خانه » خانواده » روانشناسی » كنترل خشم به معني پذيرش وضع موجود نيست

كنترل خشم به معني پذيرش وضع موجود نيست

مطبوعات و رسانه‌ها مملو از نقد در عملكرد دولت‌ها است و شايد يك صدم آن هم به مردم و رفتارهاي مردم و آسيب‌شناسي آن توجه نشده است. به هرحال، بايد ...

مطبوعات و رسانه‌ها مملو از نقد در عملكرد دولت‌ها است و شايد يك صدم آن هم به مردم و رفتارهاي مردم و آسيب‌شناسي آن توجه نشده است. به هرحال، بايد اميدوار باشيم و تلاش كنيم. حتي با وجود شواهد نگران‌كننده‌يي مانند اينكه با وجود اين همه صحبت از آشتي و خشونت‌زدايي و روش‌هاي مدني، طي صد سال گذشته تعداد كشته‌هاي جنگ‌هاي بين كشورها به ميزان تصاعدي بالاتر رفته است. اين شواهد حداقل به ما نشان مي‌دهد كه با پديده‌يي بسيار پيچيده روبه‌رو هستيم كه شناخت آن مستلزم نگاهي همه‌جانبه و جامع به آن است

كنترل خشم به معناي پذيرش وضعيت موجود يا تبعيض‌ها و مانند آن نيست. منظور از توانايي كنترل خشم آن است كه به جاي اينكه اين خشم به طور طبيعي و غريزي، و به شكل خشونتي مهارنشده و ويرانگر، براي برآورده كردن فوري خواسته‌هاي غريزي‌مان به كار رود، مهار شود و تبديل به روش‌هاي مدني‌تر براي حل تعارض و مثلا تبعيض شود. البته انجام اين كار مستلزم كسب توانايي در اين زمينه و داشتن مهارت‌هاي مختلف ديگر است و طبيعتا فرد بايد آمادگي اين را داشته باشد كه تاخير را در ارضاي خواسته‌هايش بپذيرد


در يك صبح پاييزي، مطب ساده و آرام دكتر سامان توكلي محل گفت‌وگويي شد درباره خشم و خشونت. دكتر توكلي در اين مصاحبه به اشكال خشم و شيوه‌هاي بروز آن پرداخت و با تفكيكي ميان رفتار غريزي و رفتار مدني نشان داد طي چه فرآيند رواني- اجتماعي است كه خشم مي‌تواند كنترل شده و منجر به خشونت نشود. اين چهارمين پرونده از صفحات روانشناسي اجتماعي است كه به موضوع خشم و خشونت مي‌پردازد. پيش از اين در اين صفحات يادداشت‌هايي از دكتر توكلي را به چاپ رسانديم، اما هميشه از مشاوره‌هاي او براي اين صفحات بهره برده‌ايم. گفت‌وگو با اين روانپزشك و روان‌درمانگر را مي‌خوانيد.

آيا خشم و خشونت جزو احساساتي هستند كه بشر با آنها به دنيا مي‌آيد، يا ‌زاده فرهنگ‌ها و زندگي اجتماعي ما هستند؟

خشم يكي از احساسات بنيادين انسان است، مثل غمگيني، خوشحالي يا ترس. ولي وقتي صحبت از پرخاشگري و خشونت مي‌كنيم در واقع از يك مولفه رفتاري حرف مي‌زنيم كه ممكن است پيرو احساس خشم يا حتي ترس بروز كند، يا بدون احساس خشم باشد. احساس خشم هم مي‌تواند منجر به خشونت بشود يا نشود. يعني ممكن است احساس خشم توسط فرد مهار، سركوب يا تعديل شود؛ و الزاما به صورت پرخاشگري يا خشونت تظاهر پيدا نكند. توانايي كنترل خشم، و بروز سازنده يا ويرانگر آن به عواملي از جمله فرآيند اجتماعي شدن و ارزش‌هاي فرهنگي جامعه بستگي دارد. ممكن است اين خشم يا ميل به پرخاشگري در قالب فعاليت‌هايي تخليه شود كه الزاما بد نيستند، بلكه شكل‌هاي پذيرفته‌شده اجتماعي دارند؛ مثلا در رقابت‌هاي شغلي يا ورزش‌هاي رزمي. يعني ممكن است ذهن انسان براي بروز و بيان ميل به خشونت و پرخاشگري خود راه‌هايي پذيرفته‌شده بيايد و به جاي اينكه مثلا در خيابان با كسي خشونت كند و مشت بزند، آن را در قالب قواعدي مشخص، در مكاني مشخص، به يك رقابت ورزشي تبديل كند كه نه‌تنها فعاليتي ممنوع نيست، بلكه فرد مي‌تواند براي آن جايزه و مدال هم بگيرد. يعني به اصطلاح روانشناسي و روانكاوي اين ميل به پرخاشگري خود را «فرازش» كند و شكلي پذيرفتني از نظر اجتماع به آن بدهد.

اشاره كرديد كه خشم از احساس‌هاي بنيادين است. پس بايد خشونت را هم، به عنوان يكي از اشكال بروز خشم، طبيعي و غريزي بدانيم؟

