خانه » گفتگو » گشایشی بود که امـروزه نیست

گشایشی بود که امـروزه نیست

گفت‌وگو با داریوش مودبیان، کارگردان

 

  • رضا آشفته- عکس: روح‌الله یزدانی / بهار
  • داریوش مودبیان، نویسنده، کارگردان، بازیگر و مترجم از سال 44 به طور رسمی فعالیت خود را در تلویزیون ملی ایران آغاز کرد. البته به طور غیررسمی و در دوران دبیرستان هم از همان آغاز دهه 40 کارهایی را در تلویزیون انجام داده است.
    او 44 را سال مبنا و فعالیت در مقام بازیگر در تلویزیون می‌داند. او بعدا مترجمی کرد. همچنان در تئاتر هم کار می‌کرد ولی رادیو اولین تجربه‌های مودبیان را در بر گرفته است.
    او در این سال‌ها نقش‌ها‌ی نوجوان و جوان را در تئاتر تجربه می‌کرد. نخستین تجربه‌هایش را این هنرمند آماتوری تلقی می‌کند و اگر آماتور به معنای دوستدار و علاقه‌مند به تجربه کردن باشد، همچنان خود را آماتور می‌داند. با مودبیان درباره کارهای تلویزیونی‌اش، به‌ویژه تله‌تئاترهایش گفت‌وگو کرده‌ایم.

    ‌شما در تلویزیون اغلب چه نوع فعالیت‌هایی را انجام داده‌اید؟ 
    من کارهایم را به دو دوره تقسیم می‌کنم. شاید این دو دوره یک مقطع خیلی مشخصی دارد و می‌توانیم در هر دوره‌ای تقسیم‌بندی‌هایی برای خودش بکنیم. یکی دوره پیش از انقلاب است که من تا سال 53 در ایران بوده و غیراز تئاتر برای تلویزیون و رادیو کار می‌کردم. به عنوان بازیگر، مترجم، نویسنده، کارگردان و حتی تهیه‌کننده در یکی، دو تا از کارهای آخرم بوده‌ام. بالاخره از 52 شروع کردم به رفتن و از 53 به شکل بُن به کن رفتم که خارج از کشور باشم که هم کار بکنم و هم درس بخوانم. این اتفاق افتاد که تا سال 60 و پس از انقلاب، در واقع خودخواسته به کشورم برگشتم. 59 برگشتم. نمی‌خواهم بگویم ایده‌آل است اما شرایطی است که من باید این‌جا باشم گرچه آن‌جا کار داشتم ولی به نظرم رسید که باید این‌جا باشم. رفتم و همه زندگی‌ام را جمع کردم و سال 60 به ایران برگشتم. از این‌جا به بعد مرحله دوم کارهایم آغاز می‌شود.
    ‌قبل از انقلاب کار شاخصی که می‌تواند معرف شما باشد یا مشخصه‌های کارهای بعدی‌تان را مطرح کرده باشد، وجود داشته است؟ 
    ابتدا در سال 60 که ایام جنگ بود، کار تئاتر را شروع کردم. اما با تلویزیون. چون سابقه دیرین داشتم و دوستان قدیمم همچنان در آن‌جا شاغل بودند و ارتباط داشتم شروع کردم در تلویزیون کار کردن. نخستین کاری که پایان سال 60 کردم، «شیطان در تابستان» بود، نوشته میشل فور نویسنده کانادایی و با بازی زنده‌یاد مهین شهابی و فردوس کاویانی و خودم. ما این کار را می‌خواستیم روی صحنه ببریم اما امکاناتش فراهم نبود. این نمایش در سال 61 پخش شد.
