خانه » گفتگو » قرار نيست راحت با تماشاگر صحبت کنيم

قرار نيست راحت با تماشاگر صحبت کنيم

نيما دهقان از جمله کارگردانان جوان و خوش فکر تئاتر و فارغ‌التحصيل گرايش ادبيات نمايشي است و تاکنون آثار نمايشي‌اي چون«عروس طوقي»، « کفتر به توان 2 »، « ملاقات ...

نيما دهقان از جمله کارگردانان جوان و خوش فکر تئاتر و فارغ‌التحصيل گرايش ادبيات نمايشي است و تاکنون آثار نمايشي‌اي چون«عروس طوقي»، « کفتر به توان 2 »، « ملاقات شبانه»،«لوله»،«کانال کميل»،«دو متر در دو متر جنگ»،«کادانس»،«مادر مانده» و«خنکاي ختم خاطره» را در کارنامه کاري خود ثبت کرده است. وي نمايشي پر حاشيه با عنوان «ترن» را دربخش مرور جشنواره تئاتر فجر در سالن اصلي تئاترشهر روي صحنه برده که با آثار قبلي‌اش متفاوت است. به همين دليل با وي به گفت‌وگو نشستيم : 

‏در صحنه‌هاي تشکيل دهنده نمايش «ترن» نوعي شتابزدگي ديده مي‌شود؛ مثلا انسجامي که در داستان صحنه صحبت پدر پير با روح همسر ديده مي‌شود، در صحنه‌اي که فرزين صابوني با خودش تلفني صحبت مي‌کند، وجود ندارد.

البته بخشي از اين پرسش را حميد آذرنگ بايد پاسخگو باشد، اما من در جايگاه کارگردان بايد بگويم که صحنه فرزين صابوني يک اپيزود تکنيکي است که خيلي تئاتريکال تر از اپيزودهاي ديگر است. اين يک بحران است؛ بحراني که براي تماشاگر درحال ساخته شدن در فضاست تا بتواند آن را آگاهانه کشف کند. قرار نيست به راحتي با تماشاگر صحبت کنيم؛ در واقع اين روش کار من است و حتي در نمايش «خنکاي ختم خاطره» هم ميزانسن‌هاي من همين طور بود، زيرا، وقتي کسي در نمايش فاعل است و قصه حول محور شخصيت او مي‌چرخد، ميزانسن‌ها و محيط براي تماشاگر اينگونه است.وقتي شما قصه علي را تماشا مي‌کنيد، يک نوع آرامش در آن قصه وجود دارد و شما هم از زاويه ديد علي فضا را تماشا مي‌کنيد، ولي در اين صحنه شما از زاويه ديد فرزين نمايش را تماشا مي‌کنيد و يک نوع شتابزدگي و بحران را مي‌بينيد، چون خود اين شخصيت بحران است و با خودش صحبت مي‌کند.

اين احساس شايد تماشاگر را اذيت کند يا برعکس خوشش بيايد، ولي چون از زاويه همان شخصيت، نمايش را تماشا مي‌کند طبيعي است که قدري آزاردهنده مي‌شود.

در مورد صحنه آذربايجان احساس مي‌شود که پس از پايان نمايشنامه به متن اضافه شده و به نوعي ناهمگوني ايجاد شده است .

نه، صحنه آذربايجان اواسط کار اضافه شد.

يعني اواسط تمرين؟

بله، اين نمايش را حميد آذرنگ به ترتيب نوشته و تا 20 روز مانده به اجرا، صحنه پاياني را تکميل کرده است.

در نگارش نمايش دخالتي داشته‌ايد؟

خير، فقط مشورت مي‌دادم. نويسنده طرحي را مطرح مي‌کند و بر اساس ذهنيتي که دارم، قصه‌اي را پيشنهاد مي‌دهد. در واقع نويسنده تخم سيبي را مي‌کارد و وقتي درخت سيب رشد مي‌کند، مي‌گويم حالا قدري هرسش کن و يک پيوند هم به آن بزن.

فقط مشورت مي‌دهم، ولي تصميم نهايي را خود نويسنده بايد بگيرد.

البته کاملا مناسبتي و به جا بود و شايد نوعي اداي دين محسوب مي‌شد.

واقعيتش فکر مي‌کنم بجاي اينکه مثلا 50 هزار تومان براي زلزله آذربايجان کمک کنم، بايد کاري کنم که پنجاه نفر براي کمک آماده شوند و در واقع نيتم رسيدن به يک مفهوم بود و آذربايجان بهانه بود.