درباره خشم و پرخاشگري نظريه‌هاي مختلفي وجود دارد. بعضي از اين نظريه‌ها پرخاشگري را يكي از غرايز اصلي انسان و ذاتي انسان مي‌دانند؛ و سازوكار و همبسته‌هاي زيست‌شناختي خاصي براي آن قائلند. در واقع، طبق اين نظريه‌ها، همه آدم‌ها اين غريزه پرخاشگري را به نوعي با خود دارند. بر مبناي يكي از نظريه‌ها پرخاشگري نتيجه احساس ناكامي و سرخوردگي در فرد است. يعني وقتي فرد مي‌خواهد به چيزي برسد و عاملي بيروني مانع تحقق اين خواست مي‌شود، فرد نسبت به آن عامل بيروني احساس خشم پيدا مي‌كند. اين احساس ممكن است با رفتاري خشونت‌آميز، چه خشونت كلامي و چه خشونت آشكار فيزيكي، خودش را نشان بدهد؛ و در پي حذف آن عامل بازدارنده و ناكام‌كننده باشد. از اين منظر اعمال خشونت مي‌تواند «طبيعي» تلقي شود. اما همين جا بايد درباره عمل «طبيعي» توضيحي بدهم. منظورم از طبيعي بودن خشونت در اينجا تاييد آن نيست. اينجا و به‌خصوص وقتي درباره خشونت در روابط بين انسان‌ها حرف مي‌زنم، «طبيعي» را در برابر «مدني» به كار مي‌برم. در واقع، صحبت از اين است كه طبيعت و غرايز انسان ممكن است چنين ايجاب كند كه در برابر ناكامي به خشونت رو بياورد، اما آنچه انسان را از گونه‌هاي موجودات ديگر جدا مي‌كند اين است كه انسان موجودي است «مدني»؛ و هزينه‌يي كه براي اين مدنيت و تمدن مي‌پردازد آن است كه در بسياري جاها خواست آني و بلاواسطه و بلافاصله غرايز خود را مهار مي‌كند، يا ارضاي آن را به تعويق مي‌اندازد يا به شكلي ديگر تبديل مي‌كند. در واقع، آنچه از «انسان مدني» انتظار مي‌رود، رفتار واكنشي، غريزي و رفلكسي نيست. با اين ديد، مشخص است كه انسان براي زندگي مدني خود، در بسياري جاها، رفتارهاي غريزي و به‌اصطلاح طبيعي خود را مهار مي‌كند.

نظريه ناكامي معتقد است سرخوردگي و ناكامي باعث احساس خشم و ميل به پرخاشگري و حذف عامل ناكام‌كننده مي‌شود. بر اين اساس، انسان از بدو تولد به طور زيست‌شناختي و غريزي اين ميل به پرخاشگري را دارد. كودك بيشترين پتانسيل را براي تجربه خشم و خشونت دارد؛ چون تحمل ناكامي در رسيدن به خواسته‌هايش را ندارد، و مثلا همان موقع كه گرسنه است، بدون هيچ تاخيري، بايد سير شود. هنوز توانايي به تعويق انداختن ارضاي غرايز و رسيدن به خواسته‌هاي خود را ندارد. معلوم نيست اگر كودك از نظر جسمي توان داشت، چه راه‌هايي را براي ابراز خشم خود انتخاب مي‌كرد! اما به‌تدريج و با تكامل دستگاه عصبي و ذهن كودك، و طي فرآيند اجتماعي شدن، كودك توانايي كنترل خشونت و پرخاشگري ناشي از ناكامي‌ها را كسب مي‌كند. اگر بر اساس اين نظريه نگاه كنيم، بايد بگوييم خوشبختانه كودك، وقتي به دنيا مي‌آيد، آنقدر توانايي فيزيكي و بدني ندارد كه بخواهد تكانه‌هاي پرخاشگرانه‌اش را بيان كند.

به اين ترتيب، خشونت و پرخاشگري را بايد نتيجه ناكامي و احساس سرخوردگي و خشم در فرد بدانيم. آيا ممكن نيست فردي بدون اينكه احساس ناكامي كند و مثلا براي به دست آوردن امتيازات بيشتر خشونت كند؟

درست مي‌گوييد. همان‌طور كه در ابتداي صحبت اشاره كردم، خشونت و پرخاشگري مي‌تواند متعاقب احساس‌هايي مانند خشم يا حتي ترس بروز كند، و مي‌تواند در غياب اين حس‌ها يا عوامل ايجادكننده‌شان وجود داشته باشد. در واقع، امروزه عقيده بر اين است كه خشونت را نمي‌توان به عنوان يك پديده ساده و همگون شناخت و معرفي كرد، و گونه‌ها و عوامل مختلفي را كه در ايجاد آن دخالت دارند بايد در نظر داشت. در مطالعاتي كه روي رفتارهاي جانوران انجام شده دو نوع خشونت را از هم متمايز مي‌كنند كه از نظر تكاملي هم معنا و كاركرد متفاوتي داشته‌اند. براي درك بهتر اين دو نوع خشونت اجازه بدهيد با مثالي درباره يك گربه صحبت را ادامه بدهم. گربه‌يي را تصور كنيد كه متوجه مي‌شود حيواني مي‌خواهد به بچه‌هايش يا به خودش آسيب بزند. اين گربه هيجاني را تجربه مي‌كند كه با پاسخ‌هاي فيزيولوژيكي همراه است كه آن را مي‌توان معادل احساس خشم يا ترس در انسان ديد. سيستم اعصاب خودمختار سمپاتيك او فعال مي‌شود و او در حالت انگيختگي و هيجان قرار مي‌گيرد؛ و براي دفع اين خطر، با رفتارهاي خود تهديد به خشونت مي‌كند يا واقعا به آن دشمن يا مهاجم حمله مي‌كند. مثلا در اين حالت گربه پشتش را به بالا مي‌دهد، موهايش سيخ مي‌شود، مردمك‌هايش گشاد مي‌شود، چنگ و دندان نشان مي‌دهد، و صداهايي از خود درمي‌آورد كه دشمن را تهديد كند يا بترساند و در صورت لزوم حمله مي‌كند. حالا همان گربه را مجسم كنيد زماني كه براي شكار يك ماهي يا پرنده كمين كرده و در كمال آرامش و خونسردي، و در سكوت حركات آنها را زيرنظر گرفته و در فرصت مناسب به سوي آنها مي‌جهد. در اين حالت نشاني از آن حالات بدني مشاهده نمي‌شود. نوع اول خشونتي است كه در پاسخ به احساس خطر و تهديد اعمال مي‌شود و با برانگيختگي هيجاني همراه است، و نوع دوم خشونتي است كه به اصطلاح ابزاري است و براي شكار به كار مي‌رود، و، به جاي هيجان و برانگيختگي، با طرح و برنامه‌ريزي همراه است. شبيه اين دو نوع خشونت و پرخاشگري را در انسان هم مي‌توان ديد و از هم افتراق داد. اين خشونت‌ها براي مثال در فردي كه به او حمله شده و براي دفاع از خود و دفع خطر جاني به رفتاري پرخاشگرانه دست مي‌زند، متفاوت است با فردي كه با نقشه و طرح قبلي مثلا اقدام به خشونت يا قتل يا سلسله قتل‌هايي مي‌كند. با اين ترتيب، شايد بتوان فرق گذاشت بين خشونتي كه در پي ناكامي و سرخوردگي و احساس خشم يا ترس برانگيخته مي‌شود، با خشونتي كه به شكل عادتي و به عنوان رفتاري انتخابي و ترجيح‌داده‌شده براي دستيابي به منافع بيشتر اعمال مي‌شود.

