خانه » گفتگو » از دريچه‌يي كه دوست‌دارم به‌زندگي نگاه‌مي‌كنم

از دريچه‌يي كه دوست‌دارم به‌زندگي نگاه‌مي‌كنم

گفت‌وگو اعتماد با دكتر علي رفيعي به بهانه سالگرد تولدش  اصلا دلبستگي من به ورزش در سرنوشت من اثر گذاشت. زماني كه هنوز 10، 11 ساله بودم، تيم فوتبال اصفهان دروازه‌باني ...

گفت‌وگو اعتماد با دكتر علي رفيعي به بهانه سالگرد تولدش 

اصلا دلبستگي من به ورزش در سرنوشت من اثر گذاشت. زماني كه هنوز 10، 11 ساله بودم، تيم فوتبال اصفهان دروازه‌باني ارمني داشت به نام «كارلو». حركات او، جهش‌ها، پرش‌ها و شيرجه‌هايش برايم به‌شدت مسحوركننده بود. دايم به حركات او فكر مي‌كردم. بعدها كه بيشتر فهميدم، دروازه‌باني كارلو و حركات او، از بسياري جهات، مثل حركات رقصنده‌يي بود كه به جاي صحنه، روي چمن‌هاي ناهموار استاديوم فقير آن زمان اصفهان (كه همچنان هم فقير مانده) مثل كف صحنه پرواز مي‌كند. شيرجه‌ها و حركات كارلو، مرا در آن سنين چنان جادو مي‌كرد كه در بازگشت به خانه توپي را كه با پارچه درست كرده بودم به دست هم‌بازي خودم مي‌دادم و خود ميان باغچه بزرگ مي‌ايستادم و از هم‌بازي‌ام مي‌خواستم تا توپ پارچه‌يي را برايم پرتاب كند و من اداي دروازه‌باني كارلو را درمي‌آوردم، در واقع، تمام همت و دغدغه خاطر من اين بود كه به همان شكلي كه كارلو شيرجه مي‌رود، شيرجه بروم. همان جور كه كمرش را قوس مي‌دهد و توپ را ميان زمين و هوا مي‌گيرد، بگيرم. به عبارتي من بيشتر تحت تاثير زيباشناسي حركات دروازه‌باني كارلو قرار گرفتم، تا جنبه ورزشي‌اش.

احساس كنوني‌ام اين است كه دارم در مملكتي كار مي‌كنم كه امور فرهنگي و هنري در تسخير كساني است كه مرا مغلوب كرده‌اند و خودشان براي سرنوشتم تكليف تعيين مي‌كنند و تصميم مي‌گيرند كه كار كنم يا نكنم. اتفاقي كه چند ماه پيش درباره سانسور نمايشنامه «يرما» رخ داد، يكي ازهمين نمونه‌هاست؛ به راحتي تصميم مي‌گيرند سرنوشت يك كارگردان و شاعر بزرگ اسپانيايي را به نام غير اخلاقي بودن به سطحي‌ترين شكل تعيين و ارزش‌گذاري كنند. مي‌دانيد چرا؟ آقاي مميز مطمئنا با لوركا مشكلي ندارد( شايد هم داشته‌باشد)، چون شناخت درستي از او ندارد، اما علي رفيعي را مي‌شناسد. وگرنه، «يرما» سه سال قبل بي‌هيچ مشكلي به صحنه آمده است. وانگهي نه‌تنها يرما غيراخلاقي نيست، بلكه به غايت اخلاقي است. يرما در مقابل رفتار غيراخلاقي ديگران مي‌ايستد و تا جايي كه مي‌تواند مبارزه مي‌كند. وقتي طي نامه‌يي اعتراضم را اعلام كردم بالاخره تلفن زدند و گفتند رفع مميزي شده است. اما من سماجت به خرج دادم تا بدانم چگونه «يرماي» بي‌اخلاق صاحب اخلاق شده و چرا از اول دستخوش مميزي قرار گرفته؟ گفتند فقط به اين خاطر كه يرما قبل از ازدواج با همسرش به مرد ديگري علاقه‌مند بوده است!…

بسياري از چهره‌هاي سرشناس تئاتر ايران را سينمايي‌ها هم به استادي و هنرمندي مي‌شناسند و علي رفيعي يكي از آنهاست؛ مردي كه تئاتر با خون و ذاتش عجين شده و روايت‌هاي شاعرانه‌اش از زندگي و عشق و اميد، چه به روي صحنه تئاتر بيايد و چه بر پرده سينما برود، تاثيري عميق بر ذهن و خاطره مخاطب مي‌گذارد. او در اين سن و سال همچنان سرشار از انرژي و انگيزه است. پا به پاي جوان‌ها حركت مي‌كند و گاهي چند گام جلوتر از آنهاست. اشتياق و انگيزه‌اش براي به صحنه بردن نمايشي تازه و روايت داستاني نو، آنچنان پرشور و عميق است كه نمونه‌اش شايد در جوان‌ترها كمتر پيدا شود. براي عشق و علاقه‌اش به تئاتر سختي زياد كشيده و مشكل بسيار تحمل كرده، اما هيچ‌وقت چشمه اميد و انرژي‌اش خشك نشده و هر بار با نيرويي تازه مسيرش را ادامه داده است. و اين خصلتي است كه روز به روز كمياب‌تر مي‌شود…

به بهانه سالروز تولدش روبه‌روي او نشستيم. گفت‌وگو با دكتر رفيعي بيشتر به معناي فرصتي است براي نشستن پاي صحبت‌هاي انسان پرشوري كه بسيار فصيح و روان و پيوسته حرف مي‌زند و هم‌صحبتش را از ورود به كلام بي‌نياز مي‌كند. در اين مصاحبه هم سعي شد جريان گفت‌وگو به بيان دلنشين او سپرده شود. لذت هم‌صحبتي با او بيشتر در شنيدن و گوش سپردن است تا گفتن و لب جنباندن. اين گفت‌وگو هم‌صحبتي آرام و دلپذير است با مردي كه هنوز مثل هميشه وقتي از هنر و ادبيات و نمايش حرف مي‌زند چشم‌هايش مي‌درخشد.

مي‌خواهم قبل از هر چيز به سال‌هاي خيلي خيلي دور برگرديم؛ به زماني كه شما كوچك بوديد و شايد اصلا فكرش را نمي‌كرديد روزي يكي از بهترين كارگردان‌هاي تئاتر ايران شويد.

اين موضوع به غايت تكرار شده… خيلي حرف‌ها گفته شده.

