خانه » گفتگو » نویسنده کتاب «این برف کی آمده…» : نه واقعا تکنیک زده نیستم

نویسنده کتاب «این برف کی آمده…» : نه واقعا تکنیک زده نیستم

گفت‌وگو با سید محمود حسینی‌زاد

  • سید فرزام حسینی-عکس: حمید جانی‌پور
  • بارها این سخن را شنیده‌ایم که امروز تقریبا هیچ ایده و مفهوم تازه‌ای وارد ادبیات-اعم از شعر یا قصه-نمی‌شود. از عشق گرفته تا مرگ، همه در ادبیات و آفرینش‌های ادبی استفاده شده‌اند اما عاملی که سبب می‌شود ما هنوز وقتی یک اثر ادبی را می‌خوانیم احساس کنیم که با جهان تازه‌ای آشنا شده‌ایم، در واقع نگاه تازه و متفاوتی است که خالق اثر به آن مفهوم یا ایده داشته است. این گزاره اگرچه بسیار ساده و به قول معروف غیرتئوریک است، اما تقریبا و اثباتا کسی نمی‌تواند آن را به راحتی نفی کند. کتاب «این برف کی آمده…» (نشر چشمه، 1390) اثر «س. محمود حسینی‌زاد» از همین دست‌ کتاب‌هاست که به زعم من و البته بسیاری از منتقدان نگاه تازه‌ای به مسئله «مرگ» داشته است؛ نگاهی که به بازنمایی و بازسازی این مفهوم در قالب قصه نمی‌پردازد، بلکه در این قصه‌ها نویسنده، نگاهی نو از دریچه‌ای دیگر همراه با تامل و تفکر به مسئله مرگ می‌اندازد. این موضوع را به صورت گسترده‌تر در گفت‌وگو می‌خوانید، اما مختصری هم بگویم از «س. محمود حسینی‌زاد» که از آن دست نویسند‌گان نازنین و سرزنده است، برخلاف خیلی‌های دیگر اهل گفت‌وگو است و در عین فروتنی دانش کم‌نظیر و اشراف مناسبی بر ادبیات ایران و جهان دارد. هر چند به قول خودش دیر شروع به قصه نوشتن کرده است اما همین دو مجموعه قصه «سیاهی چسبناک شب» (انتشارات کاروان، 1384) و «این برف کی آمده…» در اوایل و اواسط 50سالگی کارنامه قابل قبول و درخور تاملی را برایش رقم زده است. البته حسینی‌زاد خیلی زود با نوشتن نمایشنامه و ترجمه ادبیات آلمانی شروع به کار کرد. پیش‌تر دو نمایشنامه با نام‌های «نهاده سر غریبانه به دیوار» و «تگرگ آمد امسال بر سان مرگ» را در سال‌های دهه 50 نوشت و جایزه هم برد. ترجمه‌هایش هم از همان اوایل دهه 50 منتشر شده‌اند. مثلا ژان ژنه (سیاهان، نشر توس) معروف‌ترینشان مجموعه برتولد برشت است در انتشارات خوارزمی. (تک‌پرده‌ای‌ها، بعل، صدای طبل در شب، در جنگل شهر نشر خوارزمی)، اما تقریبا چند سالی فعالیت نمی‌کرد تا همین دهه 80 که چندین ترجمه از ادبیات جدید آلمان اعم از قصه و نمایشنامه از آثار نویسندگان خلاقی مانند یودیت هرمان (این سوی رودخانه ادر، نشر افق)، دورنمات (قاضی و جلادش، قول، سوءظن نشر ماهی)، پتر اشتام (اگنس، نشر افق) و… را عرضه کرده است. با این نویسنده و مدرس دانشگاه پیرامون چاپ مجموعه داستان «این برف کی آمده…» به گفت‌وگو نشسته‌ام.

