران مشکل دیگر در آموزش‌وپرورش اعتمادی نیست. ولی مدرسه‌ای که من دوست دارم نه تنها در این روستا بلکه در تمام کشور به وجود آید مدرسه‌ای است که همه دانش‌آموزانش با اشتیاق برای ورود به آن لحظه‌شماری کنند تا وقتی واردش می‌شوند با آرامش خیال درس‌های زندگی را بیاموزند.
    نوشته را با سخنی از استاد گرانقدر باستانی‌پاریزی به اتمام می‌رسانم. «هنوز هم به فضیلت مدارس چهار، پنج‌کلاسه دهات اعتقاد دارم و یک ذره از اعتقاد نگارنده کاسته نشده است که باید مدرسه چهار‌کلاسه هشترود و بشرویه و تون و ندوشن و گرگان و آشتیان و گلیزور و مروست رو به راه باشد تا روزی دانشگاه تهران بتواند به خاطر دکتر هشترودی و فروزانفر و فاضل و اقبال و محمد خان قزوینی و دکتر مروستی و
    امثال آن سر فخر به آسمان بساید.» (اطلاعات، یکشنبه 20 دی 1383 ش/ 9 ژانویه 2005 م؛
    و همچنین: هواخوری باغ، ص 358).
    *استاد دانشگاه/بهار

پنج شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱
بازدیدها 1,130
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 24418

ارسال نظر:

تصویر کپچا
*

عضویت در خبرنامهء خبر شهری