بله، اشكالي ندارد، ولي مي‌خواهم كمي از اين بگوييد كه آيا آن روزها چنين تصوري داشتيد كه به اين روزها برسيد يا اصلا دل‌تان مي‌خواست اين‌طوري بشود، يا نه، پس از چه دوره‌يي به اين باور رسيديد؟

چه كسي، به ويژه در اين مملكت مي‌تواند آينده خود را پيش‌بيني كند؟ چه كسي مي‌تواند به سمت علايق و دل‌بستگي‌هاي خود برود؟ آن هم وقتي كه بچه شهرستان باشيد و افق‌ها بيشتر بسته و چشم‌اندازها به‌شدت محدود… من هرگز تصور نمي‌كردم روزي بتوانم براي ادامه تحصيل به خارج از ايران سفر كنم. چه برسد به اينكه بتوانم آنجا ماندگار شوم و تحصيل كنم. اوضاع و شرايط زندگي اصلا اجازه چنين خواب و خيال يا آرزو‌هايي را به جواني مثل من نمي‌داد. اما اقبالم ياري كرد و در كنكوري كه براي اعزام تعدادي دانشجو به خارج از كشور براي تحصيل رشته عالي تربيت‌بدني ترتيب داده شد شركت كردم و پذيرفته شدم. نه استعداد برجسته‌يي در رشته‌هاي هنري داشتم و نه چنانچه مي‌گويند تئاتر در خونم بود! راست مي‌گويم، تئاتر در خونم نبود اما در فرهنگ شهر زادگاهم جاري بود. من در شهري چشم به جهان گشودم و تا هيجده سالگي زندگي كردم كه به خوبي مي‌توانست اين دلبستگي و زمينه را براي هر جوان علاقه‌مندي مساعد سازد. استثنايي بود. در آن زمان اصفهان صاحب چندين تئاتر بود. تئاترهاي بس برجسته‌يي كه تماشاگران علاقه‌مند دايم از تهران مي‌آمدند و براي تهيه بليت دچار زحمت مي‌شدند. هنوز دبستان مي‌رفتم كه از اقبالي بزرگ برخوردار شدم. دايي‌ام كه به‌شدت علاقه‌مند به تئاتر بود هميشه مرا همراه خود به تئاتر مي‌برد. من همه تئاترهايي كه در اصفهان به صحنه مي‌آمدند را تماشا مي‌كردم. حتي وقتي گروه نوشين به اصفهان مي‌آمد و آثار به صحنه آمده در تهران را براي مدتي در تئاتر سپاهان اصفهان به صحنه مي‌آورد.

به ورزش علاقه داشتيد كه در كنكور تربيت‌بدني شركت كرديد؟

اصلا دلبستگي من به ورزش در سرنوشت من اثر گذاشت. در اينجا لازم مي‌دانم به نكته ظريف و دقيقي اشاره كنم. زماني كه هنوز 10، 11 ساله بودم، تيم فوتبال اصفهان دروازه‌باني ارمني داشت به نام «كارلو». حركات او، جهش‌ها، پرش‌ها و شيرجه‌هايش برايم به‌شدت مسحوركننده بود. دايم به حركات او فكر مي‌كردم. بعدها كه بيشتر فهميدم، دروازه‌باني كارلو و حركات او، از بسياري جهات، مثل حركات رقصنده‌يي بود كه به جاي صحنه، روي چمن‌هاي ناهموار استاديوم فقير آن زمان اصفهان (كه همچنان هم فقير مانده) مثل كف صحنه پرواز مي‌كند. شيرجه‌ها و حركات كارلو، مرا در آن سنين چنان جادو مي‌كرد كه در بازگشت به خانه توپي را كه با پارچه درست كرده بودم به دست هم‌بازي خودم مي‌دادم و خود ميان باغچه بزرگ كه به دليل آفتاب‌رو نبودن گل و گياهي در آن روييده نمي‌شد اما هميشه نمور بود، مي‌ايستادم و از هم‌بازي‌ام مي‌خواستم تا توپ پارچه‌يي را برايم پرتاب كند و من اداي دروازه‌باني كارلو را درمي‌آوردم، در واقع، تمام همت و دغدغه خاطر من اين بود كه به همان شكلي كه كارلو شيرجه مي‌رود، شيرجه بروم. همان جور كه كمرش را قوس مي‌دهد و توپ را ميان زمين و هوا مي‌گيرد، بگيرم. به عبارتي كه آن زمان برايم كاملا بيگانه بود، من بيشتر تحت تاثير زيباشناسي حركات دروازه‌باني كارلو قرار گرفتم، تا جنبه ورزشي‌اش. آن ايام نمي‌دانستم كه بعد از كارلو و جانشين او، خودم دروازه‌بان تيم اصفهان خواهم شد.

كارلو چه شد؟

اصلا نفهميدم كجا رفت و چي شد، بار‌ها از خودم مي‌پرسم آيا هنوز زنده است يا نيست!…

در آن دوران هيچ فعاليت هنري‌اي نمي‌كرديد؟

نقاشي مي‌كردم. زياد و خوب. به نوعي وسيله تامين پول توجيبي‌ام بود.

آن موقع چند سال‌تان بود؟

از دبستان آغاز كردم. نخستين كار مفيدي كه با نقاشي كردم، در سال اول دبيرستان بود. كتاب انگليسي ما، مصور نبود. من نشستم و آن كتاب را از ابتدا تا انتها مصور كردم. معلمم شگفت‌زده شد. نمونه‌هايي از اين دست در دوران نوجواني و آغاز جواني من كم نبودند. بي‌آنكه با مفاهيم زيبايي و زيبايي‌شناسي كمترين آشنايي داشته باشم، به‌شدت عاشق زيبايي بودم. ناخواسته شيفته رنگ و تركيب بودم. سقاخانه‌يي جلو خانه ما بود كه هم بزرگ بود و در ارتفاع مناسبي از زمين قرار داشت. حالا مي‌گويم: كم و بيش به اندازه دهانه صحنه يك تئاتر… آن موقع اصلا به تئاتر فكر نمي‌كردم. هر ساله، پانزده شعبان كه نزديك مي‌شد، من در خانه‌هاي همسايه‌هاي متمول را مي‌زدم و تقاضاي قرض گرفتن چراغ‌ها و لاله‌ها و جارهاي آنها را مي‌كردم. و چون بچه‌يي مودب و منضبط بودم، همه تقاضايم را اجابت مي‌كردند و من سقاخانه محله‌مان را به زيباترين شكل ممكن چراغاني مي‌كردم. اين كار، جدا از باورهاي مذهبي، اين چراغاني براي من يك جشن بي‌نظير بود. آرايش‌هايي كه با رنگ‌آميزي چراغ‌ها و لاله‌ها و شمعدان‌ها و جارها به آن سقاخانه مي‌دادم به من فرصت مي‌دادند تا ناخواسته صاحب نوعي نگاه بشوم. از همه مهم‌تر موقعيت خانه‌مان بود. من در 200 متري ميدان نقش جهان چشم به دنيا باز كردم. ميدان بازي من، پاتوق بازيگوشي‌ها، درس‌خواندن‎ها و شيطنت‌ها، همه در ميدان نقش جهان بود؛ در بي‌نظيرترين ميدان جهان.