اينكه كودك مثلا به خاطر گرسنگي پرخاش كند، كاملا به غريزه برمي‌گردد. اما بسياري از عواملي كه فرد بالغ را به سمت خشونت سوق مي‌دهد، ريشه‌هاي فرهنگي دارد. مثلا خشونت‌هاي ناموسي، حتي تا درجه قتل، ممكن است در يك فرهنگ پذيرفته و حتي ارزش باشد.

موضوع خشونت‌هايي كه بر اساس باورها و ارزش‌هاي فرهنگي يك جامعه مجاز شمرده مي‌شود يا حتي تاييد مي‌شود، نياز به بحثي جداگانه دارد. اما درباره ريشه‌هاي فرهنگي خشونت مي‌توان به يكي ديگر از نظريه‌ها درباره خشونت و پرخاشگري اشاره كرد. بر اساس نظريه يادگيري اجتماعي، فرض بر اين است كه ما رفتارهايمان را از اجتماعي كه به آن تعلق داريم، از خانواده و جامعه، گروه همسالان و مانند آن ياد مي‌گيريم. بر اين اساس، طبيعي است كه اگر فرد در خانواده يا فرهنگي بزرگ شود كه در آن به طور معمول براي حل تعارض‌ها از گفت‌وگو استفاده نشود و خشونت و پرخاش به كار برود، كودك به مرور ياد مي‌گيرد كه آدمي برنده است كه خشن‌تر باشد. در چنين محيط و فرهنگي، كودك مي‌بيند كه خشونت نه‌تنها عواقب بدي ندارد، بلكه حتي فردي كه خشن‌تر است، به عنوان رييس خانواده يا گروه هم شناخته مي‌شود؛ و احترام بيشتري دارد. او ياد مي‌گيرد كه براي كسب امتياز و جايگاه، و براي داشتن احساس قوي بودن بايد خشونت كند. در واقع، خشونت يكي از مهارت‌هاي او مي‌شود كه الزاما ربطي هم به ناكامي و ترس و خشم و احساس خطر و تهديد ندارد. مثلا، اگر به اداره‌يي برود و كارش انجام نشود، به درست يا غلط ممكن است فكر كند مذاكره و قانون نمي‌تواند به او كمك كند و بايد به شكلي اين روال را دور بزند. آنچه ياد گرفته و ابزاري كه در استفاده از آن تجربه و مهارت كسب كرده، فرياد است و خشونت و تهديد. بخش بد داستان اين است كه ممكن است با اين ترتيب كارش هم انجام شود و اين باز تاييدي بشود بر آموخته‌هايش كه آدم خشن‌تر قوي‌تر و موفق‌تر است؛ و به عنوان يك پاداش در برابر پرخاشي كه اعمال كرده باعث مي‌شود كه تمايل به تكرار آن بيشتر شود.

در حالي كه در واقع آنقدر كه پرخاش كرده و فرياد زده، خشمگين نبوده است.

ممكن است آنقدر هم عصباني نبوده باشد. شبيه همان خشونتي كه گفتيم در حيوانات هنگام شكار به كار مي‌رود كه اتفاقا در آرامش و با حساب و كتاب هم انجام مي‌شود. اما ممكن است همان ميزان مختصر ناكامي كه در نتيجه تاخير در انجام كارش پيش آمده كافي بوده باشد تا او را عصباني كند، چون تحمل ذره‌يي ناكامي يا تاخير در ارضاي خواسته‌هايش را ندارد. گاهي اوقات آنچنان به خشم و پرخاشگري خود عادت كرده‌اند كه حتي ممكن است در اوج عصبانيت هم باشند و خشم‌شان را هم كنترل نكنند و پرخاش كنند، اما انگار خود متوجه اين احساس يا رفتار خود نيستند. مثلا در يك بحث عادي شما آرام حرف مي‌زنيد، طرف با فرياد جواب مي‌دهد. مي‌گويي حالا چرا عصباني شدي، من كه چيزي نگفتم. همان‌طور با فرياد مي‌گويد من عصباني نيستم! از بيرون وقتي نگاه مي‌كني، مي‌بيني اين فرد عصباني است، حتي اگر نبض و ساير علائم فيزيولوژيكش را بررسي كني، مي‌بيني كه همه بر هيجان و عصبانيت دلالت مي‌كنند، اما خود او ممكن است به خشمش آگاه نباشد.

كسب قدرت به تعويق انداختن و تعديل مطالبات غريزي، يكي از نمادهاي تمدن بشر شناخته مي‌شود. اما كنترل خشم در مواردي مثل تبعيض‌ها يا فشارهاي واقعي كار راحتي نيست.

