خانه » گفتگو » پشت صحنهٔ تئا‌تر در آریزونا یارو بغلم کرد، توی تئا‌ترشهر طرف میگوید: «آقا! کجا؟»

پشت صحنهٔ تئا‌تر در آریزونا یارو بغلم کرد، توی تئا‌ترشهر طرف میگوید: «آقا! کجا؟»

همشهری 6 و 7 گفتگوی شیرینی با چهرهٔ شناخته شدهٔ کمدی این شب‌های تلویزیون، بهنام تشکر «دزد و پلیس» انجام داده که در ادامه می خوانید.   خیلی ها می گویند بهنام ...

همشهری 6 و 7 گفتگوی شیرینی با چهرهٔ شناخته شدهٔ کمدی این شب‌های تلویزیون، بهنام تشکر «دزد و پلیس» انجام داده که در ادامه می خوانید.

 

خیلی ها می گویند بهنام تشکر که سریال «ساختمان پزشکان» را بازی کرد، یک شبه چهره شد، در حالی که خیلی ها هستند که سریال های متعددی بازی کرده اند اما هنوز دیده هم نشده اند!
من 15 ساله ره یک شبه رفتم! (خنده) اگر این اتفاقی که می گویی افتاده باشد، مرهون حضور 15 ساله ام در تئاتر است.

 

آخر اینکه یک بازیگر بیاید در همان اولین کار تصویری اش اینقدر خوب در دل مخاطب عام جا باز کند، یک خرده ای غیرعادی و استثناست!
البته یک مقدار از این اتفاق هم به شانس آوردن من برمی گردد. دلیل اولش این است که در «ساختمان پزشکان» با متنی رو به رو بودم که نوشته پیمان و محراب قاسم خانی بود، کارگردانم سروش صحت بود و پارتنرهای بسیار توانایی چون هومن برق نورد و به خصوص خانم شقایق دهقان داشتم. به هر حال مجموع این اتفاقات با آن چیزی که تو می گویی خیلی کمک کرد ولی اگر بخواهیم تعارف را کنار بگذاریم و رک و پوست کنده بگوییم، بیشتر این اتفاقات خوب مدیون عقبه تئاتری ام است. جالب اینکه خودم هرگز فکر نمی کردم روزی قرار باشد وارد کار تصویر شوم.

 

چرا؟ از تصویر بدت می آمد؟!
نه، قبل از همه اینها دوسه کار تصویری کرده بودم که دستمزدم را نداده بودند و ذهنیتم نسبت به این مقوله به شدت منفی شده بود و تقریبا قیدش را برای همیشه زده بودم! در این حد که اصلا فکر حضور در کار تصویری را هم نمی کردم، والا می رفتم آویزان دفترهای سینمایی و تلویزیونی می شدم می گفتم تر خدا به من هم یک نقش بدهید! اتفاقی که اصلا در قاموس من نمی گنجد. همین الانش هم اصلا در این وادی ها نیستم که مثلا بروم به کسی بگویم فلان نقش را برای من کنار بگذارید.

 

کمی عجیب است! خب همه آنهایی که می روند سراغ بازیگری یا مجری گری دلیل اولشان دیده شدن است، یعنی تو از این اتفاق بدت می آمد؟!
ببین جنس کار ما دیده شدن است. اصلا اگر نخواهیم دیده شویم هم دیده می شویم. بازیگری و اجرا همین است. البته بازیگری یک مقدار برای تماشاگر جذاب تر از اجراست. بازیگری یعنی دیده شدن، حتی در تلویزیون بیشتر از سینما این اتفاق برایت می افتد. خب اتفاق خوبی است هر کس هم بگوید از دیده شدن بدم می آید به جرات بهت می گویم دارد دروغ می گوید. مورد توجه قرار گرفتن و دیده شدن چیزیست که همه آدم ها دلشان می خواهد. کار ما جوریست که باید دیده شوی، اتفاقا اگر دیده نشوی موفق نیستی! حالا اگر همه این حرف ها را فراموش کنیم، بخش اول داستان وارد شدن به این حرفه است؛ که آیا تو می آیی صرف دیده شدن یا می آیی که درست کار کنی. اگر بخواهی دیده شوی اما درست کار نکنی که موفق نیستی اما اگر درست کار کنی مطمئن باش خود به خود دیده هم خواهی شد.

 

کلا صبرت زیاد است؟
خیلی! چطور این سوال را پرسیدی؟

 