من روي اين بخش تاکيد مي‌کنم و مي‌گويم که الان آذربايجان همچنان با مشکلات زلزله مواجه است. من و حميد آذرنگ قصد داشتيم در اين نمايش بگوييم که اگر آدم‌هايي که در دهه شصت مملکت را حفظ کردند، اکنون نيز حضور داشتند، به هفته اول نرسيده آذربايجان ساخته شده بود و با مشکلات زلزله مواجه نبود.

صحنه زلزله آذربايجان را، که دختر و نوه شهيد حميد زير آوار مانده‌اند، مي‌توان نقدي اجتماعي محسوب کرد که حتي خانه امني ندارند؟

اين برداشت‌هايي است که بيشتر دوست دارم بشنوم و نمي‌توانم جواب بدهم، چون اين نمايش يکي از تکنيکي ترين نمايشنامه‌هاي حميد آذرنگ است که در فضاي خيال نوشته شده و در آن چهار قصه به صورت موازي تعريف مي‌شود: نويسنده‌اي که نمايشنامه مي‌نويسد و پسرش را مي‌بيند، مجموعه کساني که درحال ساخت گنبدند، ترکيبي از شهدايي که در حال رفتن‌اند با يک‌سري قصه‌هايي که امروز به ما وصل مي‌شوند. اين نمايشنامه به نوعي هم برشتي است و هر اپيزود را مي‌توان حذف يا اضافه کرد. اين تعبيرات خوب است و من بيشتر ترجيح مي‌دهم شنونده باشم و نمي‌خواهم نظرات خودم را بگويم؛ زيرا نظر ما بيشتر پرداختن به آدم‌هايي است که اگر در مملکت ما حضور داشتند، شرايط اينگونه نبود.

چرا در نخستين صحنه، که شهدا حضور دارند، شش شهيد ديده مي‌شود، ولي در صحنه‌هاي بعدي هفت نفر مي‌شوند که البته نفر هفتم پدر کارگر افغاني است؟

اين صحنه‌اي است که حذف شده است. قصه يکي از شهداي گمنام در قطار، که امير جناني نقش آن را بازي مي‌کرد، اين بود که يک انگشت با من مي‌آيد، اين انگشت متعلق به چه کسي است؟ اين مسئله ممکن بود در جامعه براي برخي از خانواده‌هاي شهدا سوء‌تفاهم به وجود بياورد که مبادا اين جنازه متعلق به فرزند من باشد يا نباشد، بنابراين اين قصه حذف شد و قصه قدري با مشکل مواجه شد؛ بنابراين در پايان نمايش مي‌بينيم همراه اين شش شهيد پدر افغاني هم حضور دارد.

يک نکته کلي را بگويم، نمي‌خواهم حرف زدن من اين مفهوم را پيدا کند که ما کاري کرده ايم تا با اسم شهدا کاسبي کنيم، چون واقعيت اين است که بدون هيچ حمايت مالي نمايش اجرا مي‌شود. مسئله ديگر اينکه من و تمام گروه علاقمنديم بگوييم که شهدا آسماني و نوراني اند، ولي بايد کاري کنيم که دست ما به آن‌ها برسد. ما تلاش نکرده‌ايم که اين شخصيت‌ها را قهرمان نشان دهيم و مي‌خواهم بگويم که اگر فضاي شعار و کليشه در اين آثار نباشد، تماشاگر جذب آن مي‌شود و تا پايان نمايش نيز آن را تماشا مي‌کند، حتي اگر خسته شود.

چرا براي لباس شهدا از پيراهن سفيد و شلوار مشکي استفاده شده است؟

قصد داشتم که روي صحنه ديده شوند و نمي‌خواستم تفکيکشان کنم، کاري که در«خنکاي ختم خاطره» هم نکردم.

پس دليل خاصي براي انتخاب اين رنگ‌ها وجود نداشت؟

خير، قصد داشتم آسماني شان کنم و نه چيز ديگري. فقط مي‌خواستم در فضاي صحنه به عنوان نقطه طلايي به خوبي ديده شوند؛ زيرا ديالوگ‌هايشان کم است و وقتي وارد صحنه مي‌شوند، ناگهان با خودشان يک آمبيانس پر انرژي روي صحنه مي‌آورند و مي‌خواستم تماشاگر متوجه نقطه طلايي شود.

چرا در طراحي لباس خانم‌ها تقريبا لباس‌هايي همسان درنظر گرفته شده است؟

من فقط مي‌خواستم يکدستي ديده شود و بگويم در کشور ما همه مثل هميم و اين رفتار و اعمال ماست که نشان مي‌دهد چه هستيم و اين تجربه جالب خود من در دوران سربازي بود که همه ليسانس، فوق ليسانس و دکترا بوديم و همه لباس خاکي به تن داشتيم و فرم برايم جالب شد، زيرا هيچکس نمي‌دانست ديگري چه کسي است تا اينکه دو روز با هم گذرانديم و به شناخت رسيديم؛ سعي مي‌کنم اين در نمايش‌هايم نيز وجود داشته باشد.