    ‌این کار هم طنز بود، فکر می‌کنم مشخصه داریوش مودبیان از نظر مخاطبان کارهایتان این است که کمدی و طنز در آثارتان غالب است؟ 
    بله! من چه پیش از انقلاب که از رادیو شروع کردم، این علاقه و قابلیت را می‌توانستم عرضه بدارم. ابتدا بگویم کمدی را کم‌کم توسعه دادم و انواع آن را تجربه کردم و بعد به طنز رسیدم. ما در آن سال‌ها هنوز واژه طنز را در جای درست خودش به کار می‌بردیم. نه در جایی که امروزه به شکل گسترده پدیده‌هایی را شکل مکتوب و غیرمکتوب و چه نمایشی و غیرنمایشی طنز می‌نامند. به هر صورت این زمینه کمدی و طنز را در آن سال‌ها دنبال می‌کردم. پیش از این‌که به ایران بیایم شروع کردم به ترجمه کردن و عموما هم متن‌هایی بود که به اصطلاح ویژگی‌های آثار طنز و کمدی را در خودش داشت. از جمله نمایشنامه‌ها و قصه‌های کوتاه چخوف را که همیشه حتی از سال‌های دهه 40 ترجمه کردن را آغاز کردم، ترجمه کردم. «شیطان در تابستان» هم یک طنز و کمدی است؛ طنزی که در مجموعه طنزآوران جهان نمایش، به گمانم جلد چهارم یا دوم آمده است. یک اثر درباره جنگ و البته فروش اسلحه و جنگ‌افروزی توسط کشورهای بزرگ البته در قالب یک کار بسیار تمثیلی.
    ‌یعنی متناسب با فضای جنگ تحمیلی ما هم بود؟ 
    بله. چون ما در مقابل قدرت‌های بزرگ جهان قرار گرفته بودیم. سال پس از آن اثری به نام «میز» نوشته شاهرخ مدرسی را برای تلویزیون کارگردانی کردم. فضای ملموس واقعیت‌گرایی داشت. یکی از سبک‌های تلویزیونی که داریم، در واقع می‌گوییم که نمایش، شکل وحدت زمانی داشته باشد، در محدوده‌ای که اتفاق می‌افتد از نظر زمانی که نمایش می‌دهیم با واقعیت برابر باشد، در یک دکور واحد باشد. یا یک مجموعه دکور باشد. در واقع راهرو یک اداره و چند اتاق در حاشیه آن بود که اتفاقات در آن می‌افتاد. در صبح روزی که کارمندها به سر کار آمده بودند، می‌دیدند که رییس عوض شده. او به تمام طبقات دستور داده بود تمام طبقات جابه‌جا بشوند. نمایش درباره مسائل ایران است. چون رییس عوض می‌شود، نمی‌تواند چیزی را عوض بکند، اتاق‌ها را جابه‌جا می‌کند. حالا همه به دنبال این هستند که بهترین میز را از راهرو بردارند. آن‌ها به ارباب رجوع می‌گویند ما تعطیلیم و کار نمی‌کنیم. ما فعلا دنبال میزهای خودمان هستیم. ماجراها بین چند کارمند می‌گذرد که قهرمان‌های اصلی‌ ما در یک اتاق هستند.
    ‌فضای بعد از انقلاب کار را برای شما سخت‌تر نمی‌کرد؟ 
    بله، ما داشتیم کم‌کم این‌ها را می‌آزمودیم. همین‌طوری که در حال حاضر وقتی به آن سال‌ها نگاه می‌کنیم می‌بینیم محدودیت‌های اجرایی برای ما بوده است. از یک سو، گشایشی هم بود که امروزه نیست. شاید نیاز باشد که آن دوره را مرور کنیم.
    من یک مجموعه هم درباره قصه‌های ایرانی کار کردم که نوشته منصور کوشان بود و من بازی و کارگردانی می‌کردم. اسمش هم بود «به دنبال سیمرغ» و یک مجموعه هم کار کردم درباره زندگی شهری که نوشته جهانگیر الماسی بود و کار کردیم به نام «همشهری» که برای نوروز 61 پخش می‌شد. هر روز یک نمایش پخش می‌شد. کمدی و طنز و درباره مسائل شهری بود و شاید اولین بار واژه «همشهری» را آقای الماسی به کار بردند و هنوز این روزنامه را نداشتیم. اما از سال 61 تصمیم گرفتم بعد از موفقیت نمایش «میز»، تئاتر تلویزیونی را دنبال و به‌ویژه روی موضوعات طنز کار بکنم. در همان مدت، ترجمه‌هایی را انجام دادم، برخی در تلویزیون قابل قبول می‌شد و برخی هم نه! گمان می‌کنم در سال‌های 61 و 62 مجموعه‌هایی مثل «محله برو و بیا» و «محله بهداشت» را کار کردم. یک مجموعه هم در همان سال کار کردم به نام «زنگ مدرسه».