بخشي از ذهن انسان هميشه درگير خواسته‌هاي غريزي است، خيلي وقت‌ها هم واكنش‌هاي ما ناخودآگاه است. مهم توانايي و مهارتي است كه بايد در به تعويق انداختن خواست‌هايمان كسب كنيم. كنترل خشم هم مانند كنترل ساير غرايزمان است، البته شايد كمتر آن را ياد گرفته ‌باشيم. باز به همان موضوع ابتداي صحبت‌مان بازمي‌گردم: كنترل خشم به معناي پذيرش وضعيت موجود يا تبعيض‌ها و مانند آن نيست. منظور از توانايي كنترل خشم آن است كه به جاي اينكه اين خشم به طور طبيعي و غريزي، و به شكل خشونتي مهارنشده و ويرانگر، براي برآورده كردن فوري خواسته‌هاي غريزي‌مان به كار رود، مهار شود و تبديل به روش‌هاي مدني‌تر براي حل تعارض و مثلا تبعيض شود. البته انجام اين كار مستلزم كسب توانايي در اين زمينه و داشتن مهارت‌هاي مختلف ديگر است و طبيعتا فرد بايد آمادگي اين را داشته باشد كه تاخير را در ارضاي خواسته‌هايش بپذيرد. يعني، به جاي اينكه در برابر احساس تبعيض فورا و به طور رفلكسي دست به دامان پرخاش و خشونت شود، بتواند از ابزارهاي ديگر، مانند مذاكره و ساير روش‌هاي مدني حل تعارض، استفاده كند. بنابراين، صحبت از بي‌تفاوتي در برابر مشكلات نيست، صحبت از چگونگي واكنش نشان دادن به آن است.

موضوع فرهنگ، كه در سوال قبل به آن اشاره كرديد، من را به ياد اين انداخت كه در بسياري اوقات در فرهنگ ما معاني و بار ارزشي همراه با اين رفتارها هم شكلي وارونه به خود گرفته است. در زندگي روزمره و همين طور در كار باليني خيلي اوقات مي‌بينيم افرادي را كه از خودشان ناراضي هستند و از نداشتن اعتماد به‌نفس شكايت مي‌كنند. وقتي بيشتر توضيح مي‌دهد كه در كجا اين احساس ضعف و كمبود اعتماد به نفس را داشته، مثال‌هايي مي‌زند نظير همان برخوردهاي روزمره در اداره كه الان صحبتش بود. يعني از اينكه داد نزده و كارش را پيش نبرده، احساس ناتواني مي‌كند. در واقع، به جاي آنكه عدم كنترل خشم و پرخاشگري به معناي ناتواني در نظر گرفته شود، نوعي قدرت تلقي مي‌شود و با بار معنايي مثبت درباره آن حرف زده مي‌شود. در حالي كه در واقع، بايد آن را نوعي ناتواني و نقص در مهارت‌هاي كنترلي فرد بدانيم. فكر مي‌كنم يكي از مشكلات شايع در فرهنگ ما همين است كه نشان ندادن خشونت به معناي ضعف تلقي مي‌شود، نه توانايي فرد در كنترل بر احساسات خود و استفاده از راه‌هاي بهتر و مسالمت‌آميز براي حل مشكلات. تبديل سريع خشم و ناكامي به خشونت رفتار طبيعي و غريزي انسان است؛ بروز آن هم مهارت ذهني خاصي لازم ندارد. ممكن است براي اينكه در دعوا پيروز شوي، نياز به قدرت بدني و مهارت‌هاي رزمي داشته باشي، اما براي اعمال كنترل بر احساسات توانايي ذهني خاصي لازم است.

خب فرهنگي كه به خشونت پاداش بيشتري مي‌دهد، به كسي كه بلد نيست به حد كافي خشن باشد، احساس ضعف را القا مي‌كند. شايد بيماران شما هم بي‌تقصير باشند.

درست است. به هرحال عملكرد سيستم‌هاي اجتماعي در مهار غرايز يا رها كردن آنها موثرند. فرد هزينه و فايده رفتارش را مي‌سنجد، مي‌بيند با دو دقيقه داد زدن كارش انجام مي‌شود ولي با يك سال دوندگي اداري ممكن است كارش پيش نرود، خب، گزينه اول را انتخاب مي‌كند. در واقع، اگر بخواهيم رفتارمان را صرفا به عنوان واكنشي به شرايط محيط ببينيم، شايد بتوان اين نوع رفتار را درك كرد. اما اگر عامليت و تاثيرگذاري براي خود قايل باشيم و فرض كنيم تك‌تك ما در قبال تكرار و تشديد پرخاشگري، و اين چرخه بازتوليد خشونت مسووليتي داريم، آن وقت نمي‌توانيم هر نوع رفتاري را صرفا بر اساس عوامل بيروني كه آن را تشويق مي‌كند، تاييد كنيم.

در واقع، اين داستان به شكل رفتاري عادتي و آموخته‌شده درمي‌آيد كه ديگر فقط براي رسيدن به خواسته‌هاي به ظاهر منطقي فرد هم به كار نمي‌رود. به صورت روزمره در كوچه و خيابان و به وضوح در رانندگي افراد مي‌توانيم جلوه‌هاي اين عدم تحمل را ببينيم. در هر تقاطعي طبق قانون فقط يك نفر حق تقدم عبور دارد، در حالي كه همه مي‌خواهند در لحظه همان يك نفري باشند كه حق با او است. موضوع اين است كه چرا آن‌كه از اين رقابت بي‌دليل جامانده بايد احساس كند كه اعتماد به نفس ندارد. در واقع، اينجا فرهنگي را مي‌بينيم كه مشخصه‌اش بي‌صبري و عدم تحمل براي ارضاي خواسته‌ها، و دست زدن به راحت‌ترين كار براي رسيدن به زودياب‌ترين خواسته‌هاست.

