خانه » قصه و داستان » نبيند مدعي جز خويشتن را

نبيند مدعي جز خويشتن را

کودکي به همراه پدر در کارواني خفته بود. سحرگاه از پدر پرسيد: اين مردم چنان خوابيده اند که گويا نخفته بلکه مرده اند و قصد خواندن نماز صبح را ندارند. ...

کودکي به همراه پدر در کارواني خفته بود. سحرگاه از پدر پرسيد: اين مردم چنان خوابيده اند که گويا نخفته بلکه مرده اند و قصد خواندن نماز صبح را ندارند. پدر گفت: جان پدر تو هم اگر بخوابي بهتر است از اين که پشت سر مردم حرف بزني.

نبيند مدعي جز خويشتن را       که دارد پرده پندار در پيش
گرش چشم خدا بيني ببخشند       نبيند هيچ کس عاجزتر از خويش

گلستان سعدي

چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۱
بازدیدها 1,476
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 17991
برچسب:


ارسال نظر:

*


عضویت در خبرنامهء خبر شهری