    ‌فکر می‌کنم این مجموعه‌ها به خاطر تولیدات تلویزیونی یک سرفصل تازه‌ بود و نوآوری‌هایی هم داشت. 
    متاسفانه تاریخچه تلویزیونی ما هنوز نوشته نشده است. حتی در سال‌های 37 که ما ایستگاه تلویزیونی داریم و پس از سال‌های 44 و 45 که تلویزیون ملی ایران می‌آید و بعد از انقلاب که تلویزیون جمهوری اسلامی ایران، در تمام این سال ها تاریخچه‌هایی که داریم بیشتر روایی و شفاهی است. هنوز این‌ها مدون نشده است. خیلی از آدم‌ها دارند در تمام این سال‌ها از میان می‌روند و آن‌ها گنجینه‌ای از اطلاعات هستند و شاید به کار پژوهشگرانی بیایند که این جریان‌ها را سمت و سوی درست بدهند. جریان تولید در تلویزیون یک جریان پیچیده است چون از چند جریان تشکیل شده است. هم جریان سیاسی‌ اجتماعی است و هم جریان فرهنگی و هم گاه جریان هنری است و گاه ادبی و همچنین اجتماعی و اقتصادی است. از یک طرف جریان نیازسنجی نزد مخاطب است و گاهی مخاطب سلیقه خودش را تحقیر می‌کند. گاه تلویزیون به طرف سلیقه مخاطب می‌رود و می‌خواهد پاسخگوی او باشد. حتی مسئولان امور می‌گویند ما الان رقبایی داریم مثل ماهواره‌ها که مخاطبانمان را می‌ربایند. در این صورت باید این تماشاگر را دوباره برگردانیم به سمت خودمان و با اهداف خودمان و شئوناتی که مد نظرمان بوده، جوابگوی این سلیقه باشیم که جایی دیگر ممکن است دیگران پاسخگویش باشند. تلویزیون اگر پیچیده است و آن را هم تدریس کرده‌ام به خاطر مطالعاتی است که سال‌های سال از کودکی به رادیو و تلویزیون علاقه داشتم. بیش از هر زمانی عمر و وقت خودم را صرف کار در تلویزیون کرده‌ام. نه فقط برنامه‌های نمایشی که عمده برنامه‌هایی که تولید کرده‌ام، غیرنمایشی هم بوده است. حتی مستند یا گوینده و مجری، حتی نریتور روی فیلم و از این دست هم بوده‌ام. با این جریان‌های تولید تلویزیونی آشنا هستم.
    ‌جدی‌ترین جریان برای خودتان چه بوده است؟
    فکر می‌کنم تولید تله‌تئاتر (نمایش‌های تلویزیونی) بوده است.