اگر فرض كنيم گروهي خشم خود را آگاهانه كنترل مي‌كنند، يك گروه ديگر را هم مي‌توانيم در نظر بگيريم كه ياد مي‌گيرند خشم خود را سركوب كنند. معمولا گروه‌هاي اقليت چون راهي براي بروز خشم ندارند، در مقابل خشونت منفعلانه عمل مي‌كنند. به طور خاص به زنان اشاره مي‌كنم. اين رابطه اعمال و پذيرش خشونت چطور شكل مي‌گيرد؟

اميدوارم به نوعي اين اتفاق را از منظر روانشناختي باز كنم كه سوءتفاهمي پيش نيايد. وقتي خشونت به هر دو طرف آموخته و از كودكي اعمال شد، اين شكل رابطه قالب روابط بعدي فرد را مي‌سازد. گاهي اوقات افراد رابطه توام با خشونت را مي‌خواهند. در اين باره بايد با دقت بيشتري صحبت كرد، چون ممكن است اين موضوع به شكلي سوءتعبير شود كه عليه گروه ضعيف‌تر به كار برود، مثل اينكه گفته شود فرد قرباني خشونت خودش مي‌خواهد كه به او خشونت اعمال شود يا مثلا فردي كه مورد تجاوز قرار گرفته، لابد خودش خواسته و كاري كرده است كه اجازه اين كار را به متجاوز داده و با اين حساب از خشونت‌گر و متجاوز سلب مسووليت بشود. موضوعي كه به آن اشاره مي‌كنم به خواست آگاهانه اين افراد برنمي‌گردد و در واقع، مربوط به شرايطي است كه ممكن است زمينه را براي پذيرش و تداوم رابطه‌هاي همراه با سوءرفتار يا خشونت فراهم كند.

به تربيتي كه بر همين اساس بوده است…

بله. در واقع، گاهي افراد در شرايطي تربيت مي‌شوند كه تنها نوع رابطه‌يي كه مي‌شناسد و بلد هستند همين است. البته اين نوع روابط ممكن است در سطوح و در شكل‌هاي مختلف تجربه شوند. يكي از اين حالت‌ها روابط سادومازوخيستي است كه بيش از 100 سال است كه تعريف شده و آن را مي‌شناسيم. روابط سادومازوخيستي روابطي است كه در آن كسب لذت توام است با آزارخواهي فرد براي خودش و آزارگري براي ديگري. خيلي اوقات اين نقش‌ها جابه‌جا مي‌شوند؛ يعني فردي كه در يك موقعيت ساديستيك و آزاررساننده است، در موقعيتي ديگر ممكن است آزارخواه باشد. گاهي اوقات اين رابطه‌ها شكل كلاسيك و آشكاري دارند كه در آن به وضوح از اين تجربه‌هاي آزارگرانه و آزارخواهانه كسب لذت مي‌شود، و گاهي به شكلي مخفي‌تر همين سازوكار روابط جريان دارد. بسياري افراد به طور ناخودآگاه اين روابط را مي‌پذيرند يا انتخاب مي‌كنند؛ و مثلا اگر از كودكي به نوعي اين رابطه‌ها را تجربه كرده‌اند، با چنين رابطه‌يي آرام‌تر و راضي‌تر خواهند بود. ممكن است شما زوجي را ببينيد كه مثلا مرد رفتاري كاملا تبعيض‌آميز يا تحقيرآميز و توام با خشونت نسبت به زن دارد. شما با خودتان فكر مي‌كنيد اين زن چطور اين خشونت يا كنترل را تحمل مي‌كند، اگر با همان زن صحبت كنيد، ممكن است همه اين مواردي كه به نظر شما نشانه تبعيض يا تحقيرآميز بوده را نشانه توجه و عشق همسرش بداند و حتي نبودن آنها نگرانش كند. اينكه اين مصالحه چقدر آگاهانه يا ناآگاهانه است، در افراد مختلف و شرايط مختلف متفاوت است. در واقع، زماني كه نوع توجه و ارتباط بين افراد مبتني بر خشونت و پرخاشگري است، زبان عشق‌ورزي هم ممكن است خشونت‌آميز باشد. در اين حالت، نه‌تنها زن اين رابطه را مي‌پذيرد، بلكه حتي خودش آن را انتخاب مي‌كند و رابطه فاقد اين ويژگي‌ها را بدون جذابيت و هيجان، يا سرد مي‌داند.

فارغ از ضعف جسمي كودكان، همين شرايط چقدر درباره آنها هم مصداق دارد؟

نظريه‌يي در روان‌شناسي وجود دارد كه به درك اين موضوع كمك مي‌كند. در اين نظريه، كه به آن نظريه رابطه با ابژه گفته مي‌شود، تاكيد بر رابطه‌هاي مهم فرد در دوران كودكي با ابژه‌ها يا افراد مهم زندگي‌اش است. اين ديدگاه تمايزها و تفاوت‌هايي دارد با نظريه روانكاوي كلاسيك. در نظريه روانكاوي كلاسيك فرض بر اين است كه انسان موجودي است غريزي و لذت‌جو؛ بنابراين اگر كودك با مادر رابطه برقرار مي‌كند، مثلا براي اين است كه از سينه‌اش شير بخورد. در نظريه رابطه ابژه فرض بر اين است كه انسان موجودي است رابطه‌جو؛ يعني برقراري رابطه بر ارضاي خواسته‌هاي غريزي اولويت دارد. بر اين اساس، انسان در هر حال، رابطه داشتن را به نداشتن رابطه ترجيح مي‌دهد؛ حالا اين رابطه از هر جنسي كه باشد. مثلا در موارد كودك‌آزاري ممكن است كه حتي اين كودكان وابستگي بيشتري به همان والدين آزارگر خود داشته باشند. اين كودك خشونت والد را به عنوان بخشي از رابطه و نشانه‌يي از توجه مي‌پذيرد. مادري كه توانايي كنترل تكانه‌هاي خشمش را ندارد نسبت به كودك خشونت مي‌كند، ولي باز كودك اين رابطه را مي‌خواهد، و داشتن همين رابطه معيوب را به نداشتن آن ترجيح مي‌دهد. اگر مادر زماني كه كودكش آرام است به سمت او نمي‌رود كه نوازشش كند و با او بازي كند، ولي مثلا وقتي چيزي را بشكند به سمت او مي‌رود تا او را كتك بزند، كودك ياد مي‌گيرد كه اگر رابطه را مي‌خواهد، بايد يك چيزي را بشكند، بايد از جايي بيفتد، به خودش يا به ديگري آسيب بزند تا توجه مادرش را جلب كند. كودكي كه در چنين شرايطي بزرگ شود نمي‌تواند رابطه‌يي مبتني بر دلبستگي ايمن را تجربه كند. او اين الگوي رابطه با مادر را دروني مي‌كند و اين الگوي دروني‌شده تبديل مي‌شود به قالبي كه او براي برقراري رابطه بلد است. چنين فردي وقتي در بزرگسالي رابطه برقرار مي‌كند، اين الگو را در بيرون پياده مي‌كند و به اصطلاح آن الگوي دروني مبتني بر پرخاشگري و خشونت را به رابطه‌هاي بيروني خود فرافكني مي‌كند. يعني با زوج يا همكارش همان نقش‌ها را بازي مي‌كند و در عمل طرف مقابل را هم وادار مي‌كند تا وارد اين كليشه او براي رابطه شود و به اين ترتيب، رابطه‌يي مبتني بر همان الگوي قديمي را بازتوليد مي‌كند. در واقع، زندگي دوران كودكي اين افراد به شكلي بوده كه ابزارهاي متنوع لازم براي ارتباط و تعامل با افراد ديگر را در اختيارش قرار نداده است. اين افراد انگار در جعبه ابزار خود فقط يك چكش دارند و بنابراين، در هر رابطه‌يي از ابزار خشونت به سمت خود يا ديگري استفاده مي‌كنند؛ و توانايي برقراري رابطه توام با اعتماد و آرامش يا توانايي حل مساله از طريق مذاكره و مصالحه را به دست نياورده‌اند.