    آقای حسینی‌زاد، با عنوان «داستان‌های شاعرانه» موافقید؟ 
    خب راستش من فرق می‌گذارم بین برداشت رایج و شاید عوامانه و برداشت خودم. حالا خیلی کلی بگویم. به نظرم به طور عام به داستانی می‌گویند شاعرانه که تصویرسازی‌های رمانتیک و خیال‌انگیز داشته باشد که خب قبول ندارم. به نظرم استفاده از امکان‌های شعری و تغزلی است که داستان شما را شاعرانه می‌کند. حتما منظورتان داستانی است که نثر شاعرانه داشته باشد. برای این نثر شاعرانه هم باز به نظرم برداشت‌های عام و خاص داریم. استفاده از واژه‌های خوش‌آهنگ و بعضا غمزده و لامارتینی را عوام می‌گوید شاعرانه. اما نثر شاعرانه یعنی استفاده از عناصر شعری حتی برای بیان مطالب کاملا واقع‌گرایانه. شما سینما را در نظر بگیرید. فیلم‌های واقعا خشنی مثل فیلم‌های سام پکین پا را می‌گفتند خشونت شاعرانه چون از عوامل تصویر شاعرانه برای بیان خشونت استفاده می‌کرد. داستان شاعرانه داستانی است که در نثرش از شگردهای شعری استفاده شده باشد، یعنی تشبیه، استعاره، جناس، استفاده ناهنجار از صفت و موصوف و غیره به‌خصوص ایجاز. برای خود من جذابیت این نثر در ضرباهنگ آن است و در شکستن جمله‌ها در حد گفتار عامیانه. حالا می‌تواند این نثر وهم و خیال هم القا کند. اما به هیچ‌وجه رمانتیک عوامانه را نثر شاعرانه نمی‌دانم.
    سوال اول را از این جهت پرسیدم که در داستان‌های شما-در مجموعه «سیاهی چسبناک شب» بیشتر و در مجموعه «این برف کی آمده»-با نوعی شاعرانگی زبان و فضاسازی شاعرانه مواجه هستیم و این مسائل در ظاهر ساده‌شان مثلا در حذف فعل‌ از انتهای برخی جملات، تقطیع‌بندی سطرها و… اتفاق می‌افتد. خودتان چقدر این مسئله را قبول دارید؟ 
    از چقدر گذشته! کاملا قبول دارم. منتها با همان معیارهایی که در جواب پرسش قبل گفتم از آن عوامل شعری استفاده کرده‌ام. در این مورد خاص، یعنی داستان‌های خودم، یک عامل هم برای استفاده از این نثر موثر بوده. یعنی عامل یادها، گذشته‌ها، داشته‌ها و نداشته‌ها قبلا گفته‌ام در گفت‌وگوهای دیگر که قرار بود این داستان‌ها در سه مجموعه بیایند. یکی همان «سیاهی چسبناک» شد. سال 84. دومی که اسمش «هنوز هم گاهی» بود خورد به ممیزی. حدود سال 86. سومی همین «این برف کی آمده…» است که سال 90 آمد. کلا تم داستان‌ها یاد است و خاطره و ازدست‌داده‌ها. خب نثر شاعرانه به خاطر آن ضرباهنگی که منظورم است و به خاطر امکان استفاده از ساختمان خاص جمله و غیره این‌جا کاربرد داشت. در «سیاهی چسبناک»، همین‌طور که می‌گویی، بیشتر، چون موضوع طلب می‌کرد.
    یکی دیگر از نمودهای شاعرانه‌ای که می‌توان در این کتاب مشاهده کرد همان میل به ایجازگونگی و بیان سریع ایده اصلی و پرداختن به آن است، که این مسئله را البته من ضعف کار می‌بینم، چراکه به نوعی باعث می‌شود شما در جاهایی از قصه‌گویی که نیاز کارتان است دور بیفتید، این‌طور فکر نمی‌کنید؟ 
    شما در بیان این عقیده ایجاز زیاد تنها نیستید. «سیاهی چسبناک شب» هم که آمد دوستانی نوشتند: «آدم بیشتر باید بین خط‌ها را بخواند!» خودم می‌دانم که گاهی استفاده از ایجاز در داستان‌های من کمی زیاد است. اما باز هم ترجیحش می‌دهم به پرگویی! باور می‌کنی دوستانی هستند که در گفت‌وگوی خصوصی می‌گویند: «اگر جای تو بودم از این داستان چهار صفحه‌ای هفت صفحه درمی‌آوردم!» در مورد آن مسئله که ایده سریع بیان می‌شود خب عالی است که این را اولا متوجه شدید و بعد هم گذاشتید پای همان شاعرانگی! من تا حالا چند جا نوشته‌ام و گفته‌ام که تولید سوسپانس و هیجان و تعلیق در ادبیات جدید ما تبدیل شده به کش دادن موضوع و رسیدن به ضربه زدن نهایی. این مورد نظر من نیست. کتاب‌هایی را که من ترجمه کرده‌ام بخوانید، غیراز پلیسی‌ها، در هیچ کدامشان نویسنده خواننده را بی‌خود و بی‌جهت دنبال خودش نمی‌کشد. داستان‌هایی که من دوست دارم همان اول تکلیفشان را روشن می‌کنند! و یک موضوع دیگر در مورد این برف -موضوع مهم البته- این است که داستان‌ها برشی هستند شاید منجمد از یک زندگی. یک عکس شاید.