چون وقتی به حرف های خودت برمی گردم می گویی مثل خیلی ها نرفتی آویزان شوی نقش بگیری و همین باعث شده خیلی دیر یا حتی به موقع این اتفاقات خوب و دیده شدن برایت رخ بدهد. خودت قبول داری خیلی دیر به این جایگاه رسیدی؟
من خودم زیاد دنبال اتفاق نمی روم. یعنی می گویم بهتر است خود اتفاق، اتفاق بیفتد، البته نه اینکه دست روی دست بگذارم و هیچ کاری انجام ندهم! جدی می گویم، بیشتر دوست دارم به جای کار کردن های زیاد، کار کردن درست و اصولی را یاد بگیرم تا کمتر نقص داشته باشم. به همین دلیل هم هست که وقتی در تئاتر به یک موقعیت می رسی و آن را کشف می کنی لذت می بری، آن وقت است که یاد می گیری چگونه برای خودت و کاراکتری که به تو سپرده اند موقعیت درست کنی. من از این منظر به قضیه بازیگری نگاه می کنم؛ حالا می خواهد آن اتفاق دیر بیفتد یا به موقع یا حتی اصلا نیفتد! اصولا برای بعضی ها زود اتفاق می افتد و برای عده ای دیر. شخصا هیچ گاه دنبال این قضیه نبودم که بگویم «بهنام تو الان باید سختی بکشی تا فردا نتیجه اش را بگیری و به قله برسی.» چون وقتی داشتم کار می کردم در واقع در حال خوش گذرانی بودم و در لحظه لذتش را می بردم. هیچ وقت هم دنبال چشم انداز و قله و این چیزها نبوده ام و همیشه دو قدم جلوترم را نگاه کرده ام تا با احتیاط جلو بروم. اگر دارم درست می روم به هر حال به جاهای خوبی هم خواهم رسید اما نه، اگر بخواهم چشم اندازی و رویایی به قضایا نگاه کنم ممکن است سر از ناکجاآباد دربیاورم!

 

شاید یک جورهایی شبیه فوتبال مان باشد دیگر! اینکه مثلا در کشورهایی چون آلمان و انگلیس می آیند روی نونهالانشان از پایه سرمایه گذاری می کنند تا مسیر درست پرورش را طی کنند و 10 سال بعد برای تیم ملی شان بازیکن سازی کرده باشند اما در ایران همه مثلا فقط از علی کریمی توقع دارند توپ را بگیرد و همه را دریبل بزند و شاید هیچ پشتوانه مطمئنی هم برای تیم ملی مان نساخته باشند! تازه توقع جام جهانی رفتن هم داریم!
البته من با اینکه استقلالی ام به شدت طرفدار نوع بازی علی کریمی هستم.

 

ای بابا! شما چرا؟ باید مردمی باشی! (خنده)
آهان، یعنی اگر پرسپولیسی باشم مردمی ام دیگر؟ (خنده) می دانی که شعار امسال پرسپولیسی ها چیست؟ «پرسپولیس قهرمان، امسال رو در لیگ بمان!»

 

بابا ما که همین بازی آخر 6 تا گل زدیم.

6 تا گل به کی زدید؟ اصلا امسال چندتا بازی باختید؟ یک بازی 6 تا گل زدید به جایش 8-7 تا بازی هم باختید. اصلا چرا علی کریمی به تیم برنمی گردد؟

 

لج و لجبازی ها دست از سر پرسپولیس برنمی دارد!

واقعا هم به همین راحتی است؛ یکهو می بینی یک آدم را سر لج و لجبازی خانه نشین می کنند، چون هیچ چیز سر جای خودش نیست.

 

تا حالا اتفاق افتاده کسی با خودت لج و لجبازی کند؟

من نه. اصولا در زندگی ام با کسی لج نمی کنم بلکه کلا حذفش می کنم!

 

حتی اگر قوی تر از خودت باشد؟

دقیقا، حتی اگر از خودم هم قوی تر باشد حذفش می کنم. با کسی دشمنی نمی کنم ولی حتما انکارش خواهم کرد. فرض می کنم همچین آدمی اصلا وجود ندارد. حوصله دعوا و جر و بحث ندارم. به خاطر همین هم هست که می گویم تنها دوستی که در زندگی ام دارم «هومن برق نورد» است و با یکدیگر رفت و آمد خانوادگی داریم.

 

یعنی غیر از هومن برق نورد با هیچ کس دیگری ارتباط نداری؟

چرا یک دوست دیگر هم دارم که برادرم (بهرام تشکر) است. او صمیمی ترین دوست من است ولی خب خودم ترجیح داده ام دایره رفاقتم را تا این حد محدود کنم، چون به نظرم در این دوره و زمانه رفاقت چندان کِیف نمی دهد. با وجودی که محیط کارم می تواند رفاقت بردار باشد و ممکن است اگر اینگونه باشم به پیشرفتم هم کمک بیشتری بکند ولی کلا این نوع زندگی را نیستم. خیلی از این مهمانی هایی که ستاره ها و بازیگران دعوتم می کنند را نمی روم چون فکر می کنم حرف تازه ای برای گفتن نیست و جذابیت خاصی هم برایم ندارد.

 

یعنی به شدت علاقه مند به زندگی سالم و بی حاشیه ای؟

نمی گویم زندگی آن آدم ها ناسالم است! ولی دنبال زندگی ای هم نیستم که حاشیه داشته باشد، چون حوصله اش را ندارم.

 

احساس می کنم برخلاف اینکه اکثرا در کارهای طنز بازی می کنی به شدت آدم عصبی ای هستی.