خشمي كه به نوعي بروز پيدا نكند، ممكن است منجر به چه اختلالاتي شود؟

اول اين را روشن كنيم كه منظور از بروز پيدا كردن خشم چيست؟ آيا منظور تبديل آن به رفتارهاي پرخاشگرانه و خشونت‌آميز است يا مثلا بيان آن در قالب كلام يا آثار هنري يا حتي تلاش براي تغيير شرايطي كه ايجاد حس خشم و ناكامي مي‌كنند را هم جزو شيوه‌هاي بيان و ابراز خشم بايد حساب كنيم؟ هر جامعه و فرهنگي شرايطي براي ابراز مخالفت و انتقاد و حل اختلاف‌ها قائل است. اگر اين شرايط به شكلي باشد كه افراد بتوانند با احساس ناكامي و خشم خود به شكل‌هايي ‌جز خشونت ربه‌رو شوند، ممكن است افراد بتوانند به شيوه‌هايي متمدنانه و سازنده با اين حس خود برخورد كنند. يعني، در حالت معمول ممكن است كه خشم يا ميل به پرخاشگري به شكل‌هايي تبديل شود كه از نظر اجتماع پذيرفتني است. در اين حالت، نه‌تنها اختلالي در فرد يا اجتماع پيش نمي‌آيد، بلكه ممكن است خود تبديل به روشي سازنده براي اصلاح وضعيت در فرد و اجتماع بشود. اما به هر حال، ممكن است به دليل ويژگي‌هاي فردي يا اجتماعي، امكان ابراز اين احساسات منفي وجود نداشته باشد يا حتي اين احساس آنقدر براي خود فرد غيرقابل‌پذيرش باشد كه آگاه شدن به آن هم برايش دردناك و دشوار باشد. در اين حالت ممكن است اين احساس‌ها يا ميل به خشونت و پرخاش از آگاهي فرد به ناخودآگاهش واپس زده شود. اما اميال و غرايز را نمي‌شود در حدي سركوب كرد و واپس زد كه از بين بروند و در موفق‌ترين حالت به ناخودآگاه فرستاده مي‌شوند. ناخودآگاه در واقع مثل ديگي درحال جوشيدن است كه محتواي آن مدام در تلاش است تا از ناخودآگاه سر به بيرون بزند و وارد آگاهي فرد شود. به اين پديده در زبان روانكاوي «بازگشت امر واپس‌زده» گفته مي‌شود. حالا اين امر واپس‌زده ممكن است به شكل يك رويا و با تحريف و تغيير شكل وارد آگاهي فرد شود، ممكن است در قالب يك اثر ادبي و هنري به نوعي خود را نشان دهد، يا تبديل به علائم و اختلالاتي در فرد شود. يعني ممكن است طيف گسترده‌يي از علائم و نشانه‌هاي روان‌شناختي يا مشكلات بين‌فردي، در نتيجه تعارض‌هاي ناشي از اين ميل‌ها و احساس‌هاي واپس زده‌شده بروز پيدا كند.

گاهي اوقات هم اين واپس‌زني و عدم پذيرش هر نوع مخالفت و حس منفي نسبت به ديگران ممكن است آنقدر وسيع و فراگير باشد كه منجر شود به مهارها و ترمزهايي كه جلوي بروز سالم و سازنده خشم را هم مي‌گيرد. مثلا احساس خشم يا ناكامي ممكن است منجر به ايجاد حس رقابت در فرد شود. حالا اگر در فردي هر گونه بروز اين حس مهار شده باشد، آن فرد حتي به خود اجازه ابراز نظر و رقابت سالم و طبيعي را هم نخواهد داد. اگر بخواهم به تجربه باليني اشاره كنم نمونه‌هاي زيادي داريم كه فرد مراجعه مي‌كند و مي‌گويد كه من زماني كه مي‌خواهم ارتقايي در كارم پيدا كنم اضطراب مي‌گيرم، انگار اين ارتقا تبديل به رقابت با ديگران و با منبع اقتدار مي‌شود و ترس دارد از اين رقابت. هنرمندي كه استعداد و توانايي دارد، ولي از جايي و زماني چيزي مانع كار و فعاليت او مي‌شود. مي‌گويد نمي‌توانم كار كنم، سال‌ها است دست به قلم نبردم. در اين موارد ممكن است در ناخودآگاه فرد اين پيشرفت و رقابت همبسته باشد با ابراز خشم نسبت به چيزي يا كسي كه براي فرد پذيرفتني نيست. گاهي اين خشم جابه‌جا مي‌شود. مثلا من نمي‌توانم خشمم را به رييس يا به كسي كه قدرت دارد ابراز كنم، ولي مي‌توانم اين را جابه‌جا كنم و به زيردستانم يا فرزندم ابراز كنم. رانندگي‌مان را در نظر بگيريد كه پر از پرخاشگري و عدم تحمل و بي‌قانوني است. بخشي از اين مساله ممكن است ريشه در خشم جابه‌جاشده و خشونت كور داشته باشد. راننده بغل دستي من كه با من دشمني ندارد، من هم ظاهرا هيچ ارتباطي با او و كساني كه او از دست آنها عصباني است ندارم، اما اين خشم قرار است به نوعي ابراز شود. حالا پشت سر من مي‌افتد و بوق مي‌زند و سبقت مي‌گيرد و مي‌پيچد. در واقع، انگار در اينجا من تبديل مي‌شوم به جايي كم‌خطر كه او مي‌تواند خشمي را كه از جاهاي ديگر در خود انباشته در اينجا تخليه كند.