    همان‌طور که اشاره کردم این شاعرانگی به نوعی با فضاسازی شما گره خورده است و در واقع ما نه با جملات شاعرانه بلکه با ساختاری شاعرانه روبه‌رو هستیم و این مسئله به نوعی از سانتی‌مانتال شدن داستان‌های شما جلوگیری می‌کند، تا چه‌ حد تعمدی به این مسئله پرداختید؟ 
    خب دلیلش همان عوامل شعری است. همان ایجاز، همان جناس‌ها و تکرارها. همان استفاده نه چندان معمول از تصویرسازی و به‌خصوص از طبیعت. فکر می‌کنم این طبیعت نقش دارد. این‌ها ساختمان را به قول شما شاعرانه می‌کنند.
    سانتی‌مانتال؟ 
    بله. این سانتی‌مانتال شما درست‌تر است تا آن رمانتیک که من قبلا گفتم. گفتم داستان شاعرانه به نظرم اصلا رمانتیک و سانتی‌مانتال به قول شما نیست. جلسه نقدی بود برای سیاهی چسبناک. الان یادم نیست. حسن میرعابدینی گفت یا جواد جزینی که داستان‌ها توانسته‌اند خودشان را از سانتی‌مانتالیسم نجات دهند، تعمد که حتما بوده! ببینید من در سن بالا شروع کردم به نوشتن داستان. یعنی خب خیلی تجربه خواندن و فیلم و تئاتر دیدن و مهم‌تر، تجربه زیاد ترجمه کردن و آشنا شدن با ادبیات غربی را داشتم. اسدالله امرایی در نقدی که برای «این برف…» نوشته، حرف قشنگی زده که فلانی دارد تجربه ادبیات غرب را در داستان‌ها ارائه می‌دهد. فکر کنم از یک طرف سلیقه خود من در ادبیات و فیلم و تئاتر و از یک طرف همان ایجاز باعث شد که به دام سانتی‌مانتالیسم نیفتم! نمی‌دانم می‌دانی یا نه که نثرهای شدیدا مورد علاقه من نثر بیهقی بوده و هست و ابراهیم گلستان و هوشنگ گلشیری و بعد غزاله علیزاده در نوشته‌های اولیه‌اش به‌خصوص و البته خیلی خیلی موثر هم مولانا. جمله‌هایی که گاهی افسارگسیخته و تکرار می‌شوند و این‌ها را از مولانا دارم.
    به گمان من اوج شاعرانگی در داستان‌های شما، در داستان «در موج‌های ریز ریز…» اتفاق می‌افتد، دیگر با فضا و کلماتی روبه‌رو می‌شویم که ساختاری کاملا شعرگونه دارند و نویسنده هم گویی در تلاش برای ایجاد همین فضا است، درست می‌گویم؟!
    خیلی هم درست می‌گویید! اولا در این داستان مثل بعضی از داستان‌های دیگر، مثلا «هرم یادها» در سیاهی چسبناک شب تعمدی داشتم در این‌که جنسیت آدم‌ها مشخص نباشد. این را هم از ادبیات کلاسیک خودمان دارم و فکر می‌کنم در ادبیات معاصر کمتر استفاده شده. یعنی به خاطر نبود ضمیر مونث و مذکر، شما هنوز نمی‌دانید جنسیت آدم‌ها در شعر حافظ و مولانا بالاخره کدام است؟ نرینه یا مادینه! خلاصه من هم از این عنصر زیاد استفاده کردم. دوم این‌که نمی‌خواستم اصلا و ابدا معلوم شود که ما با یک زنده روبه‌رو هستیم یا مرده. در داستان‌های دیگر این برف… تکلیف تقریبا معلوم است، اما در این داستان معلوم نیست. و سوم این‌که تم داستان واقعا اتفاق افتاده بود. پس برای پوشاندن آن سه موضوع «جنسیت، زنده یا مرده بودن، عدم تشابه با اتفاق افتاده» رفتم سراغ ایجاز و تکرار و شکستن زمان و خلاصه نثر و ساختمان شاعرانه!