پس كودكي و نوجواني‌تان به نظاره كردن اطراف در جست‌وجوي زيبايي گذشت. بيشتر با ديدن رشد كرديد تا با خواندن…

هر چه درباره ديدن بگويم كم گفته‌ام. تاثير تربيت بصري در آينده من فوق‌العاده بود. در كنار اين عوامل بصري كه ناخواسته و ناخودآگاه، يا من به سراغ‌شان مي‌رفتم يا آنها به سراغم مي‌آمدند، اتفاق ديگري هم بود كه به‌شدت تاثيرگذار بود. پدر من به‌شدت اهل كتاب بود. بدون كتاب خواندن اموراتش نمي‌گذشت. هميشه يك كتاب روي زانويش بود، حتي وقتي مطالعه نمي‌كرد… برخلاف همه پدرهاي ديگر كه بچه‌هاي‌شان را از كتاب‌خواندن بر حذر مي‌داشتند و مي‌خواستند بچه شان فقط درس بخواند، پدرم من را به كتاب خواندن تشويق مي‌كرد. او خود تمام قصه‌هاي معروف و مردمي مثل اميرارسلان، داستان حسين كرد شبستري، هزار و يك شب، چهل طوطي، هزار و يك شب و… را برايم مي‌گفت. هنوز دبستانم را تمام نكرده بودم كه من را نزد دو برادر كتاب‌فروش كه در فاصله بين خانه‌مان و ميدان نقش جهان مغازه داشتند برد. نيمي از كتاب‌فروشي اين دو برادر، به كتب‌هاي نو و فروشي اختصاص داشت و نيم ديگر به كتاب‌هاي كرايه‌يي. پدرم به آنها سفارش مي‌كرد تا با كرايه دادن كتاب‌هاي خوب و سرگرم‌كننده به پسرش، او را كتاب خوان كنند. حساب‌شان را هم ماه به ماه مي‌داد. من هم اين مسووليت را احساس مي‌كردم كه براي اينكه پدرم كمتر پول بدهد، اين كتاب‌ها را با سرعت بخوانم و به سراغ كتاب بعدي بروم. جالب اينكه اكثر اين كتاب‌ها كه رمان‌هاي فرانسوي بودند مثل «گوژپشت نتردام»، «مردي كه مي‌خندد»، «بي‌نوايان»، «سه تفنگدار» و غيره…) و نمي‌دانم چرا هر كدام‌شان سرشار بود از تصاوير پاريس. اما اكثرا هم اين عكس‌ها ارتباطي با محتواي رمان‌ها نداشتند. تصاويري بودند از پاريس معاصرتر شايد براي سرگرمي و مفرح ‌كردن نگاه خواننده.

همين تجربه‌ها باعث شد فرانسه را براي تحصيل انتخاب كنيد؟

حتما بدون تاثير نبود. وقتي كه زمان آن كنكور رسيد براي اعزام دانشجو به خارج، از من پرسيدند به كدام كشور مي‌خواهي بروي؟ از ميان پنج كشور، بي‌هيچ ترديدي فرانسه را انتخاب كردم.

چگونه از تربيت‌بدني به تئاتر پل زديد؟

اعزام شدم به فرانسه و باقي‌اش قصه طولاني ديگري است كه چگونه و چه شد كه تربيت‌بدني را ترك كردم و چگونه به تئاتر پيوستم. مي‌توانم بگويم كه اتفاقات نقش عمده‌تري داشتند، تا خواسته و استعداد ذاتي من. نه، اصلا. من در ميان خانواده‌يي به غايت مهربان، با پدر و مادري بي‌نظير و خواهران و‌برداري همچون فرشته بخشي از عمرم را گذراندم و بخش عمده ديگرش را در پاريس

ولي به نظرم هنر در خون شما بوده.

اين را نمي‌دانم. بگذاريد از كليشه‌ها پرهيز كنيم.

شما در فرانسه جامعه‌شناسي خوانده‌ايد. در كنار تئاتر؟ يا تئاتر را در كنار تحصيل مي‌آموختيد.

تئاتر را، وصف تئاتر را، همه تئاتر را، جدا كردم از رشته تحصيلي‌ام. چون رشته تحصيلي من جامعه‌شناسي بود. در كتاب‌خانه شخصي‌ام نيمي از كتاب‌ها مربوط به جامعه‌شناسي است. بيشتر جامعه‌شناسي به طور كلي، سپس، رفته‌رفته، به جامعه‌شناسي هنر روي آوردم. تا پايان فوق‌ليسانسم جامعه‌شناسي خواندم و موقعي بود كه هم‌زمان در تئاتر كار مي‌كردم. گاهي بازي مي‌كردم، ولي بيشتر هدفم كارگرداني بود، بنابراين دستياري مي‌كردم. از دستياري سوم يا به عبارت ديگر، پادويي و سگ‌دوزدن در خدمت كارگردان و گروه شروع كرده بودم تا دستيار دوم و بالاخره دستيار اول. وقتي دستيار اول شدم و احساس كردم در كنار كارگردان، مسووليت بزرگي بر گرده دارم و ناگزيرم از فرهنگ و سواد لازم نسبت به آثاري كه قرار است به صحنه بيايد برخوردار باشم. اين بود كه تصميم گرفتم كه تحصيلات تئاتري‌ام را هم آغاز كنم و كردم و مراحل مختلف تحصيلي تا دكترايم را در تئاتر ادامه دادم.

چه سالي به ايران برگشتيد؟

نخستين‌باري كه به ايران برگشتم، سال تحصيلي 54-53 بود.

سال 53 آنتيگونه را كار كرديد؟

نه، سال 54. سال تحصيلي 54-53 در دانشگاه تهران استخدام و مشغول به كار شدم و نپذيرفتم كه درس بازيگري يا كارگرداني بدهم. به خاطر اينكه در هفته دو تا چهار ساعت بيشتر براي اين رشته‌ها اختصاص داده نشده بود. در حالي كه در باور من آموزش بازيگري و كارگرداني، هفت هشت ساعت در روز و شش روز هفته را لازم داشت. به همين دليل به تدريس دروس تئوريك پرداختم، اما پا به ‌پاي دروس دانشگاه، از رياست دانشكده رخصت خواستم تا كارگاهي را راه‌اندازي كنم و كردم. اين كارگاه در حقيقت نخستين كار گاه من بود. تعدادي از شاگردان دانشكده، نه الزاما بچه‌هاي كلاسم بلكه آنهايي را كه مستعد و علاقه‌مند و خواستار كاركردن با من بودند جمع‌آوري كردم و با آنها از 4 بعدازظهر تا نيمه‌هاي شب كار مي‌كردم. اين كار در واقع ابزار فعاليت و آموزش بود، ولي آرام‌آرام تبديل به يك پروژه جدي‌تري شد. مجموعه‌يي از عوامل به من اجازه دادند تا «آنتيگون» را به عنوان يك پروژه واقعي و حرفه‌يي تلقي كنيم و در تاريخ مشخصي آن را به صحنه آوريم.