وقتي شهدا وارد صحنه مي‌شوند، يکسري لامپ 100 با نور آفتابي، که تصوير خوبي را هم به وجود آورده است، روشن مي‌شود. چرا از رنگ آفتابي براي نورپردازي استفاده کرده‌ايد؟

در فضاي انتزاعي يکسري اتفاقات به لحاظ تصويري، صحنه‌اي، بصري و اتمسفري مي‌افتد که توضيح دادن آن اشتباه است؛ يعني آن لامپ مي‌تواند از زاويه ديد شما خيلي زيبا باشد، مي‌تواند معني داشته باشد و مي‌تواند چيز بي موردي باشد؛ زيرا وارد يک فضاي انتزاعي مي‌شويم و اين چيزي است که در فضاي انتزاعي براي مخاطب به وجود مي‌آيد و کارگردان نمي‌تواند بيانيه دهد که منظور من اين بوده است. منظور کارگردان و گروه اين است که من يک فضايي را ساخته ام و مي‌دانم چه مي‌کنم، اما تو در ذهن خود کشف و شهود کن که چه چيزي درست است؟ من مي‌خواهم ميزانسن اصلي نمايش در ذهن تماشاگر شکل گيرد.

در طراحي صحنه به عنوان کارگردان اثر دخالت داشته‌ايد؟

مي‌خواهم بگويم که نيما دهقان از روزي صاحب امضا شد که منوچهر شجاع به او پيوند خورد که از نمايش «‌دو متر در دو متر جنگ» آغاز شد. مي‌توانم بگويم کارگرداني من زماني کامل مي‌شود که منوچهر شجاع مرا تاييد کند. نيمي از فکر من با او کامل مي‌شود و حتي زماني که ميزانسن مي‌دهم، از او سوال مي‌کنم و نظرش برايم مهم است؛ زيرا به نظر من طراح صحنه يک مدير هنري است که در همه چيز حق دارد نظر بدهد، چون مي‌خواهد ترکيب رنگ لباس، دکور، بازي، پوستر و بروشور و همه را ببيند که يکدست است. صادقانه بگويم، اگر منوچهر شجاع نباشد، تصوير کارگرداني من تصوير اجرايي خوبي نخواهد بود و او کسي است که به عنوان يک عقل متفکر مرا کامل مي‌کند و بدون او نمي‌توانم نمايشي روي صحنه بياورم، چون ذهن من نسبت به طراحي صحنه طراحي شده است و او در واقع ايده کارگردان را طراحي مي‌کند و به آن شکل مي‌دهد. من در دنياي مجازي ايده‌اي دارم و او ايده بالقوه مرا بالفعل مي‌کند و دوست ندارم در کنار من دکوراتور باشد، بلکه او طراح است.

چرا صحنه سوررئالي را طراحي کرده‌ايد، اين به دليل داستاني است که در فضاي ذهن مي‌گذرد؟

خيلي چيزها وجود دارد، ولي يک انگيزه اوليه را به شما بگويم. نمي‌دانم چرا هر وقت وارد سالن اصلي مي‌شويم، همه فکر مي‌کنند که بايد دکوري به اندازه سالن اصلي ساخته شود. من فکر مي‌کنم نمايشم بايد اينگونه ديده شود، پس آن چيزي که مهم است را به سالن اصلي مي‌آورم، حتي اگر لازم باشد يک متر در يک متر سالن اصلي را استفاده کنم. اين يعني کارگرداني و نه اينکه کاري کنم که دکوري براي پر کردن سالن اصلي وجود داشته باشد. اين ايده‌اي بود که منوچهر شجاع هم خيلي با آن موافق بود. ما خيلي کارهاي موفقي داشته ايم که فقط دو متر در دو متر از سالن اصلي را گرفته بود، ولي چون بعضي‌ها فضا را نمي‌شناسند و اين کار هم نوعي خطر بود، توانستيم برخوردها را دريافت کنيم.

به هر حال تماشاخانه‌اي که صحنه دارد و بلک باکس نيست، بيشتر مناسب تئاتر کلاسيک است.

بيشتر در ذهن ما اين بود که يک فضا را انتقال دهيم و هرآنچه را براي انتقال آن به درد ما مي‌خورد، انجام داده ايم و چيزهاي اضافه نگذاشته‌ايم .

منبع: مردمسالاری /پيمان شيخي

سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۱
بازدیدها 798
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 19315
برچسب:


ارسال نظر:

*


عضویت در خبرنامهء خبر شهری