    تمام داستان‌های این مجموعه یک فصل مشترک دارند؛ «مرگ.» مرگ مسئله‌ای‌ است که تمام داستان‌های این مجموعه را به هم مرتبط می‌سازد و در واقع کتاب «این برف کی آمده…» را به مثابه پروژه‌ای برای تامل به مرگ- البته در شکل داستان- درمی‌آورد، نگاه خودتان درباره پروژه‌ای بودن این کتاب چیست؟ 
    هر سه مجموعه داستانی که بالاتر گفتم، به قول شما پروژه‌ای هستند و پروژه‌ها هم روی‌شان فکر شده! تم اصلی «سیاهی چسبناک شب» حسرت است و لحظه‌هایی که با یک نه یا آره می‌توانیم زندگی‌مان را نجات دهیم. مجموعه دوم که هنوز نیامده به درد‌هایی می‌پردازد که در گذشته دیده‌ایم و رهایمان نمی‌کند. بگوییم حسرت. و «این برف کی آمده…» به رفته‌ها، به کسانی که رفته‌اند و می‌خواهیم باشند، یا رفته‌اند و می‌خواهند باشند. به با هم بودن به هر شکلش.
    همین مسئله به نظر من نکته جالبی بود؛ این‌که فقط از زبان زند‌گان داستان‌ها روایت نمی‌شود و در فقدان مرده‌ها نیست، بلکه در این‌جا-داستان‌های شما-گاه مرده‌ها هم آرزوی بودن می‌کنند و حسرت می‌خورند که چرا دیگر نیستند، فکر می‌کنم ذهنتان خیلی مشغول رفتگان باشد، آن‌طور هم که در ابتدای کتاب می‌بینیم، یعنی در قسمت تقدیم… 
    چند بار گفته‌ام. وقتی تعداد رفته‌هایتان زیاد و زیاد‌تر می‌شود، خب دلتان می‌خواهد دور و برتان باشند! به‌خصوص اگر بین آن‌ها کسانی هم باشند که جایشان واقعا خالی است! درست می‌گویید. ذهنم خیلی با این مسئله مشغول است.
    من به شخصه به کتاب‌های پروژه‌ای علاقه خاصی دارم، چه در داستان و چه در شعر؛ کتاب‌هایی که موضوع و درون‌مایه مشخص دارند و مولف می‌خواهد از زوایای مختلف به آن موضوع نگاه بیندازد. اما این نوع کتاب یک آسیب را هم با خود حمل می‌کند و آن خسته شدن مخاطب است. چقدر هنگام چینش داستان‌های کتاب در کنار هم، به این مسئله توجه داشتید؟ 
    اول اگر پروژه‌ای نباشد یعنی این‌که نویسنده خواسته خود نشان بدهد که من بلدم خیلی چیزها را بنویسم! نمونه زیادی داریم در ادبیات جدید خودمان که نویسنده انگار از هر چمن گلی چیده! دوم این دو مسئله است که می‌گویی. در چینش داستان‌ها کاملا دقت کرده‌ام. ببینید در داستان اول هنوز «مرده» نداریم. حسین می‌رود که بمیرد. در داستان دوم و شاید سوم زنده‌هایی هستند که باور نمی‌کنند مرده‌ها می‌توانند برگردند. در داستان‌های بعد، دیگر رفته‌ها و زندگی با آن‌ها و خواست زندگی با آن‌ها جا افتاده است. در داستان آخر مرده‌ها چندصدساله می‌شوند. به هر حال در چیدمان دقت شده. اما این‌که آیا مخاطب خسته می‌شود یا نه، شبیه همان سوال قبلی و استفاده از ایجاز است. به نظرم نه. من نمی‌خواهم در داستان‌ها کشش بی‌جا داشته باشم. خواننده باید کشش را در نثر، تصویرسازی، صحنه‌سازی و غیره ببیند.