چه شد كه رياست تئاتر شهر را پذيرفتيد؟

سابقه تحصيلات و زندگي حرفه‌يي من در فرانسه، بعد هم بازتاب خبر موفقيت اجراي آنتيگون… مديريت عامل تلويزيون آن زمان، از من دعوت كرد تا رياست تئاتر شهر را بر عهده بگيرم. وقتي دليل اين انتخاب را جويا شدم، به من گفتند كه قصد دارند تئاتر شهر را در سطح يك تئاتر ملي ارتقا دهند. تمام سعي من در جهت رسيدن به اين هدف خرج شد. نخستين اقدامات من با شكل دادن به «گروه بازيگران شهر»، ايجاد كارگاه‌هاي دكور و خياطي مناسب، احداث كتابخانه تئاتر شهر و احداث «تئاتر چارسو» بود. همين دو روز پيش، در ميان بريده روزنامه‌ها چشمم به بروشور‌هاي آبونمان تئاتر شهر افتاد كه طي همان مدت نسبتا كوتاه ايجاد كرده بودم. از آغاز تا پايان سال مي‌دانستيم چه كارهايي توسط چه كارگردان‌هايي قرار است به صحنه بيايند. موسيقي، رقص و تئاتر بليت‌هايش پيشاپيش به صورت آبونمان فروش رفته بود.

هنوز آنها را داريد؟ يادگارهاي گذشته را نگه مي‌داريد؟

بله. من هرچه را كه يادگار گذشته است، حفظ كرده‌ام.

بعد از تئاتر شهر چه كرديد؟

اجراي «خاطرات و كابوس‌هاي يك جامه‌دار از زندگي و قتل ميرزا تقي‌خان فراهاني» عواقبي در پي داشت كه ناگزير مرا به سوي استعفا پيش برد. لذا تئاتر شهر را ترك كردم و خودم را آماده بازگشت به فرانسه كردم. به يك‌باره با پيشنهاد وزير فرهنگ و هنر وقت مواجه شدم كه رياست دانشكده هنرهاي دراماتيك را كه آن زمان ابعادي بسيار گسترده‌ اما در عين حال به هم ريخته‌يي داشت به من پيشنهاد مي‌كرد. شرايطي كه براي پذيرفتن اين مسووليت به وزير وقت دادم همگي پذيرفته شدند و من مشغول به كار شدم.

ممكن است اشاره‌يي به آن شرايط كنيد؟

حذف سيستم آموزشي از شكل آكادميك موجود و تبديل كلاس‌ها به كارگاه‌هاي عملي. كلاس‌هاي تئوريك بر اساس نياز‌هاي كارگاه‌ها تشكيل مي‌شدند. حذف نيم بيشتر كادر آموزشي كه به تشخيص من ناتوان در كار خود بودند. ساختن دو تاتنر 500 و 800 نفري. برنامه مفصلي بود. خلاصه كلام، قصد من اين بود كه دانشجو، از بدو تحصيل، يك پايش در دانشكده و پاي ديگرش در تئاتر باشد. تمام اين برنامه‌ريزي‌ها، با آغاز انقلاب فرهنگي تعطيل شدند و من پيرو دعوتي كه مقامات تئاتري لهستان از من به عمل آوردند، براي يك سال رهسپار آن كشور و از آنجا راهي فرانسه شدم و تا سال 1369 به زندگي‌ در آنجا ادامه دادم. يكي دو بار به دعوت رييس دانشكده سينما و تئاتر به تدريس پرداختم اما بلافاصله متوجه شدم كه كل سيستم آموزشي، همكاران، نوع گزينش و تدريس و سرنوشت مبهم و نامعلومي كه براي دانشجويان اين دانشكده پيش‌بيني مي‌شود با طرز تفكر من كمترين تناسبي ندارد. لذا از ادامه تدريس اعلان انصراف كردم. اما تعدادي حدود 15 تن از دانشجويان همان دانشكده را كه زبده و مستعد به نظر مي‌رسيدند به كار كردن با خودم دعوت كردم. نخست در خانه‌ام، سپس در يك سالن گرد و غبار گرفته و در شرايطي به غايت سخت، دست به تاسيس كارگاهي زدم كه از آن كارگاه، كساني مثل حسن معجوني، سيامك صفري، مهرداد ضيايي و محمود راسخ‌فر و عده‌يي ديگر بيرون آمدند كه بعد نيز به همكاري با همديگر در صحنه ادامه داديم.

با همان گروه بود كه حدود سال 72 نمايش يادگار سال‌هاي شن را كار كرديد؟

بله، به اضافه تعدادي از بازيگران قديمي كه قبلا با آنها همكاري داشتم. بعد از «يادگار سال‌هاي شن» بود كه همكاري‌هاي جدي‌تر من با گروه كارگاهم آغاز شد.

«يادگار سال‌هاي شن» يكي از ماندگارترين كارهاي شما و به كل بعد از انقلاب است، آن هم در دوره‌يي كه از سيستم آموزشي و دانشجويان نااميد بوديد.

«يادگار سال‌هاي شن» نخستين كار من بعد از انقلاب بود. نسل جوان 20 تا 25ساله بعد از انقلاب مرا نمي‌شناخت. اما همان كار موجب شد كه عده مرموزي جلوي كار كردن مرا بگيرند. با شروع مديريت آقاي سليمي و سپس آقاي شريف خدايي در مركز هنر‌هاي نمايشي بود كه دوران فعال و پركار من به مدت هشت سال ادامه يافت. «يك روز خاطره‌انگيز براي دانشمند بزرگ وو»، «عروسي خون»، «رومئو و ژوليت»، «شازده احتجاب»، «كلفت‌ها»، «در مصر برف نمي‌بارد»، «شكار روباه» با اكثر بچه‌هاي آن كارگاه و تعدادي بازيگر درخشان ديگر مثل خانم‌هاي سهيلا رضوي، مريم سعادت، شبنم طلوعي و ستاره اسكندري و رويا تيموريان كه به ما پيوستند به صحنه آمدند. اين دوران براي من به مثابه دوران طلايي فعاليت صحنه‌يي‌ام محسوب مي‌شود. هشت سال، هر سال يك تئاتر به صحنه ‌بردم و انرژي و بنيه‌‌ام چنان بود كه مي‌توانستم سه برابر آن تعداد نمايشنامه كار كنم. پس از آن دوران بحراني كار كردن من آغاز شد. دو فيلم ساختم و تمامي پس‌انداز زندگي‌ام را در آن دو فيلم گذاشتم. هيچ‌وقت، هيچ كس نيامد از من بپرسد چرا كار نمي‌كني. انگار حضور مرا در عرصه تئاتر نمي‌خواستند. انگار قرار نبود بودنم ‌كسي را خوشحال كند، حتي جماعت تئاتري‌ را. انگار هر چه از تئاتر دورتر مي‌شدم، موجبات فراموش شدنم فراهم مي‌شد.