    ‌این علاقه از کجا می‌آید؟ 
    خیلی ساده بگویم. همیشه می‌گویم بین یک کتاب و روزنامه چه تفاوتی است؟ هر دو این‌ها کاغذ هستند و نوشته روی روزنامه ناپایدار است و کتاب پایدار. اگر در خیابان، روزنامه‌ای روی زمین بیفتد و کتاب هم افتاده باشد، از روی روزنامه رد می‌شوید اما کتاب را برمی‌دارید. گاهی ممکن است کفشتان را با روزنامه هم پاک بکنید. همه رهگذران به کتاب به عنوان شیئی گاهی مقدس نگاه می‌کنند. کسی پیدا نمی‌شود که رویش پا بگذارد. حتی یک کودک کتاب را نگاه می‌کند، برمی‌دارد، پاکش می‌کند و ورق می‌زند تا ببیند به کار خودش می‌آید؟ اگر خودش بیاید آن را مثل هدیه آسمانی نگاه می‌کند. گاه به دنبال صاحبش می‌گردد. اگر خوشش نو باشد می‌گوید این را یک نفر خریده و دل می‌سوزاند. اگر به کارش نیاید می‌گذارد جای مناسبی شاید به کار دیگری بیاید. با خودش آن را می‌برد تا به دیگران عرضه کند. چرا این اتفاق افتاده؟ همین اتفاق بین تلویزیون و تله‌تئاتر می‌افتد. برنامه‌های تلویزیون حکم روزنامه را دارد اما تله‌تئاتر در آن حکم کتاب را دارد. من از همان روزهای اول دریافتم که تلویزیون هم ژورنالیسم است. در واقع اطلاعات را به روز می‌دهد حتی اگر این اطلاعات را بخواهد نمایشی ارائه بکند. تلویزیون مصرف روزانه دارد و روزمرگی شرکت می‌کند. اما اگر بتوانم در همین روزنامه مقاله‌ای بنویسم که چندی بماند، کار بهتری کرده‌ام. الان برخی از نشریات جزو ذی‌قیمت‌ترین منابع شده‌اند. درست مثل کتاب قابلیت مرور را دارند. ما هم سعی کنیم در تلویزیون کتاب بنویسیم. دیدم که خیلی سخت است. یک مجموعه است و من هم تنها نیستم. تلویزیون مثل روزنامه است و متن شما استقلال ندارد چون نوشته شما زیر نظر یک سردبیر منتشر می‌شود و روزنامه برحسب شرایط روز بیرون می‌آید. مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هم بر آن تاثیر دارند اما کسی که کتاب می‌نویسد، مثل نقاشی است که خودش در آتلیه خودش قرار می‌گیرد. برحسب خواست، سلیقه، قلم و سبک خودش می‌نویسد. برای همین خواستم در تلویزیون کاری وزین و پایدارتر انجام بدهم و سراغ تله‌تئاتر رفتم. در این میان تئاتر می‌توانست وزنه محسوب بشود. چون انواع برنامه‌ها را تجربه کرده‌ام. بازهم خوشحالم که بسیاری از برنامه‌های غیرتئاتر تلویزیونی‌ام هم حداقل در ذهن‌ها باقی مانده است. شروع یک حرکت بوده، مثل «محله بروبیا» و «محله بهداشت» و «خیرالله صندوقچه اسرار». این مجموعه‌های نمایشی با صداقت کار شده‌اند و اگر هم فقری در آن‌ها مشاهده می‌شود، از نظر امکانی و حتی بودجه، اما یک غنا داشته است؛ غنای نوشته و بازیگری؛ بازیگرهایی که دل می‌سوزاندند و شخصیت‌ها را دوست می‌داشتند.
    ‌در تئاتر تلویزیونی به دنبال بیان چه چیزی بوده‌اید؟ 
    حتی در همان سال‌های 60 هر جا دوستان را می‌دیدم که مشکلی پیدا کرده‌اند و یک بازیگر رفته سفر، یا رفته دنبال فیلم یا مشکلی داشته و ادامه نداده است، به آن‌ها می‌گفتم اگر بیایید تلویزیون، حاضرم کار بکنم. در همان سال‌ها ایرج راد با یکی از دوستان «دکتر فاستوس» را کار کرده بود و من هم با ایشان همکاری کردم تا در تلویزیون ضبط بشود. درست مصادف بود با ضبط سوزنبان‌ها که تمام شده بود.
    ‌سوزنبانان کار شاخصی است، چطور کار را به این مرحله رساندید؟ 
    سوزنبان‌ها نوشته بریان فیلان، تا به امروز در ذهن مخاطبان تلویزیونی ما باقی مانده است. شاید برحسب آمار و گزارش‌ها و جوایزی که گرفته است، یکی از تاثیرگذارترین تئاترهای تلویزیونی بوده، در دوره‌هایی که پخش شده و مردم واکنش نشان داده‌اند. سوزنبانان را سال 62 به تلویزیون پیشنهاد کردم، در آن ایامی بود که تلویزیون تصمیم گرفته بود دیگر کارهای فرنگی انجام ندهد. می‌گفتند: «این هم فرنگی است.» می‌گفتم: «این کار می‌تواند ایرانی هم باشد. این دو سوزنبان، دو سوزنبان پیری هستند که حتی در ایستگاه‌های شمال هستند.» گفتند: «پس شما این را تغییر بدهید!» نمی‌خواستم با آن‌ها بحث بکنم ولی در ذهنم بود هر آنچه مال جای دیگری است، هنگام اجرا این‌جایی می‌شود و هر آنچه از آن گذشته است، امروزی می‌شود. شما باید برحسب نیاز و خواست این کار را بکنی.