در ادبيات سياسي، خصوصا در كشورهايي كه تجربه انقلاب داشته‌اند، خشم يك عنصر ستوده و پيش‌برنده براي تغيير است. تمام بحث‌هايي كه تا اينجا كرديم چقدر قابل تعميم به روانشناسي اجتماعي و سياسي است؟

اجازه بدهيد اين موضوع را در دو بخش پاسخ بدهم. يكي اينكه گاهي گروه‌ها و جوامع در مقاطعي و به دلايلي نياز به خط‌بندي بين «خود» و «ديگري» دارند. يعني براي تعريف هويت خود، و حفظ پيوستگي و انسجام درون‌گروهي بايد «خود» را در برابر «ديگري» تعريف كنند. در اين حالت، دنيا تبديل مي‌شود به دو جبهه: «من» / «ديگري»، «دوست» / «دشمن» . همه خوبي‌ها متعلق خواهد بود به گروه دوست و همه بدي‌ها متعلق به گروه دشمن. جهان دوپاره مي‌شود و بخشي از آن سفيدِ سفيد است و بخش ديگر سياهِ سياه. در اين حالت هيجان و احساسي كه بر رابطه بين دوست و دشمن حاكم است خشم است و شايد در لايه‌هايي ترس و اضطراب از آسيب ديدن توسط آن دشمن. در واقع، هويت خود برمبناي وجود «ديگري» و رابطه توام با خشم نسبت به آن ديگري شكل مي‌گيرد. نمونه بارز اين دوپاره كردن دنيا را در گفته رييس‌جمهور سابق ايالات متحد مي‌توان ديد كه از نظر او ديگران در برخورد با تروريسم يا «با آنها» بودند يا «در مقابل آنها». چنين نگاهي نيازمند برساختن هويتي مانند «محور شرارت» است تا با آن بتواند به بحران دروني خود هم غلبه كند و در برابر اين موجود بيروني، به درون خود جهت و انسجام بدهد.

براي بخش دوم صحبتم درباره اين سوال شما فكر مي‌كنم مجبوريم برگرديم به تعريف وسيع‌تري كه چند بار براي بيان خشم و مقابله با احساس ناكامي ارائه دادم. بيان خشم الزاما به شكل ويرانگر نبايد باشد، مي‌تواند تظاهر و بروز سازنده پيدا كند. من اگر از يك چيزي ناراضي هستم، مي‌توانم تلاش كنم تا آن را اصلاح كنم. احساس ناكامي و خشم از يك وضعيت، يا احساس سرخوردگي از يك رابطه مي‌تواند انگيزه‌يي براي تغيير باشد. گاهي هم ممكن است كه اين خشم تبديل به يك رفتار فردي يا جمعي ويرانگر شود. يعني من فكر كنم اگر با شما مخالفم، راهش اين نيست كه با شما مذاكره كنم و روي نقاط مشترك‌مان تكيه كنم و تفاوت‌ها را حل كنم، بلكه راهش اين است كه دست‌كم چنان رفتار كنم كه جرات ايستادن در برابر من را نداشته باشيد، يا نه اصلا شما را نابود كنم و شخص ديگر را روي آن صندلي بنشانم كه با من صحبت كند.

اين وضعيت طبيعتا دلايل فردي و اجتماعي‌- فرهنگي مختلف دارد. يكي از عوامل اين است كه چقدر فرد روش‌هاي ديگر را تاثيرگذار بداند. اگر من بخواهم با شما مذاكره كنم، اما ببينم كه نه، شما نمي‌شنويد و مدام به من پرخاش مي‌كنيد، به نظر مي‌رسد كه دو راه بيشتر ندارم: يا بايد من هم پرخاش كنم و با قاعده خود شما وارد بازي شوم، يا بايد از خير مذاكره با شما بگذرم و از اين بازي بيرون بروم. خب، هر دو روش‌ ناكارآمد است و عملا باعث مي‌شود آن معضل سرجاي خود باقي بماند. اگر بخواهم بحثم را به اول صحبت‌مان وصل كنم، بايد به موضوع توانايي به تعويق انداختن مطالبات اشاره كنم. اگر بخواهيم خيلي كوتاه‌مدت به خواست‌هايمان برسيم، فكر مي‌كنم همين اتفاق مي‌افتد كه يا بايد بگذاريم و برويم از رابطه‌يي كه با آن مشكل داريم، يا وارد چرخه خشونت شويم. راه ديگر راه درازمدتي است كه ممكن است چندين نسل هم طول بكشد تا جواب بدهد. اين راه مستلزم تغييري دائمي و پيوسته است كه بايد در سطوح مختلف جامعه ايجاد شود؛ و اميدوار باشيم تا با گذشت زمان و تمرين مدارا و مذاكره به‌تدريج فرهنگي آشتي‌طلب جايگزين روش‌هاي متكي بر خشونت شود.