ظاهرا در فرانسه موقعيت‌هاي خيلي خوبي داشتيد و از بعضي از آنها هم به خوبي استفاده كرديد. چه دليلي وجود داشت كه برگشتيد و با اين همه سختي كنار آمديد؟

از يك سني به بعد، هيچ‌كجا مملكت خود آدم نمي‌شود. دو عامل مهم وجود داشت؛ اول دلبستگي شديدم به خانواده‌ام. وقتي پدر و مادرم در قيد حيات بودند دلبستگي‌ام يك شكل داشت و وقتي كه رفتند انگار مي‌خواستم تمام غيبت‌ها و نبودن‌هاي گذشته خودم را كه باعث رنج‌هاي بي‌حد آنها بود، براي بازمانده‌هاي آنها كه خواهران و برادرم بودند جبران كنم. عامل دوم اين بود كه مي‌دانستم مي‌خواهم فيلم بسازم و فيلمنامه‌يي كه دست خواهم گرفت، قصه، مضمون و فضاي ايراني خواهد داشت. دلم مي‌خواست اين كار هنري با همزباني و هم‌فرهنگي كساني كه دوست دارم عرضه شود. اين انگيزه‌ها به جغرافياي سرزمين و مردم آن نياز داشت. دايما بين رفتن و ماندن در ترديد بودم اما ديدم كه اگر بخواهم مردد بمانم، تصميم درستي نخواهم گرفت. بايد انتخاب نهايي‌ام را انجام مي‌دادم و در نهايت عوامل عاطفي در قبال خانواده و مملكتم پيروز شدند. اما نمي‌دانستم كه تا اين حد در كشور خودم مثل يك بيگانه با من برخورد مي‌كنند. نمي‌دانستم كه تا اين حد حضورم براي ديگران مزاحمت محسوب مي‌شود و حناي آنها را كمرنگ مي‌كند. مثلا در دانشكده كساني بودند كه علنا حتي مرا ممنوع‌الورود به صحن دانشگاه اعلان كردند چون مي‌دانستند كه چطور عاشقانه براي دانشجويانم تلاش مي‌كنم و مثل يك شاگرد جدي و كوشا كلاسم را دست‌كم نمي‌گيرم. من مي‌خواستم به روز باشم، مطالعه داشته باشم و آماده باشم اما اين براي خيلي‌ها عجيب مي‌نمود.

اتفاقي كه چند ماه پيش درباره مميزي نمايشنامه «يرما» رخ داد، يكي ازهمين نمونه‌هاست؛ به راحتي تصميم مي‌گيرند سرنوشت يك كارگردان و شاعر بزرگ اسپانيايي را به نام غير اخلاقي بودن به سطحي‌ترين شكل تعيين و ارزش‌گذاري كنند. مي‌دانيد چرا؟ آقاي مميز مطمئنا با لوركا مشكلي ندارد( شايد هم داشته‌باشد)، چون شناخت درستي از او ندارد، اما علي رفيعي را مي‌شناسد. وگرنه، «يرما» سه سال قبل بي‌هيچ مشكلي به صحنه آمده است. وانگهي نه‌تنها يرما غيراخلاقي نيست، بلكه به غايت اخلاقي است. يرما در مقابل رفتار غيراخلاقي ديگران مي‌ايستد و تا جايي كه مي‌تواند مبارزه مي‌كند.

پس چطور نمايش يرما رفع مميزي شد؟

وقتي طي نامه‌يي اعتراضم را اعلام كردم بالاخره تلفن زدند و گفتند رفع مميزي شده است. اما من سماجت به خرج دادم تا بدانم چگونه «يرماي» بي‌اخلاق صاحب اخلاق شده و چرا از اول دستخوش مميزي قرار گرفته؟ گفتند فقط به اين خاطر كه يرما قبل از ازدواج با همسرش به مرد ديگري علاقه‌مند بوده است!… اگر مداخله شخصي آقاي آشنا نبود معلوم نبود «يرما» با چه سرنوشتي روبه‌رو مي‌شد.

اما بالاخره در تالار وحدت به صحنه نيامد.

آن ديگر در حوزه آقاي آشنا نبود و به مديريت تالار وحدت مربوط مي‌شد. من نخواستم زير بار ساعت تحميلي آن تالار بروم. خوشحالم كه «يرما» به ايرانشهر مي‌رود و من در اينجا از تشريك مساعي و همكاري آقاي دكتر سر سنگي سپاسگزارم.

يادم هست كه همين اتفاق درباره شكار روباه هم افتاد. فكر مي‌كنم به خاطر همين نگرش و تلاطمي كه نسبت به كارتان داريد، از پست مديريتي كناره گرفتيد.

من وقتي پست مديريت جايي را قبول مي‌كنم مي‌دانم كه مي‌توانم با قبول اين پست منشأ دگرگوني و تحول شوم وگر نه، هرگز طالب چنين منصب‌هايي نبوده و نيستم. وانگهي من يك عمله صحنه‌ام. كارم، حتي زندگي‌ام در صحنه است. هم مي‌توانم براي ديگران مولد انرژي باشم و هم خودم انرژي كسب كنم. اما محدوديت‌ها بيشتر از آن است كه بتوانم آنچه را مي‌خواهم به صحنه ببرم يا دگرگوني‌هايي را كه آرزو مي‌كنم در هنر نمايش كشورم به وجود آورم، موجب شوم. هرچند مي‌دانم كه با همين بودجه و امكانات مي‌توان دگرگوني‌هاي بسياري را حادث كرد، اما مثل اينكه نمي‌خواهند!…

احساس‌تان اين است كه تعمدا نمي‌خواهند اين اتفاق بيفتد؟

تئاتر كشورمان استعدادهاي جوان درخشاني دارد كه بدترين شرايط را هم، همين‌ها دارند. اين آدم‌ها چون هم جوان هستند و هم درخشان، ارزشمند هستند. كارگردان‌هاي نسل جوان امروز انگشت‌شمار هستند اما هركدام‌شان صاحب چنان استعدادهايي هستند كه مي‌توانند تامين‌كننده آينده فرهنگ و هنر تئاتر ايران باشند اما نه‌تنها از كمترين امكانات برخوردار نيستند كه تحت عناوين مختلف برايشان مشكل‌تراشي مي‌شود و در تنگنا قرار مي‌گيرند.