    یک نکته قدرت که در مجموعه این داستان‌ها به چشم می‌آید، مسئله نظرگاه و تامل راوی است، درواقع شما تلاش کرده‌اید که بین مرده و زنده تفاوتی نگذارید. با این‌که در عالم واقع این تفاوت وجود دارد، شما به نوعی برخلاف باور رایج حرکت می‌کنید و این تزریق نظر-فکر به داستان‌ها برای من جالب است یا به قول امیر احمدی‌آریان شما صرفا از امر بازنمایی استفاده نمی‌کنید. نظر خودتان در رابطه با این مسئله چیست؟ 
    فکر می‌کنم سوالتان بیشتر مربوط به نظر و دیدگاه می‌شود و نه تکنیک داستان. خب برای پرداختن به این موضوع من از دو نقطه نظر حرکت می‌کنم؛ یکی از دست دادن کسانی که آدم دوستشان دارد و در زندگی‌اش مهم بودند. شما با این فکر زندگی می‌کنید که کاش آن‌ها الان بودند! کاش نرفته بودند! و بعد دوست دارید «آن‌ها باشند!» دوم هم همان اصل ازلی و ابدی عشق که خب کاری‌اش نمی‌شود کرد! دلتان که تنگ می‌شود به هر خس و خاشاکی چنگ می‌زنید. حتی اگر به خرافی بودن متهم بشوید!
    یک مسئله در چند داستان مجموعه اخیرتان، به‌ویژه در داستان اول و دوم برایم جالب بود، آن هم شیوه روایت و فضای سینمایی این‌ها است. فکر می‌کنم این دو داستان به راحتی می‌توانند زمینه‌ساز شکل‌گیری یک سناریوی سینمایی شوند. خودتان به این مسئله فکر کرده‌ بودید؟ 
    می‌دانم! بیشتر از دو داستان است. در «سیاهی چسبناک شب» هم هست. خودم قصد داشتم و دارم از بعضی‌هایشان نمایشنامه بنویسم. این برمی‌گردد به علاقه عجیب و غریب من به سینما و تئاتر و تصویر. برمی‌گردد به این‌که خدا می‌داند چند تا فیلم دیده‌ام و می‌بینم! چند نمایش روی صحنه دیده‌ام و می‌بینم. این مطلب روی تکنیک من هم تاثیر دارد. در یکی، دو جلسه داستان‌خوانی همین کتاب گفته‌ام. من صحنه‌های داستان‌ها را- تمام صحنه را بی‌برو برگرد- مثل صحنه فیلمبرداری تصور می‌کنم و می‌نویسم!
    *اغلب داستان‌های این مجموعه ریتم آرام و گاه کندی دارند، به جز در یک یا دو مورد، مثل «اگر با من آمده بودی». البته این مسئله منجر به رخوت‌انگیز شدن داستان‌ها نشده است. در واقع به بیان واضح‌تر نوعی آرامش درونی این داستان‌ها شده‌اند. قصد از ایجاد این آرامش چه بوده است؟ من فکر می‌کنم بعضی جاها نیاز به تنش بیشتری بود.
    فکر نکنم. وقتی با موضوعی مثل موضوع کلی «این برف کی آمده» مواجه هستید، جایی برای تنش بیشتر هست واقعا؟ زنده‌ها و مرده‌هایی بریده، کلافه، دلتنگ، نومید و نیمه‌امیدوار. همان که می‌گویی رخوت‌انگیز نیست، خودش مثبت است! اما این عدم به قول تو تنش، یک جایگزین دارد. اگر دقت کنی در داستان‌ها رفت و آمد زیاد است. سفر، خیابان، عوامل طبیعی باد و باران و آب و این‌ها. شاید این‌ها جایگزین آن تنش مورد نظر شما بشوند!
    این درست است. یعنی در واقع گرد مرگ روی این داستان‌ها نپاشیده‌اند. داستان‌های شما برخلاف ایده‌شان، به شدت زنده‌اند. اما من می‌گویم شخصیت‌ها کمی‌ بیشتر با این عوامل شلوغی باید درگیر می‌شدند. در این صورت من فکر می‌کنم داستان‌ها جاذبه‌ای بیشتر از این داشتند. 
    حالا من سوال می‌کنم: فکر نمی‌کنی همین تکنیک خودش بدیع است و جالب که متاسفانه دوستان کمتر متوجه می‌شوند؟ یعنی آدم‌هایی کمی مبهوت و درگیر با خود، روی پس‌زمینه‌ای زنده و عادی؟
    داستان دوم را به نوعی مقابله با مرگ می‌بینم، یعنی شخصیت اول به نوعی توهم زنده بودن دارد اما چیزی فراتر از توهم است. من فکر می‌کنم او می‌خواهد با مرگ مقابله کند و این را با نپذیرفتنش صورت می‌دهد و سراسر داستان هم در تلاش برای مقابله است. 