نه اصلا. در کل خیلی دیر به نقطه جوش می رسم ولی خدا نکند به آن نقطه برسم. (خنده)

 

آقا حالا چرا داری آستین هایت را بالا می زنی؟ یعنی الان نزدیک نقطه جوشت است؟! (خنده)

نه الان یکذره گرمم شده! پاشو برو در را قفل کن کارت دارم. (خنده) ولی هومن برق نورد برعکس من است، او خیلی زود جوش می آورد. من می گویم بگذار طرف همه حرف هایش را بزند و کارهایش را بکند بعد که تمام شد جوابش را می دهم.

 

خب این خصیصه به همان صبرت برمی گردد.

آره، سر کار هم خیلی صبرم زیاد است، ولی قاطی بکنم یکهو قاطی می کنم! فکر کنم تا امروز فقط یک بار قاطی کرده باشم؛ سر همین کار «دزد و پلیس» هم این اتفاق افتاد. قضیه از این قرار بود که مشغول بازی در مجموعه «ساخت ایران» بودم که حدود 10 روز در ایران کار داشتیم و تازه از لبنان برگشته بودیم. از طرفی 10 روزی هم می شد که ساخت «دزد و پلیس» را شروع کرده بودیم. به همین دلیل برای اینکه اختلافی بین برنامه ریزهای کار پیش نیاید به جفت شان گفتم برای اینکه بتوانیم این 10 روز را هم به خیر و خوشی بگذرانیم دو روز شما به نفع آن یکی عقب نشینی کن و دو روز هم تو به نفع آن یکی تا من بتوانم به کارم برسم، چون بدنم توانایی این اتفاق را نداشت که بخواهم پشت سر هم سر کار باشم. آن روزها 6 صبح تا 6 بعدازظهر سر کار «دزد و پلیس» بودم و از آنجا به سرعت می رفتم سر لوکیشن ساخت ایران تا 5 صبح!

 

یکی دو روز گذشت دیدم 48 ساعت است نخوابیده ام! گفتم مثل اینکه من هم آدمم ها! این اتفاق در حالی رخ داده بود که به گروه اول گفته بودم دارم با یک گروه جدید قرارداد می بندم و با توافق خودشان این اتفاق افتاده بود. دیدم نه، خیلی دارد بهم فشار می آید، برای همین قاطی کردم! گفتم دیگر نمی آیم، اصلا حذفم کنید، نمی آیم، کی می خواهد به من حرف بزند؟ اصلا دیگر حوصله کار کردن ندارم. خوشبختانه بچه ها با هم کنار آمدند، اما چه فایده، اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. به هر حال منِ بازیگر هم حق استراحت دارم و نمی توانم با چهره خسته و افتاده جلوی دوربین بروم، آن هم دو کاری که باید تمام انرژی ام را برایشان می گذاشتم، نقش هایم هم ساده نبود که بگویم خب، قرار نیست زیاد به خودم فشار بیاورم.

 

تو و هومن برق نورد با وجود این همه تضاد اخلاقی چگونه با هم کنار می آیید و دوست صمیمی یکدیگر هم هستید؟

ببین من و هومن در رفاقت و رابطه مان به جایی رسیده ایم که اگر با هم حرف هم نزنیم، منظورمان را به یکدیگر می رسانیم. جدی می گویم، اصلا نیاز نیست حرف بزنیم چون به راحتی می دانیم در ذهن مان چه می گذرد. اتفاقا این تضاد اخلاقی مان خیلی خوب است، چون مثلا اختلاف فکری ای که نسبت به هومن دارم را شناسایی کرده ام و او هم همینطور. مثلا یکسری جاها هومن به شدت هوای من را دارد و بعضی وقت ها هم من به شدت هوایش را دارم.

 

یک جاهایی من کنترلش می کنم و می گویم هومن اجازه بده من صحبت می کنم و یک جاهایی هم می بینم قبل از اینکه بخواهم صحبت خاصی کنم، خود هومن تمام کارها را انجام داده. جالب اینکه این رفاقت مان از زمان شروع همکاری مان رقم خورده؛ یعنی این شکلی نبوده که اول دوست باشیم و بعد بخواهیم کار کنیم، اتفاقا عمق رفاقت ما از سر کار «ساختمان پزشکان» شروع شد که من و هومن آنجا پارتنر یکدیگر بودیم، سر سریال «دزد و پلیس» این رفاقت بیشتر شد و به نوعی تکمیل شد. من چشم بسته به هومن اعتماد دارم و فکر می کنم او هم نسبت به من همینطور است.

 

همیشه در کارهای مشترکتان آقا بدِ و خلافکار هومن است و تو باید آدم خوبِ داستان باشی؟

تا اینجای کار که این شکلی بوده. اتفاقا بد هم نیست. خب هومن خیلی نمک دارد و مسلما نمکی که او دارد من ندارم. در کل نمک کار روی دوش هومن است و من فقط تکمیل کننده او هستم.

 

تا حالا به این فکر کردی که بیشترین نقشی که به صورت و اندامت می آید چه نقشی است؟

یک نقش هست که واقعا آرزو دارم یک روز بازی اش کنم، نقش «ژاور» نمایش بینوایان است. اصلا دوست ندارم «ژان واژان» را بازی کنم، چون به نظرم «ژاور» است که «ژان» را «ژان» کرده است. مردم به «ژاور» نگاه می کنند که می گویند «ژان واژان» چقدر موجود خوبیست و همه فکر می کنند «ژاور» چه موجود خبیثی است، در حالی که به نظر من به هیچ وجه خبیث نیست، تنها ایرادش این است که دارد از قانون سوءاستفاده می کند. برای همین اینقدر برایم شیرین و پیچیده به نظر می رسد.