كارگردان‌هاي نسل جوان معمولا در يكي دو كار متوقف مي‌شوند و كارهايشان فاقد عاملي است كه آنها را ماندگار كند. كارگردان‌هايي مثل شما كه نسل قبل از اين كارگردان‌ها هستيد، كارهاي ماندگار از خودتان بر جا گذاشته‌ايد اما اكنون اين‌جور آثار كم ديده مي‌شود. آيا اين به خاطر امكانات و شرايط نامساعد است؟

گروهي كه از ارزش‌هاي واقعي يك گروه تئاتري برخوردار باشد، نياز به استقرار در يك مكان ثابت دارد، حتي اگر آن مكان يك سوله بسيار ساده باشد. وقتي چنين چيزي از آنها دريغ مي‌شود، وقتي كساني مثل حسن معجوني، اميررضا كوهستاني، رضا ثروتي، همايون غني‌زاده، محمد يعقوبي و دو سه نفر ديگر كه با عرض معذرت از آنها نام‌شان اكنون در خاطرم نيست، اگر جايي براي استقرار و تمرين مداوم داشتند، آن وقت به شما نشان خواهم داد كه نه تنها زيبا‌ترين كارها را به صحنه مي‌بردند، بلكه در سطح جهاني قرار خواهند گرفت. وقتي امكان يك يا دو كار به آنها داده مي‌شود، همين تعداد اثر درخشان را از آنها مي‌بينيم. كار تئاتر در كارگاه و از طريق استمرار شكل مي‌گيرد. هر بار مي‌خواهيم كاري را به صحنه ببريم، مثل مربي فوتبالي عمل مي‌كنيم كه نه تيم دارد و نه باشگاه!… هر بار مي‌خواهد مسابقه بدهد بايد برود در خانه بازيكنان را بزند و از تك‌تك‌شان بخواهد دور هم جمع شوند و تيمي تشكيل دهند و مسابقه دهند و پيروز هم بشوند!… از اين نظر بين تئاتر و ورزش‌هاي تيمي خيلي شباهت وجود دارد. بازيگر نه‌تنها بايد بتواند در شكوفايي شخص خودش فعال باشد، بلكه بايد در شكوفايي گروهي كه خود عضوي از آن است نيز سهيم باشد. وقتي بازيگر (مثل شرايط كنوني) براي اجراي نقشي به جايي دعوت مي‌شود، تمام سعي او در اين است كه نقش خود را به بهترين نحو ايفا كند، كاري به ديگران ندارد و سهمي در شكوفا شدن نقش دوستان و پارتنرهاي خود بازي نخواهد كرد. اما وقتي گروه با هم پيوسته باشند، هر كسي مجبور است براي درخشش خودش به درخشان بودن ديگران ياري برساند.

البته انگار هم‌نسل‌هاي ما تحت تاثير همين شرايط نابسامان ديگر انگيزه و انرژي لازم براي كار را ندارند. در حالي كه فكر مي‌كنم نسل شما، اگر شرايط مساعد هم نبود شرايط لازم را خودشان فراهم مي‌كردند.

نمي‌شود شرايط را همين‌طوري فراهم كرد. همين الان بعضي از نمايش‌ها نشان مي‌دهند كه چه انگيزه و عشقي پشت اين كار بوده. مشكل ديگري كه داريم مشكل تماشاگر است كه انگار هويت ندارد، به جز نسل جوان دانشگاهي كه خرده‌خرده به تئاتر علاقه‌مند شده‌اند و آن را دنبال مي‌كنند، بخش عمده تماشاگران ما به صورت اتفاقي به تئاتر مي‌آيند. به همان اندازه‌يي براي اثر شكسپير دست مي‌زنند كه براي يك نمايش نازل. زمان و شدت كف زدن تماشاگر در كشورهايي كه تئاتر در آنها به شكل واقعي وجود دارد، نه تنها تعيين‌كننده ارزش آن اثر روي صحنه است، بلكه تعيين‌كننده ميزان فرهنگ تماشاگر هم هست. اما اينجا براي همه كف مي‌زنند. با غيركميك‌ترين جملات مي‌خندند چون نياز دارند كه بخندند. اين دو باره به تشكل گروه‌ها برمي‌گردد. اگر زماني گروه‌هاي ما در جايي مستقر شدند و تشكل پيدا كردند، تماشاگران خود را هم خواهند داشت، همان‌طور كه تيم‌هاي فوتبال طرفداران خود را دارند. اصل، انگيزه داشتن يا نداشتن نيست. انگيزه را متصديان فرهنگي و هنري به وجود مي‌آورند يا از بين مي‌برند. به‌شدت نادرند مديران هنري‌اي كه جايگاه‌شان را با دلسوزي براي فرهنگ و هنر كسب كرده باشند و در اين راه آگاهانه قدم بردارند.

با وجود همه شرايطي كه هميشه از آن رنج كشيديد، هم در روحيه خودتان و هم در فيلم‌هايي كه ساختيد، نوعي اميد و آرمان‌گرايي به چشم مي‌خورد. اين روحيه از كجاست و چقدر باورش داريد؟

اين روحيه را با ناباوري نمي‌توان صاحب شد. براي من كافي است كه در گروهم پنج، شش عامل درخشان ببينم كه هر كدام صاحب استعداد و ارزش‌اند، آن وقت برايشان تا جايي كه بتوانم جانفشاني مي‌كنم. كارگاهي كه سال گذشته برگزار كردم، بدون اينكه ريالي دستمزد دريافت كنم به مدت 14 ماه به ‌صورت منظم و مرتب ادامه داشت. با وجود اينكه مي‌توانستم اين كارگاه را به محلي براي كسب درآمد تبديل كنم، نه خودم اين كار را انجام دادم و نه ديگر دوستاني كه تجربيات خودشان را با شاگردان در ميان ‌گذاشتند. اين اتفاق زماني رخ مي‌دهد كه عاشق باشي، دلت براي كاري كه انجام مي‌دهي بتپد و باورش داشته باشي. درست است كه گاهي در مقابل يك مسوول بي‌سواد يا بي‌فرهنگ قرار گرفته يا مي‌گيريم، اما اين را مي‌دانم كه مديريت‌هاي ناقص و ضعيف رفتني هستند و كارگردان‌ها و ساير هنرمندان ماندگار. ممكن است روز ديگري آن مسوول را كه با امر و نهي به كارگردان احساس قدرت مي‌كرد ببينيم كه از شغلش بركنار شده است، اما كارگردان هميشه كارگردان است. مهم اين است كه باور و اميد در نسل جوان جريان داشته باشد. من هنوز هر روز صبح‌ با عجله و انرژي پشت ميز كارم مي‌نشينم، يا به سمت انجام كارهايم مي‌روم، حالا چه ترجمه باشد چه نمايشنامه يا فيلمنامه يا كتابم يا تمرين نمايشم. هر كاري كه در دستم باشد با نظم يك كارمند به انتها مي‌رسانم. اينها اميد و عشق است.

انعكاس اين اميد و عشق را در كارهايتان هم مي‌بينيم.