    ‌چگونه می‌شود به این نیاز و خواست پرداخت؟ 
    به گونه‌ای که اثر را دگرگون کنید. ما در این صورت روی سوزنبانان تمرین کردیم و هنگامی که شورای تلویزیون آمد که برای آخرین بار ببیند، از آن‌ها پرسیدم در این شکل فعلی آیا شما در آن مشکلی می‌بینید؟ گفتند: «نه، خیلی هم خوب است.» رفتیم سر ضبط و همان آلبرت و آلفرد بودیم و همان ادوارد… ایستگاه سوزنبانی فولهایم. هنگامی دریافتند زندگی خودشان را در آن اجازه کار ندادند. شاید برحسب گفته منتقدان و کارشناسان تئاتر تلویزیونی که نه پیش از انقلاب که پس از انقلاب هم چنین کاری نبوده و تکرار هم نشده است. می‌شود دوباره آن را دید و درباره‌اش صحبت کرد. نه به خاطر این‌که کار من است. فکر می‌کنم سوزنبانان، یک نوشته بود که خیلی خوب در یک مقطع جای خودش را باز کرده که مردم یکباره خودشان و زندگی خودشان را در این ایستگاه دیدند و خودشان را بازشناسایی کردند و دریافتند که الان در کجا می‌توانند قرار گرفته باشند. اگر هم امیدوار به آینده‌ای هستند حتما باید تاروپودهای بازی با زندگی را کنار بگذارند و واقعا زندگی بکنند. از یک طرف هم خود انتخاب در تئاتر و تلویزیون خیلی مهم است. بعد بازیگرانی که انتخاب شده‌اند و یک ساختار بازیگری مناسب بین بازیگرهای مناسب برای دوربین بوده است. پس از آن کارگردانی ارزشمند تلویزیونی حسین فردرو بوده است. همین‌طور تصویربرداران روح‌الله علی آقایی و… صدابردارها گشتاسب آریانا، حمید نقیبی و نورپرداز ابراهیم پاسدار. اگر رجوع کنیم به تک‌تک آن آدم‌ها و علاقه‌یشان به آن کار، به خوبی یاد دارم که این کار دو ساعت و 36دقیقه طول کشید. آن را در دو بخش پخش کردیم و گاهی مردم به عنوان یک سریال می‌شناسندش. در سال 63 دوبار پخش شد و پس از آن هم بارها پخش شده است. امروزه این تلقی که اگر یک کار طولانی باشد و شخصیت کم داشته باشد و در یک محیط بسته باشد، شاید دلپذیر نباشد. اما سوزنبان‌ها در تلویزیون این را شکسته بود چراکه این نمایش در یک محیط بسته و کم‌حرکت و با دو تا پیرمرد بود که دارند زندگی می‌کنند و این خیلی برای مردم جذاب شده بود.