 

در «دزد و پلیس» می بینیم نقشت دچار فراموشی شده و اتفاقات بامزه ای برایش می افتد. می خواهم بدانم برای خودت هم اتفاق افتاده دچار فراموشی شوی؟

من هم فراموشی هایم از جنس همان فراموشی هایی است که اکثر آدم ها در زندگی شان دچارش می شوند. مثلا ممکن است یک شماره تلفن یا آدرس خاص یادم برود. البته زیاد فراموشکار نیستم مگر چیزهای جزئی که ممکن است به خاطر مشغله زیادم فراموششان کنم.

 

به نظرت آدم هایی که دچار فراموشی اند چه شکلی هستند؟

رنگ شان سفید است اما شکل شان که مثل همه آدم هاست. اصولا این دسته انسان های پاکی هستند. بعضی وقت ها بد نیست آدم فراموشی بگیرد.

 

اصلا همچین چیزی امکان دارد آدم بعضی وقت ها فراموشی بگیرد؟

نه! مگر اینکه خودش فراموش کند؛ بگوید من آن حادثه، واقعه یا آدم را برای همیشه فراموش کردم. بستگی به جا و حادثه اش دارد. مثلا زن و شوهرها خیلی وقت ها با هم دعوا می کنند اما خیلی هایشان زود همه چیز را فراموش می کنند و به زندگی عادی شان برمی گردند. خیلی ها هم حتی با وجود آشتی کردن، دعواهایشان را نمی توانند فراموش کنند. باز هم می گویم بستگی به موقعیت دارد؛ اینکه شدت و حدت دعوای میان آدم ها چقدر بوده است که طرف نمی تواند فراموش کند. اگر برای من چنین اتفاقی بیفتد حتما آن تابلو یا واقعه را حذف خواهم کرد، برای همیشه آن چیز یا آدم را در ذهنم از بین خواهم برد و راه برگشتی هم برایش نخواهم گذاشت.

 

خب اینکه اسمش دیکتاتوری محض است!

نه دیکتاتوری نیست، برای راحتی خودم این کار را انجام می دهم. مثلا با یک نفر رفاقت می کنم اما می بینم یک جا رفته پشت سر من حرف زده یا از جانب من حرفی بهش زده اند و او هم پذیرفته! حتما از همچین آدمی به راحتی رد می شوم و به او خواهم گفت «مرحمت زیاد!» برای چه باید اعصابم را بابت کسی که نسبت به من دچار توهم شده خرد کنم؟! آن آدم دچار توهم شده حالا من باید تلاش کنم و وقت بگذارم که از توهم بیرون بیاید؟! جالبش اینجاست که نه تنها دچار توهم شده، تازه دارد قضاوت هم کند! اینکه خیلی بدتر است. بعد طرف می آید می گوید فلانی من را حلال کن؛ خب واژه حلال کن یعنی دیگر همه چیز تمام شد، اما دفعه بعد که من را می بیند می آید جلو روبوسی هم می کند! خب یعنی چی؟ نمی گویم بداخلاقی کند و سلام و علیک نکند اما دیگر بغل کردن و روبوسی اش را نمی فهمم!

 

یعنی زور منطقت بر احساساتت می چربد؟

بله، چون بیشتر به فکر روح و روان خودم هستم، اینطوری راحت ترم.

 

خب اطرافیانت چه می شوند اگر فقط به فکر خودت باشی؟ مثلا همسرت.

نه قضیه همسرم که خیلی فرق می کند. رابطه ام با همسرم داخل یک چهارچوب خاص و خانه است. منظورم ارتباط اجتماعی ام با یکسری آدم خاص است، وگرنه من که همیشه چاکر مردمم هستم و هر وقت گفته اند عکس بگیریم یا امضاء بدهم با کمال میل انجام داده ام، اصلا با این کارها حالم خوب می شود. بعضی وقت ها آدم هایی را می بینم که خجالت می کشند بگویند می خواهیم عکس یادگاری بگیریم، خودم می روم سمت شان می گویم دوربینت را بده با هم عکس بگیریم! می بینم طرف دلش می خواهد اما رویش نمی شود حرفش را بزند.

 

در کل باید بگویم اهل رفیق بازی نیستم، حتی رفاقتم با هومن برق نورد هم اندازه و مرزهایی دارد که هیچ کداممان پایمان را فراتر از آن نمی گذاریم. متاسفانه خیلی از ما به این اندازه ها توجهی نداریم و اکثرا دچار افراط و تفریط هستیم! کلا اندازه رفاقت را نمی دانیم چقدر است. طرف دو روز است با من آشنا شده می آید می گوید رقم قراردادت چقدر است؟ خب به تو چه مربوط است؟ حتی برادرم هم که این همه با یکدیگر کار تئاتر می کنیم این سوال را از من نمی پرسد، چون هر دویمان می دانیم این ارتباط محترم است. حالا من فکر می کنم چون نشسته ام با تو چای خوردم، حالا باید برویم دور بزنیم، برویم کافی شاپ، حالا شب بیایم خانه تو، حالا دارم می بینم خوابت می آید اما بلند نمی شود، می نشینم پشت دو نفر هم حرف می زنم، فردایش هم بهت می گویم داری دو میلیون تومان پول دستی به من بدهی! چه خبر است؟!