بايد اين‌طور باشد. اصلا مگر ممكن است كه ديده نشود؟ من بر اين باورم كه هر كسي صاحب هر روحيه‌يي كه باشد، بازتاب آن در كار و اثرش ديده مي‌شود.

ظرافت و دقت در كارهاي شما مشهود است. فكر مي‌كنم از همان وقتي كه آن دروازه‌بان ارمني را ديديد اين در شما شكل گرفت و تاكنون ادامه دارد.

حتما تاثير داشته. وقتي كه طرحي مي‌زنم به اينها فكر مي‌كنم. اما مهم اين است كه همه‌چيز خودانگيخته، غريزي و محاسبه نشده باشد. شايد اين دليل ماندگاري است. كساني كه با من در صحنه كار كرده‌اند مي‌دانند كه يك بار در زندگي‌ام پيش نيامده كه ميزانسن يكي از صحنه‌ها را در خانه‌ام، پيش از رفتن به سالن تمرين آماده كرده باشم. بايد با بازيگر به ميزانسن و طراحي صحنه برسم. اگر در خانه طراحي صحنه كنم، حتي ماكت آن را هم بسازم، به محض شروع تمرين دگرگون مي‌شود. چون هم به بازيگر انرژي و نيرو و اعتماد به نفس مي‌دهم هم همه اينها را از او دريافت مي‌كنم. همه نيرويم را به كار مي‌گيرم تا بازيگر خودش را نه تنها ابزار حس نكند، بلكه خلاق باشد، از آن هم فراتر رود و تبديل به بازيگر مولف شود و اگر چنين شد طبيعتا روي طراحي فضايي كه در آن كار مي‌كند تاثير مي‌گذارد.

اما قبول داريد كه بازيگران الان وقتي روي صحنه مي‌آيند، مي‌خواهند زودتر وظيفه‌يي كه به آنها سپرده شده را انجام دهند و بروند؟

اين تربيتي است كه به آنها درس داده شده. اينجا هيچ‌كس سر جاي خودش نيست، كار خودش را انجام نمي‌دهد و نمي‌بينيم كه كسي با تخصص جايي را مديريت كند. بازيگراني كه خودم آنها را تربيت كرده‌ام و برايم بسيار عزيز هستند، از ابتدا مي‌گويند اين‌طور كار كردن نمي‌صرفد. چون ارزش پول پايين مي‌آيد، اما دستمزد بازيگر بالا نمي‌رود. بنابراين او روش‌هاي ديگري پيدا مي‌كند تا زندگي خود را تامين كند. اين شرايط روزگار است كه از ما، آدم‌هايي ظاهري، سطحي و بي‌هيچ بلندپروازي و بي‌هيچ آرماني مي‌سازد. فقط مي‌خواهيم بزنيم و برويم. اين خصلت در مملكت ما همه جا رواج پيدا كرده است. اين روحيه از كارمند معمولي بانك تا كاسب و تاجر و مامور دولت و هر كس ديگر را تسخير كرده است. چرا؟ تقلب و دروغ و كم‌فروشي در همه جا به چشم مي‌خورد. در راننده تاكسي يك جور وجود دارد، در در ما جماعت تئاتري هم جور ديگر… وقتي نوعي بيماري در جامعه‌يي شيوع پيدا مي‌كند، دامن اقشار مختلف را مي‌گيرد و هر كسي بسته به نقاط ضعفش از آن آسيب مي‌بيند. تئاتر يكي از عوامل تعيين‌كننده است اما فرهنگمداران، سياستمداران و دولتمداران ما تئاتر را به مثابه يك ضرورت فرهنگي اجتناب‌ناپذير تلقي نكرده‌اند و نمي‌كنند. قبل از انقلاب هم تئاتر، اپرا و جشن هنر يك ويترين پرستيژساز بود. اگر به اقتصاد و آموزش و بهداشت فكر مي‌كنيم، بايد به هنر هم فكر كنيم مخصوصا هنري مثل تئاتر كه هميشه براي انسان يك دانشگاه بزرگ محسوب مي‌شده است.

شما در ايتاليا در رشته معماري تحصيل كرديد؟

‌خير. من عاشق معماري ايتاليا هستم به همين خاطر براي مشاهده دايم به آنجا رفته و مي‌روم، زندگي كرده‌ام اما تحصيل نكرده‌ام.

جامعه‌شناسي كه رشته تحصيلي‌تان بوده چقدر روي كارتان در تئاتر تاثير گذاشته؟

خيلي زياد. آنقدر زياد كه تفكيك‌ناپذير است. چه در نوشتن، چه كارگرداني، چه سينما و تئاتر، اگر داده‌هاي جامعه‌شناسي را از آن بيرون بكشيم، مثل اينكه ستون‌هاي بنايي را از آن حذف كنيم. طبيعي است كه فرو بريزد. موقعي كه تحصيلاتم را در جامعه‌شناسي را آغاز كردم، در مراحل اوليه فعاليت‌هاي تئاتري‌ام بودم و به ضرورت پيوند اين دو و مشتركات‌شان نمي‌انديشيدم. بعدا آرام‌آرام متوجه اين اشتراك شدم.

يكي از ويژگي‌هاي كارهاي شما اين است كه ناراحت‌كننده‌ترين صحنه‌ها را زيبا جلوه مي‌دهيد. در آقايوسف يا نمايش شكار روباه هم در صحنه‌هاي دردناك يا غم‌انگيز، باز هم زيبايي جريان داشت.

اين حرف را قبلا هم شنيده‌ام. هر صحنه‌يي كه باشد، حتي اگر خشونت، بايد شاعرانگي‌اش را داشته باشد. وقتي شعر از صحنه رخت بر بندد ديگر آن تئاتر ديدني نيست. زشتي را هم بايد درست نشان دهي م و وقتي زشتي را درست نشان دهيم، وجوه شاعرانه و زيبايي‌شناسانه، كمك مي‌كند كه آن شخصيت يا صفت درست‌تر نشان داده شود. تحليلي است كه من در شكار روباه از شخصيت آغامحمدخان قاجار داشتم. شخصيت قاجاري برايم يكي از بهترين نمونه‌هاست. به همان اندازه كه خشونتش شما را به خشم وامي‌داشت، وجوه ديگري از شخصيتش تماشاگر را به هيجان مي‌آورد و چه بسا اشك به چشمش مي‌آورد. اينجاست كه جامعه‌شناسي كمك مي‌كند. آدم‌ها نه سفيد هستند و نه سياه. بين سفيد تا سياهي، طيف خاكستري از كمرنگ تا پررنگ وجود دارد. انسان‌ها بايد در اين طيف مورد مطالعه قرار گيرند. هيچ‌كس به طور مطلق بد نيست و هيچ‌كس هم به طور مطلق خوب نيست. اگر آغامحمدخان اين همه جنايت‌هاي خشونت‌بار انجام داد، بايد مطالعه شود كه چه اتفاقاتي موجب شده‌اند تا از يك كودك معمولي، يك موجود بيچاره ساخته شود. خيلي ساده است: چطور كسي را مقطوع‌النسل بكنند، به اسارت ببرند، تحقيرش كنند، خاندانش را قتل عام كنند، آن وقت اين آدم نخواهد انتقام اين تحقيرها را بگيرد؟ تكليف آن دختر نارنجي‌پوشي كه در دشت‌هاي تركمن دوان دوان و عاشقانه به ملاقاتش مي‌آمد چه مي‌شود؟ فراموشش كند؟ اينجاهاست كه زيبايي و شعر خود را بروز مي‌دهند و به آگاه شدن تماشاگر كمك مي‌كند. تماشاگر با پرسش سالن تئاتر را ترك مي‌كند. وقتي براي تماشاگرتعيين تكليف ‌نكنيم، به او درس ند‌هيم و برايش چيزي را ديكته نكنيم، فقط پرسش ايجاد ‌كنيم؛ آن كار هم شاعرانه بودنش ماندگار است، هم زيبايي‌شناسي‌اش و هم نحوه انتقال مفاهيمش.