    ‌چطور شد که پس از سوزنبانان به فکر ساخت مجموعه تله‌‌تئاتر افتادید؟ 
    بعد از سوزنبانان به فکر ساخت مجموعه تئاتر تلویزیونی افتادم. دیگر تصمیم گرفتم که تک‌برنامه نسازم. بعدا آمدم به شبکه دو که به دلیل موفقیت در ساخت «محله بروبیا» گفتم من و آقای فردرو می‌خواهیم یک مجموعه تئاتر تلویزیونی بسازیم. اسمش را هم گذاشتیم «شکل دگر خندیدن». این مجموعه دربرگیرنده طنزهای برجسته از نویسندگان بزرگ دنیا بود که می‌توانست تبدیل به نمایش‌های کوتاه اما دارای شرایط تلویزیونی شود، از چخوف، چاپک، مروژک، یونسکو و ژرژ کوتولین و کارل فانتین. این متن‌‌ها را از قبل ترجمه کرده بودم. قرار شد در دو مرحله این‌ها را کار کنیم. در مرحله اول هشت متن و در مرحله دوم هم هشت تا. قرار بود هر دو ماه پخش شوند. این مجموعه در سال 64 تولید و پخش شد که عنوان دومش هم شد «طنزآوران جهان نمایش.» باز مورد استقبال قرار گرفت اما بعد از این‌که دوره دومش را شروع به ساختن کردیم، با تغییری که در مدیریت شبکه داده شد، مدیر جدید گفت: «این‌ها را نمی‌خواهیم.» ما چند تا از این کارها را تمرین کرده و حتی برایشان لباس هم دوخته بودیم. از جمله «بر پهنه دریا» نوشته اسلاومیر مروژک که سال‌های پس از آن، دوباره آن را در تلویزیون کار کردم. چندی دیگر چاپش هم می‌کنم. یک طنز چینی هم بود که آن هم دکورش ساخته شده بود. در واقع کل مجموعه متوقف شد!
    ‌شما چند تا نمایش طنز ایرانی هم کار کرده‌اید. چرا از آثار طنز خارجی دل کندید و به این سمت آمدید؟ 
    برای این‌که این حالت شکسته بشود که من فقط تئاتر فرنگی دوست دارم یا این‌که مستفرنگ هستم که نیستم. شروع کردم چند تا متن ایرانی را کار کردم.
    ‌این تغییر رویکرد برحسب سیاست‌های تلویزیون بود؟ 
    نه! برحسب سلیقه خودم و نه سیاست‌های حاکم بر تلویزیون آن زمان بود. من سال 65 نمایش ماموریت نوشته هوشنگ مرادی‌کرمانی را کار کردم که این نویسنده معروف چند نمایشنامه هم دارد. ماموریت هم در حد و اندازه خودش موفق بود. اما ماموریت طنز نبود ولی رگه‌هایی از طنز داشت. واقع‌گرا بود و در قهوه‌خانه‌ای میان راه اتفاق می‌افتاد؛ یک شب توفانی که یک ژاندارم، یک مبارز سال‌های پیش از انقلاب را برای محاکمه از این شهر به آن شهر می‌برد. این مبارز، پزشک است و این دو در این شب به توفان شن می‌خورند و وارد قهوه‌خانه می‌شوند. قهوه‌چی با سرگروهبان رابطه دیرین دارد. ولی اتفاقاتی می‌افتد که سرگروهبان تصمیم می‌گیرد این پزشک را آزاد بکند؛ ارتباطی بین طبقه روشنفکر، میانه و فرودست؛ هنگامی که یک جریان انقلابی در کشور دارد ایجاد می‌شود. این واقع‌گرایی به شکل تمثیلی نشان داده می‌شد. سعی کردم طبق آنچه از واقع‌گرایی می‌دانم آن را پیاده بکنم. فکر کنم کار موفق بود. ‌اگرچه به یاد نمانده، اما تا چندی درباره‌اش صحبت می‌شد.
    ‌طنز ایرانی را با چه متنی آغاز کردید؟ 
    سرآغاز قصه‌هایی بود که بعدها شد «خیرالله صندوقچه اسرار.» این‌ها را با بهروزنسب کار کردیم که در یک مجموعه تئاتری قرارشان دادیم. نام اولین این کارها را «باجناق‌ها» گذاشته بود. قصه از علی بهروزنسب است که در ماهنامه توفیق 1343 با عنوان «چشم و همچشمی» گذاشته بود. من همان‌طوری که هست، گفتم کار می‌کنم و از او خواستم یکی، دو صحنه‌اش را صحنه‌پردازی کند. من این را سال 65 کار کردم. ماموریت را هم در دل همین مجموعه گذاشته بودیم. باجناق‌ها یکی از موفق‌ترین تئاترهای تلویزیونی بود. از نظر تعداد پخش تا همین سال گذشته هم پخش‌هایی داشت، حتی در استان‌ها و در آمار سازمان صداوسیما، نزدیک به 28 بار از شبکه‌های گوناگون پخش شده است. نخستین تئاتر تلویزیونی است که علاوه بر فارسی به زبان کردی، ترکی و عربی هم دوبله شده است. فکر می‌کنم یکی از تاثیرگذارترین‌ها بوده و شیوه اجرایی آن هم مورد پسند برخی از کارگردان‌های دیگر قرار گرفته است. از سال 64 که دانشگاه‌ها باز شده بودند، در آن‌جا زیاد درس داشتم و کمی می‌پرداختم به این کارها تا این‌که در سال 69 مجموعه «خیرالله صندوقچه اسرار» را کار کردم.