 

اندازه را متوجه نمی شویم در حالی که باید رعایتش کنیم. متاسفانه ما اندازه خیلی چیزها را در کشورمان رعایت نمی کنیم! رفاقت هایمان شبیه رانندگی هایمان است! همزمان دو نفر می خواهند وارد یک خیابان شوند، هیچ کدامشان هم کوتاه نمی آیند، خب معلوم است همزمان که بروند می خورند بهم و جالب ترش اینجاست که از ماشین پیاده می شوند و بدون آن که هیچ حرفی بزنند شروع می کنند به کتک کاری! از آن طرف یکهو می بینیم همان دو نفر اینقدر به هم تعارف می کنند که تو زودتر برو، آن یکی می گوید امکان ندارد و… که می بینیم خیابان ترافیک می شود! این به همان عدم رعایت اندازه مربوط می شود. اگر رعایت کنیم خیلی از مشکلات مان حل می شود و راحت تر زندگی خواهیم کرد.

 

اصولا همیشه اینقدر به قول معروف اروپایی و خوش بینانه فکر می کنی؟

نه! کلا اینقدر درگیری های خودم را دارم که به هیچ وجه خودم را درگیر آدم های دیگر نمی کنم! آخر دلیلی باید وجود داشته باشد تا درگیر موضوع یا آدمی شوم. متاسفانه خیلی از ما بازیگرها، در بازی هایمان هم اندازه ها را رعایت نمی کنیم؛

 

منظورت همان بحث همیشگی دوربین دزدی و اینهاست؟

اصلا آن که یک بخش خیلی جلف و مزخرف قضیه است که خوشبختانه تا حالا در هیچ کدام از کارها برای من اتفاق نیفتاده، اما خیلی خوب آدم هایی که چنین کارهایی می کنند را می شناسم و البته همه مان می شناسیم. ولی من اجازه این کار را به کسی نمی دهم، اگر کسی بخواهد در کاری که من هستم دوربین دزدی کند، همه دوربین را تقدیمش می کنم! بخدا خودم می روم کنار، می گویم «عزیزم، بیا همه اش مال خودت.» مثلا یادم است سر یکی از سریال ها یکی از بازیگران گفت «بهنام جان بی زحمت یک ذره آن ورتر بایست من هم در دوربین باشم!» آنجا به کارگردان گفتم «می شود من در این صحنه نباشم؟» کارگردان شاخ درآورده بود!

 

گفتم میزانسن را طوری بچینید که این آدم هم دیده شود. اینقدر شیرین این حرف را بیان کردم که طرف از حرفش پشیمان شد! البته نه اینکه بی خیال حرفش شود، اما حداقل از حرفش خجالت که کشید. اصلا مگر چه خبر است؟ اصلا کلا چه خبر است؟ طرف می آید می گوید «من بازیگر شدم.» خب شدی که شدی. اصلا تو بازیگر، ستاره یا سوپراستار شو، آخرش که چی؟ خب شدی دیگر! منت می گذاری که ستاره یا سوپراستار شدی؟

 

منت می گذاری سر مردمی که کارت را می بینند تا تو ستاره شوی؟ بعدش اصلا کلا چه خبر است؟! تام کروز و برد پیتش که جهانی ترین ستاره های سینمای دنیا به حساب می آیند اینجوری برخورد نمی کنند! تازه این اداها برای کجاست؟ برای سینمایی که به راحتی می توانی متر بگذاری و اندازه اش را بگیری؟! پس آن آدمی که در سینمای هالیوود که حداقل 4 روز طول می کشد تمامش را ببینی چه کار باید بکند؟ بعد ما در این سینما دنبال چه می گردیم؟ اینجا شبیه یک جزیره است؛ مگر در این جزیره چند بازیگر وجود دارد؟ حالا میان این بازیگرها کجایش قرار داریم؟ این ادا اطوارها را نمی فهمم!

 

خب این آدم ها حرص دیده شدن دارند. یعنی تو در زندگی ات حرص هیچ چیز را نمی زنی?

چرا ممکن است حرص خیلی چیزها را بزنم، اما فرض کن از اول تا آخر یک برنامه یا سریال از تو کلوزآپ بگیرند و فقط تو را نشان دهند، بعدش چه می شود؟ چه انتفاعی می خواهی ببری؟ می خواهی بروی وام بگیری؟ آدم هایی که از دور و برت رد می شوند نگاهت کنند تا تو لذت ببری؟ به دو روز هم نمی کشد از این مسئله خسته می شوی! البته بستگی به آدمش هم دارد. همین چند روز پیش من و هومن برق نورد داشتیم برای حضور در یک برنامه تلویزیونی به شیراز می رفتیم. در همان چند دقیقه ای که در فرودگاه بودیم نزدیک 70 تا امضاء به این و آن دادیم. حالا همین که داری امضاء می دهی باید به سوال هایشان هم جواب بدهی! دروغ نیست اگر بگویم من و هومن برق نورد در شیراز نزدیک 500 تا امضاء دادیم. واقعا کار آسانی نیست.