شايد دليل ثبت شدن مفاهيم شاعرانه آثار شما در ذهن مخاطب، اين باشد كه اين مفاهيم را در قالب و چارچوب درستي قرار مي‌دهيد. اهميت زيادي كه براي فرم قائل هستيد باعث مي‌شود شاعرانگي و زيبايي پررنگ‌تر شود و ضمنا از لحاظ تناسب فرم و اجرا هم عمق و غنا داشته باشد. فرم برايتان اولويت دارد؟

فرم حامل و منتقل‌كننده محتواست. يك امر انتزاعي نيست. مثل اينكه وقتي به يك مبل نگاه مي‌كنيم، شكل آن با توجه به حالت قرار گرفتن پاها و بازو، ارتفاع و راحتي صندلي‌اش و عوامل ديگر ساخته مي‌شود كه ما به اين تناسب، فرم مي‌گوييم. تمام اشياي زيرخاكي كه از دوره هخامنشي مانده و خانه‌ها و ظروف و اشيا كه از دوره‌هاي ديگر به جا مانده، و همين‌طور فرش ايراني، با اينكه همه سرشار از فرم هستند و هرگز فاقد محتوا نيستند. اگر به تفسير و تحليل و باز‌سازي طبيعت اكتفا كنيم كه اصلا اثر هنري خلق نكرده‌ايم. حتي عكاس با وجود اينكه از يك شخصيت يا پديده يا شيء واقعي در زندگي تصوير مي‌گيرد، در لحظه فشار دادن دكمه دوربين است كه تفكر و هنرش را بروز مي‌دهد. لحظه‌يي را كه انتخاب مي‌كند و نه لحظه ديگري را. چون مي‌داند كه آن لحظه و فقط آن لحظه هماني است كه مي‌خواهد و نه لحظه ديگر را. بنابراين عكاس كارش فقط فشار دادن دكمه‌يي در بدنه دوربين نيست، انتخاب محتواست كه در كار او مهم است؛ چه اين انتخاب آگاهانه باشد و چه غريزي.

حساسيتي كه نسبت به تصوير و جنبه‌هاي بصري هنر داريد محرك يا نقطه عزيمت بسياري از كارهايتان بوده است. فكر مي‌كنيد اگر نسبت به تصوير و زيبايي بصري تا اين اندازه حساس نبوديد هيچ‌وقت به فرم كنوني آثارتان مي‌رسيديد؟ اساسا چه تاثيري از تصويرهاي اطراف‌تان مي‌گيريد؟

به عنوان يك نمونه، عكس‌هايي كه از تمرين يرما ديده بودم نقطه شروع يك حركت دوباره شد. در دوره‌يي كل نمايش را كنار گذاشته بودم و قضيه را تمام‌شده تلقي مي‌كردم، تا اينكه يك شب سروش ميلاني تلفن زد و گفت عكس‌هايي دارد كه مي‌خواهد به من نشان‌ دهد. ديدن عكس‌هاي سروش شروع دوباره يرما بود، آن هم به دليل تاثير عميق همان عكس‌ها كه پر بودند از حس و شعر… اين عكس‌ها چنان تكانم دادند كه حسابي گريستم. چقدر اين عكس‌ها، در لحظه‌يي كه بايد دكمه فشرده مي‌شد گرفته شده‌اند. يك ساعت بعد به حميد پورآذري تلفن زدم و گفتم نمي‌توانم «يرما» را كنار بگذارم، كاري كن كه فقط پنج شب، يا روز، نصفه‌شب، يا هر وقتي كه شد، بدون نور، بدون دكور، بدون لباس، اين بچه‌ها را روي صحنه ببرم. اين عكس‌ها به من اجازه نمي‌دهند كه از اين نمايش بگذرم. اين شد كه پروژه دو باره جان گرفت…

فكر مي‌كنيد يرما با اين گروه تبديل به يك اثر درخشان مي‌شود؟ اين توانايي و پتانسيل را در بچه‌ها مي‌بينيد؟

نمي‌توانم پيش‌بيني كنم اما توانايي و علاقه‌يي بسيار را در بچه‌ها مي‌بينم. عواملي در گروه هستند كه بي‌نظيرند.

هنوز هم نقاشي مي‌كنيد؟

نه ولي وقتي دكوپاژ مي‌كنم طراحي‌ مي‌كنم.

ورزش چطور؟ با آن همه علاقه…

ورزش را ادامه مي‌دهم.

چون نزديك تولدتان هست مي‌پرسم كه بعد از اين همه سابقه هنري، اين همه در كنار هم قرار گرفتن همه عواملي كه امروز شما را به چيزي كه هستيد تبديل كرده است، زندگي را چگونه مي‌بينيد؟

مثل هميشه با عشق و آرزو و برنامه فراوان. اصلا نمي‌توانم اجازه دهم كه كمترين نقطه سياه يا منفي به روحم ورود پيدا كند. نارضايتي و اندوه و غم دارم، مشكلات بسيارند، اما هميشه از آن دريچه‌يي كه دوست دارم زندگي را نگاه مي‌كنم.

اگر به گذشته برگرديد دوست داريد در چه دوره‌يي باشيد؟

همين جايي كه هستم. چون با اين «اگر»ها اتفاقي نمي‌افتد. از همين كه الان هستم راضي و خوشحالم. اگر كسي بپرسد كه اگر دوباره 20 يا 40 سالت شود چه مي‌كني، اصلا به اين سوال جواب نمي‌دهم و فكر نمي‌كنم. چون تمام اطرافيانم هم بايد مشمول اين فرض شوند كه ديگر محال است!

 

دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱
بازدیدها 605
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 19235
برچسب:


ارسال نظر:

*


عضویت در خبرنامهء خبر شهری