    ‌در آن سال‌ها سیاست‌گذاری‌ها و ممیزی چگونه بوده؟ 
    در سال‌های جنگ و پس از پایان جنگ جهش‌های اقتصادی شروع شد. به نظرم طنزهای اقتصادی و اجتماعی و رابطه‌شان با سیاست مطرح شد. یک مجموعه هم به اسم «ناگفته پیداست» کار گروه اقتصاد شبکه اول بود. مجموعه نمایشنامه‌های کوتاهی که من و فرید مصطفوی نوشته بودیم. این را در یک بنگاه اقتصادی که به آن شرکت‌های مضاربه‌ای می‌گفتند، نشان می‌دادیم. به گسترش اختاپوسی این شرکت‌ها که به اشکال مختلف انجام می‌شد، پرداختیم. این مجموعه هم در نیمه راه متوقف شد. وقتی دست به کار بزرگ می‌زنم، نمی‌دانم چرا متوقف می‌شود. هم مجموعه طنزآوران و هم این مجموعه متوقف شدند.
    ‌پرده عجایب را کی و چگونه به سرانجام‌ رساندید؟ 
    بعد از تاسیس سیما فیلم قرار شد که تله‌تئاترها در آن‌جا انجام بشود و البته الان این کار را نمی‌کند. الان اصلا معلوم نیست کجا قرار است تله‌تئاتری انجام بشود که به نظر می‌رسد اصلا تله‌تئاتری هم تولید نمی‌شود. در واقع «پرده عجایب» دنباله همان طنزآوران جهان بود. برخی از این‌ها هم در همین مجموعه چاپ شده است. این مجموعه 14 قسمت شد که 12 نمایش برجسته جهان را دربرمی‌گرفت. از کمدی‌نویسان بزرگ جهان که از سروانتس شروع شده است. البته آریستوفان را نمی‌توانستیم به دلیل طولانی بودن کارش اجرا بکنیم. بعد از مولیر که «نیرنگ‌بازی اسکاپن»اش را اجرا کردیم. بعد هم به سراغ چخوف و بعد به مروژک ‌رسیدیم. از چخوف سه متن را کار کردیم. برای این مجموعه توانستم یک کارگاه تئاتر تلویزیونی راه‌اندازی کنم. در ابتدا با یک گروه جوانی در جایی مستقر شدیم و هنوز پولی هم دریافت نکرده بودیم. به تلویزیون هرچه کوشش کردیم که بگوییم کارگاه‌هایی را برگزار بکنند، هنوز موفق نشده‌ایم. آن موقع هم این جوان‌ها بااستعداد بودند که الان برای خودشان جزو سردمداران تئاتر ایران شده‌اند.
    ‌از آن جوان‌ها نامی می‌برید؟
    محمدحسن معجونی، سید مهرداد ضیایی، مهرداد ضیایی، رامین ناصرنصیر، حسن موذنی و همچنین دوستان بزرگ‌تری مانند زنده‌یاد رضا ژیان که از آمریکا برگشته بودند. علی نصیریان هم آمد، که نقش‌های اصلی را عهده‌دار شد. رضا فیاضی، رویا تیموریان، فهیمه راستکار و مهدی فتحی که این‌ها هم برای گرفتن یک نقش دعوت شدند. توانستیم آن را با هزینه کمی تولید کنیم. به سرعت ساخته شد چون کار متمرکزی بود.

  • منبع: بهار
پنج شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱
بازدیدها 696
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 23064

ارسال نظر:

تصویر کپچا
*

عضویت در خبرنامهء خبر شهری