خانه » قصه و داستان » دوست داری چکاره باشی!؟

دوست داری چکاره باشی!؟

همگي به صف ايستاده بودند تا از آن ها سوال پرسيده شود؛ نوبت به او که رسيد از او پرسيدند: «دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟» گفت: «مي خواهم ...

همگي به صف ايستاده بودند تا از آن ها سوال پرسيده شود؛ نوبت به او که رسيد از او پرسيدند: «دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟» گفت: «مي خواهم به ديگران ياد بدهم!» پس پذيرفته شد، چشمانش را بست و وقتي باز کرد ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ درآمده است. با خود گفت: حتماً اشتباهي رخ داده! من که اين را نخواسته بودم؟ سال ها گذشت تا اين که روزي داغ تبر را روي کمر خود احساس کرد، با خود گفت : اين چنين عمر من به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم! با فريادي غم بار سقوط کرد و با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد به هوش آمد! حالا تخته سياهي بر ديوار کلاس شده بود!

یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱
بازدیدها 1,181
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 12035
برچسب:


Comments are closed.


عضویت در خبرنامهء خبر شهری