 

در آرشیو شخصی خودت عکس و امضایی از بازیگر مورد علاقه ات داری؟

امکان ندارد. اصولا چون آدم خجالتی ای بودم و هستم هیچ وقت نمی توانستم وقتی یکی از بازیگران مورد علاقه ام را می بینم جلو بروم بگویم بیا عکس یادگاری بگیریم یا امضاء بده! همیشه پیش خودم می گفتم خب، بروم به آن بازیگر چه بگویم؟ او که مرا نمی شناسد و طبعا کاری هم با من ندارد، این منم که او را می شناسم، پس بهتر است جلو نروم. حتی بعد از ساخت «ساختمان پزشکان» به همراه همسرم در خانه هنرمندان بودیم که آقای «رضا کیانیان» هم آنجا حضور داشتند، ایشان را خیلی دوست دارم اما چون آدم خجالتی ای هستم جلو نرفتم و از همان دور برای ایشان سری تکان دادم و ایشان هم همانگونه جوابم را دادند.

 

بعضی وقت ها که در چنین موقعیت هایی قرار می گیرم و رویم نمی شود جلو بروم، همسرم می گوید با این کارت باعث می شوی بقیه فکر کنند آدم بی تربیتی هستی و رسم ادب را به جا نمی آوری. کلا نمی توانم در جمع های عمومی حضور پیدا کنم. یک موقع ممکن است بخواهم از تجربیات بازیگرهای استخوان ترکانده استفاده کنم بنابراین با آنها تماس می گیرم که یا دعوتشان می کنم به منزلمان یا من به منزلشان می روم. قرار نیست کسی از این صحبت ها و نشست ها خبردار شود و دلیلی ندارد بیایم همه چیز را رسانه ای کنم که من با فلان بازیگر نشست و برخاست می کنم تا بیشتر مطرح شوم!

 

اینکه می گویی خجالتی هستی پس چه جوری شده سراغ بازیگری آمدی؟

خودم هم نمی دانم! حتی تئاترهایی هم که بازی می کنم دوست دارم اولین نفر از صحنه خارج شوم و اصلا دوست ندارم در پایان اجرا روی سن برگردم و برای تماشاگر دست تکان بدهم یا حرف بزنم. واقعا روی این کارها را ندارم.

 

هنوز هم اتفاق می افتد وقتی روی صحنه می روی بترسی یا استرس بگیری؟

بابا خیلی ترسناک است اگر به منی که تا حالا تئاتر کار نکرده ام بگویند باید مثلا در فرهنگسرای بهمن جلوی آن همه تماشاچی بازی کنی! معلوم است می ترسم. صحنه خیلی بی رحم است. هنوز هم که هنوز است با وجود تجربه اجرای 25 نمایش روی صحنه وقتی پشت صحنه نمایشم می روم بدنم آدرنالین ترشح می کند.

 

تنها راه درآمد و ارتزاق زندگی ات بازیگریست؟ آخر به نظر مثل خیلی ها پرکار نیستی یا سخت انتخاب می کنی.

نه اتفاقا، تنها کار من بازیگریست. از پارسال تا الان تنها یک هفته فرصت استراحت داشته ام! بعد از پایان ساختمان پزشکان، سر یک کار سینمایی رفتم، بعد یک تله فیلم، دو تئاتر، بعد ساخت ایران و بعدش هم که «دزد و پلیس» را کار کردم. دارد می گذرد اما خیلی سخت.

 

یعنی با همین وضعیت دخل و خرج زندگی ات جور درمی آید؟

با این وضعیت گرانی و اینکه هر روز ارزش پولمان در حال افت کردن است وضعیت همه سخت شده. در همین یک ماهی که از پایان پروژه دزد و پلیس می گذرد کلی پیشنهاد سینمایی، بازیگری و تئاتر به دستم رسیده که همه شان را رد کرده ام، به این دلیل که به صفحه دوم متن شان که می رسی می بینی هیچ چیز خاصی برای ارائه به مخاطب ندارند! مثلا چند سریال طنز به من پیشنهاد شد که نتوانستم به کارگردان هایشان اعتماد کنم یا با بازیگرانی که در کار حضور دارند ارتباط بگیرم.

 

یعنی راحتی با بازیگران یک کار هم در انتخابت تاثیرگذار است؟

بله چون باید بدانم پارتنرم در کار کیست.

 

آخر خرج زندگی که این چیزها سرش نمی شود!

بله، یکهو ممکن است ماه ها خانه نشین شوی، ولی حداقل بهتر از این است که اعصابت خرد شود. البته اینقدرها هم سختگیر نیستم ها!

 

خیلی خاص فکر می کنی و تصمیم می گیری!

نه خاص فکر نمی کنم، هر چند همه ما آدم های خاصی هستیم که داریم در این مملکت ویژه زندگی می کنیم. یک جاهایی ویژه خیلی خوب می شویم و یک جاهایی هم ویژه خیلی بد. برای همین است که می گویم در هیچ چیزمان انده و تعادل وجود ندارد!