در بسياري از جوامع و جامعه خود ما هميشه انتظار تغيير از بالا بوده است. اما بالا در واقع فشرده و عصاره‌يي است از آنچه در پايين و در كل فرهنگ وجود دارد. موضوعي كه فكر مي‌كنم خيلي اوقات از آن غفلت شده و هنوز هم مي‌شود اين است كه بدون شناخت و توجه به مشكلات فرهنگي، مدام دنبال يك عامل بيروني مي‌گرديم تا كسي را كه قدرت دست اوست پيدا كنيم و بگوييم همه تقصيرات برگردن اوست. نقش خودمان را نمي‌بينيم، و تا مسووليت و نقش خودمان را نپذيريم، مشكلات‌مان سرجاي خود باقي است. من هم، به عنوان يك فرد، ممكن است براي خودم ديكتاتور كوچكي باشم و فقط ابزار زيادي براي اعمال آن نداشته باشم. تا قدرت نداشته باشم، نمي‌توانم ظرفيت خودم را براي زورگويي بفهمم.

البته موضوعاتي مثل خشونت در سال‌هاي اخير به عنوان يك مساله ديده مي‌شود. كليدواژه‌هايي مثل خشونت عليه زنان و كودكان، تبعيض و خشونت كاملا حساسيت‌برانگيز شده، فكر مي‌كنم بتوانيم با نگاهي خوشبينانه‌تر به «خودمان» نگاه كنيم.

به هر حال بايد خوشبين بود و من هم خوشبين هستم. اميدوارم تغييرات خوبي هم اتفاق افتاده باشد. نمي‌شود منكر بخشي از اين تغييرات شد. قبول دارم حرف شما را كه حداقل در بعد نظري خيلي اين بحث‌ها مطرح شده است. افراد درباره اين مسائل حرف مي‌زنند و فكر مي‌كنند. اما وجه ديگري وجود دارد كه چندان خوشبينانه نمي‌توان با آن برخورد كرد. بايد بپذيريم كه ما هر روز داريم با هم در كوچه و خيابان خشونت مي‌كنيم. اينكه كجا خشونت مي‌كنيم و كجا نمي‌كنيم هم تابع عوامل ديگري است. مثلا تعادل قدرت هم مهم است. اينكه من ببينم قدرت من در چه حدي است و قدرت شما تا كجاست، آن وقت ممكن است جايي در مقابل شما سكوت را ترجيح بدهم، چون زور شما خيلي بيشتر است. بايد اين را در سير زمان و در موقعيت‌هاي مختلف سنجيد تا بتوان گفت كه آيا رفتارهاي ما به اين سمت مي‌رود كه حتي اگر زور من به شما رسيد باز نسبت به شما خشونت نكنم، يا نه و حساسيت به خشونت فقط محدود به بحث‌هاي نظري و موقعيت‌هاي خاص است.

اينكه دليل حساسيت ما روي مسائلي مانند خشونت عليه زنان و كودكان يك امر درون‌زاد و برخاسته از حساسيت‌هاي خودمان است يا ناشي از ارتباط ما با دنيا هم امري است كه بايد به آن توجه داشته باشيم. مي‌دانيم كه سازمان‌هاي حقوق بشر و حتي بهداشتي بين‌المللي روي اين مسائل تمركز زيادي دارند و همكاري‌هاي بين‌المللي زيادي هم با دولت‌ها و سازمان‌هاي غيردولتي مختلف در اين زمينه داشته‌اند. به هر حال، فارغ از اينكه حساسيت نسبت به خشونت از درون برخاسته باشد يا از بيرون، خود آن امري خجسته است و تك‌تك ما، بسته به موقعيتي كه داريم، بايد براي نتيجه گرفتن از آن سهم خود را ادا كنيم.

از كل بحث مي‌توانم اين نتيجه را بگيرم كه مناسبات هر قدر به سمت برابري نزديك شود و بتواند قدرت، حقوق و مسووليت‌ها را برابر تقسيم كند از بار خشونت‌ها كم مي‌شود؟

يكي از عواملي كه نشان داده مي‌تواند خشم را به خشونت‌هاي ويرانگر تبديل كند اين است كه من احساس كنم حرفم با شما به جايي نمي‌رسد يا به قول شما برابر نيستيم؛ يا براي تغيير وضع موجود راهي جز دست زدن به خشونت وجود ندارد. منتها باز من برمي‌گردم به اينكه اين قراردادها را به تدريج خود ما بايد بسازيم. اين برابري يا اين درك و تفاهم متقابل چيزي نيست كه از بيرون داده شود. جالب است كه حتي گاهي اوقات نسبت به همين گفته هم موضعي پرخاشگرانه گرفته مي‌شود كه چرا صحبت از ويژگي‌هاي فرهنگي يا خصلت‌هاي رفتاري عامه مردم مي‌كنيد. رابطه بين افراد و سيستمي كه در آن قرار مي‌گيرند رابطه‌يي دوسويه است. اين افراد هستند كه سيستم را مي‌سازند و البته سيستم بر نوع روابط بين افراد تاثير مي‌گذارد. انتظار اينكه بدون تغيير فرهنگي عميق و پايدار، و صرفا با تغييراتي در سيستم، وضعيت دگرگون شود انتظاري واقع‌بينانه نيست. البته اينكه من در اين گفته‌ها روي تغيير از پايين تاكيد مي‌كنم هم به اين دليل نيست كه اين يكي مهم‌تر است يا كافي است، بلكه براي اين است كه به لزوم تغيير در اين بخش كمتر توجه شده است. مطبوعات و رسانه‌ها مملو از نقد در عملكرد دولت‌ها است و شايد يك صدم آن هم به مردم و رفتارهاي مردم و آسيب‌شناسي آن توجه نشده است. به هرحال، بايد اميدوار باشيم و تلاش كنيم. حتي با وجود شواهد نگران‌كننده‌يي مانند اينكه با وجود اين همه صحبت از آشتي و خشونت‌زدايي و روش‌هاي مدني، طي صد سال گذشته تعداد كشته‌هاي جنگ‌هاي بين كشورها به ميزان تصاعدي بالاتر رفته است. اين شواهد حداقل به ما نشان مي‌دهد كه با پديده‌يي بسيار پيچيده روبه‌رو هستيم كه شناخت آن مستلزم نگاهي همه‌جانبه و جامع به آن است.

سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱
بازدیدها 2,113
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 14966

Comments are closed.


عضویت در خبرنامهء خبر شهری