    برداشت جالبی‌ است! یعنی منظورتان همان راوی است. او نمونه اکثریت مردمان است. زنده بودن برایشان مهم است. همان اول داستان می‌گوید: «از من نپرسید و سفارش غذا داد!» مردن برایشان آخر خط است. درست هم می‌گویید. آن همه نشانه را نمی‌خواهد باور کند.
    در داستان سوم به گمان من بسترسازی مناسب برای حرف‌های شخصیت «بازیگر» صورت نگرفته بود و حرف‌هایش خیلی یکباره و تصنعی از کار درآمده است، این‌طور نیست؟! 
    والله چی بگویم! اگر این نظر را داشتم که حتما عوضش می‌کردم! این را هم بگذارید پای همان ایجاز. ایده داستان را در یک مجلس ختم در مسجدی گرفتم. واعظ به همین سرعت رفت سر اصل مطلب و فناپذیری. راوی داستان آن چیزها را نقل می‌کند که برای روال داستان مهم است. اما نمی‌دانم در این مجالس و میهمانی‌ها بودید یا نه. معمولا در همین حد و حدود است.
    داستان پنجم انتهای بی‌نظیری داشت. من واقعا شگفت‌زده شدم، اما به نوعی همین پایان‌بندی را در داستان ششم تکرار کرده‌اید و این به نوعی دست شما را برای خواننده رو کرد. بهتر نبود داستان ششم را طور دیگری تمام یا دست‌کم ترتیب این دو داستان را عوض می‌کردید؟!
    در مورد این دو داستان تقریبا همه همین را می‌گویند. جواب رسمی من این بوده که خب بابا من داستان‌هایی درباره رفته‌ها و مرده‌ها نوشتم. پلیسی که ننوشته‌ام! خواننده باید انتظار داشته باشد که توی هر داستان این مورد تکرار شود! پس حالا شمای خواننده فکر نکن که من گره‌افکنی می‌کنم و تو گره‌گشایی! فکر واژه‌ها، جمله‌ها، صحنه‌سازی‌ها و… باش! اما به شما بگویم که نه واقعا! فرق دارند. آدم‌ها، فضا‌سازی، دیالوگ‌ها و این‌ها. حالا شاید به قول شما اگر یک داستان آن طرف‌تر بود، این حس پیش نمی‌آمد.
    داستان آخر انگار تبدیل شده است به محلی برای عرضه تکنیک داستانی شما. اتفاقا داستان خوب و متفاوتی هم از آب درآمده و البته فضایش هم با فضای کلی مجموعه از جهاتی فرق دارد. کمی درباره داستان آخر صحبت کنید. 
    نه واقعا تکنیک‌زده نیستم. تکنیک داستان باید در خدمت تم و موضوع باشد. گرچه این داستان خیلی تکنیکی است و می‌دانم در کلاس‌هایی برای تفاوت‌های نثری و موضوع بینامتنی و این‌ها خوانده شده و می‌شود. اما ممنون که خوشتان آمده. بعضی از آن خوششان نیامده و در روال کلی نمی‌بینند. نمی‌دانم چرا. درست برعکس. زنجیره داستان‌ها با «عصر سمت غروب» شروع می‌شود که هنوز «مرده‌ای» در کار نیست. در داستان آخر «ردی فیروزه‌ای…» مرده‌ای است چندصدساله که می‌خواهد غفلتش را جبران کند. درباره اساس داستان هم گفته‌ام جایی، علاقه بی‌حد من به مولانا است و ظلمی که تاریخ‌نویسان در حقش کرده‌اند و او را بنده شمس کرده‌اند! مولانا را پی شمس همه جا دوانده‌اند. هیچ‌کس فکر نکرده که خب شمس هم عاشق بوده؟ هیچ‌کس فکر نکرد که عشق بود که شمس را نابود کرد و مولانا را دیوانه؟ همان عشقی که قبلا گفتم وادارتان می‌کند تا بخواهید با رفته‌هایتان باشید. چرا همه‌اش مولانا بدود! خواستم تا حالا در این داستان شمس تبریز قرن‌ها پی جلال‌الدینش بدود!

  • بهار
سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۱
بازدیدها 602
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 23764

ارسال نظر:

تصویر کپچا
*

عضویت در خبرنامهء خبر شهری