 

با این شرایط دوست نداری از ایران بروی؟

برای چه باید بروم؟ حدود یک سال و نیم خارج از ایران و در کشورهای انگلیس و آمریکا زندگی کردم اما دوام نیاوردم و برگشتم.

 

آخر تو که گفتی آدم منطقی ای هستی و احساس بر تو غلبه نمی کند؟

کی می گوید من احساسی نیستم؟ (خنده) همه ش می خواهی من را درگیر سوال هایت کنی ها! چرا اینطوری فکر می کنی؟

 

چون خودت اوایل حرف هایت گفتی منطق بر احساست غالب است!

نه آنجا داشتیم درباره رفاقت صحبت می کردیم. ولی آدمی نیستم که بتوانم خارج از کشور زندگی کنم. حتی آن طرف در ورک شاپی شرکت کردم که از همه جای دنیا در آن شرکت کرده بودند. اتفاقا یک ورک شاپ بی کلام هم بود که دیگر اسیر زبان نبودیم. آنجا هیچ کس زبان همدیگر را نمی فهمید، حالا من یک خرده انگلیسی بلد بودم و تا یک جاهایی می توانستم از پس خودم بربیایم. یکی از دوستانم می گفت بهنام دفعه بعد خواستی بروی خارج من هم با خودت ببر! گفتم آخر تو که زبان بلد نیستی. گفت زبان نمی خواهد که! من یک هفته در دوبی با یک ok زندگی کردم! (خنده)

 

دیدم راست می گوید! اتفاقا آن دوره خیلی هم به من خوش گذشت. حتی رفتیم هالیوود را هم دیدیم. هنوز دکورهای فیلم اسپارتاکوس دست نخورده است. البته دیدن هالیوود افتخاری به حساب نمی آید. تنها ممکن است جالب و هیجان انگیز باشد، همین. مثلا فکر کن جایی را دیدم که خیلی از فیلم های مشهور و بزرگ دنیا در آن تولید شده است، اما آخرش چه؟ شاید با تعریفش تو را هیجان زده کنم و خودم هم همینطور، اما نمی توانی بگویی افتخار بزرگی نصیبت شده. من به اصغر فرهادی افتخار می کنم که توانست اسکار بگیرد اما نشستن صرف در مراسم کن یا اسکار که اتفاق خاصی نیست.

 

دوست دارم زندگی اجتماعی ات در آنجا را با ایران مقایسه کنیم.

شاید باورت نشود، اما برخورد من با آدم های آنجا خیلی راحت تر از برخوردم با آدم های اینجا بود! یکی از کارهای من در آنجا این بود که به تمام سالن های تئاتر سه ایالت کالیفرنیا، آریزونا و نوادا می رفتم و از پشت صحنه شان عکس و فیلم می گرفتم و در آرشیوم نگه داشته ام. می دانی چرا آنجا راحت تر از اینجا بودم؟ به این دلیل که وقتی جلوی در آن تئاتر می رفتم، یک آقای سیاه پوست مسئول امنیت آنجا بود. وقتی از من می پرسید از کجا آمدی و کارت چیست و من خودم را معرفی می کردم، بدون تردید من را در آغوش می گرفت و می بوسید، چون می گفت خیلی عجیب است یک بازیگر از ایران به اینجا آمده! همان آدم من را به پشت صحنه تئاتر در حال اجرا می برد و تک تک قسمت های آن سالن را نشانم می داد، چون برای بازیگران ارج و قرب زیادی قائل اند.

 

اینجا چطور؟ هنوز که هنوز است وقتی وارد تئاتر شهر می شوم یک نفر از دور داد می زند «آقا کجا؟ شما؟» یک شب نزدیک بود به اجرایم نرسم و شانس آوردند قهر نکردم. من از تمام قسمت های آن سالن ها که بعضا قدمت هایی 70-60 ساله دارند عکس و فیلم دارم اما همین چند وقت پیش یک عکاس به تئاتر شهر آمده بود و برای کسب اجازه عکاسی پیش یکی از مسئولان تئاتر شهر رفتم و گفتم 15 سال است دارم اینجا کار می کنم دوست دارم دو فریم عکس از اینجا داشته باشم، تازه طرف برمی گردد می گوید «نمی دانم اجازه بدهم یا نه!» منت می گذارد سر من! بابا یعنی من به واسطه همان 15 سال کار در تئاتر شهر این مملکت نباید بتوانم دو فریم عکس از فضایی که عمرم را در آن گذاشته ام داشته باشم؟ نمی دانم این نوع انشاء و کلماتم را چه کسی در این مملکت باب کرده است و از کجا آب می خورد؟

 

جایی از حرف هایت گفتی به خاطر کارهایی که انجام می دهی به شدت احساس خستگی می کنی. دوست دارم بدانم در این یک ماهی که فارغ از کاری چه تفریحاتی برای تجدید قوایت انجام دادی؟ اصلا علاقه و اولویت اصلی تفریحاتت چیست؟

چون زمان هایی که سر کار هستم فرصت نمی کنم درباره کارهایی که انجام داده ام فکر کنم، بیشتر وقتم را صرف فکر کردن به کارهایی که انجام داده ام می کنم.

 

پس کی به خودت، همسرت و فرزندت می رسی؟

خب ببین وقتی سر کار هستی فرصت نمی کنی به همسر یا فرزندت فکر کنی، یعنی کارت اجازه نمی دهد. آن هم کار ما که جزو کارهای سخت به حساب می آید. الان است که فرصت می کنم در کنار خانواده ام باشم و به قول ریکاوری کنم. وقتی با پسرم می روم پارک فوتبال بازی می کنیم، وقتی خانوادگی سفر می رویم، زمانی که فرصت می کنم کاری که بازی کرده ام را ببینم برایم یک جورهایی تجدید انرژی به حساب می آید. من در این مدت که سرکار نیستم بیشتر به کارهای عقب افتاده ام رسیدگی می کنم؛ کارهایی که به دلیل نبود من در خانه عقب افتاده اند. اخیرا هم به قطر سفر کردیم و به شدت به پسرم خوش گذشت. ولی خب بیشتر اوقاتم را در خانه می گذرانم و زیاد اهل بیرون رفتن نیستم.

 

ولی اصولا خانم ها زیاد دوست ندارند همسرشان خانه باشد!

بله، ولی فرصتی می شود که مثلا پسرم را به مهدکودکش ببرم.

 

مگر آدم معروف ها هم از این کارها می کنند؟

آره من که می برم، کاری ندارم معروفم یا نه، دوست دارم خودم اگر سرکار نباشم این کار را انجام دهم. دوست دارم پسرم کنار دستم در ماشین بنشیند، وقتی در خیابان هستیم اسم ماشین ها را به من بگوید، دوست دارم ترافیک را ببیند، دوست دارم وقتی چراغ قرمز است دلیل ایستادنمان را از من بپرسد، دوست دارم وقتی می گوید بابا چراغ سبز شد به ذوق بیایم و بگویم خب بچه ای که هنوز 3 سالش هم نشده این چیزها را متوجه می شود و… . بعضا 4-3 روز می شود کاوه را نمی بینم؛ حتی سر «ساخت ایران» مجبور شدم یک ماه پشت سر هم سرکار خارج از کشور باشم و وقتی برگشتم دیدم بزرگ شده و به من به جای «بابا» می گوید «عمو!» (خنده) من هم بهش می گفتم عمو کیه؟ من باباتم! منظورم این است که ما فرصت عادی و نرمالی نداریم، بنابراین وقتی خانه هستیم باید نهایت بهره را ببریم تا به خانواده مان هم برسیم.

 

گفتی فوتبال بازی می کنی؟ آخر اندامت بیشتر به والیبالیست ها یا بسکتبالیست ها می خورد.

مگر نمی دانی من یک فوتبالیست بوده ام؟

 

نه! واقعا؟ چه پستی بازی می کردی و اصلا چرا ادامه ندادی؟

من هافبک راست تیم نوجوانان باشگاه ملوان بندر انزلی بودم اما بنا به دلایلی دیگر ادامه ندادم. نه مصدوم شدم و نه اتفاق خاصی افتاد فقط تصمیم گرفتم ادامه ندهم. الان هم هفته ای یک بار با یکسری دوستان در سالن فوتسال بازی می کنیم.

 

حالا بازی ات خوب است؟
یک بار با دوستانمان که رفته بودیم سالن بازی کنیم، من بیرون زمین بودم و منتظر بودم بالاخره یکی خسته یا مصدوم شود و بروم داخل زمین. دوستان تصور می کردند اصلا بلد نیستم فوتبال بازی کنم، من هم چیزی درباره پیشینه فوتبالی ام بهشان نگفته بودم. همین که وارد زمین شدم یک توپ زیر پایم آمد و در جا یک شوت محکم زدم که رفت توی گل! همه یک جور دیگر بهم نگاه کردند اما گفتند نه، اتفاقی بود. توپ دوم هم همین اتفاق افتاد و یک گل دیگر زدم! از آن به بعد همه می دانند من فقط جلو بازی می کنم و اصلا آدمی نیستم که برگردم و دفاع کنم.

 

یک بار هم که برای مجموعه «ساخت ایران» در لبنان بودیم، یک روز بعدازظهر آمدند گفتند یک تیم سالنی قوی می خواهد با شما مسابقه فوتبال بدهد. از شانسم کفش کتانی نبرده بودم و اصلا آمادگی اش را هم نداشتم اما قرار شد تیم ایران با تیم لبنان مسابقه بدهد. امین حیایی هم در تیم ما بود و فرهاد اصلانی هم مشغول تشویق تیم. من هم که طبق معمول روی نیمکت ذخیره ها بودم! تیم حریف هم بازیکن های خوبی داشت و یکهو به خودمان آمدیم دیدیم 8 بر 3 عقب هستیم. بالاخره من را وارد زمین کردند و با وجودی که پابرهنه هم بازی می کردم نتیجه 15 بر 10 به نفع ایران شد.

دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱
بازدیدها 1,185
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 13553
برچسب:


Comments are closed.


عضویت در خبرنامهء خبر شهری