خانه » قصه و داستان » بزرگمهر حكيم و شيخ زهراني

بزرگمهر حكيم و شيخ زهراني

روزي روزگاري بزرگمهر حكيم در هجره درس خويش بنشسته بود كه دوست فليسوفش شيخ زهراني وارد شد و بزرگمهر را كه سخت در تفكر فرو رفته بود سلام كرد. بزرگمهر ...

روزي روزگاري بزرگمهر حكيم در هجره درس خويش بنشسته بود كه دوست فليسوفش شيخ زهراني وارد شد و بزرگمهر را كه سخت در تفكر فرو رفته بود سلام كرد. بزرگمهر از شنيدن صداي بس آشناي دوست خرسند چنان جوانكي چابك برخاست و دوست قديم در آغوش به مهر فشرد. از شوق ديدار گونه به آب چشم تر كرد. شيخ زهراني گفت اي بزرگمهر اين ملاطفت تو با من، مرا نسبت بخود به شك مي اندازد. مرا به صداقت تو شك نيست ولي اي بزرگ مرد عرصه حكمت من مخلوقي خاكي ام و پايم بر زمين خاكي استوار است! من نه آن موجود آسمانيم كه تو مي پنداري مرا نيز لغزش و خطا بسيار است.. مرا بدين رفتار مشكوك به خود و حتي درستي شناخت تو از خويشم كرده اي. من از اين تصوير تو از خود در هراسم ،هم از تو، هم از خويش. گاه چنان هراسناك مي شوم كه دافعه اين هراس، جاذبه همنشيني با تو را مغلوب مي كند. اما وقتي صداقت را در رفتارت مي بينم كه چنين برمي خيزي كه انگار تو را ساليان سال زندگي نگذشته است و برف پيري بر گيسوان ننشسته، ابهام و بهت من بيشتر مي شود. اكنون نيز آمده ام تا سپاست گويم براي آنچه در آن نامه برايم نوشتي. اما من آيا شايسته آن كلام بودم كه تو براي توصيف من از سالار عارفان مولانا جلال الدين برايم بنوشتي؟ يا حكيم مرا اين همه به نيكي به تعريف منشين كه من اينهمه نيستم.
بزرگمهر آرام لبخندي زد چنان مهربان كه جز از بزرگ مهربانان برنمي آمد. شيخ را دعوت به نشستن كرد. رو در رو بنشستن. به عادت قديم كه در مباحثات حكمي و عرفاني داشتند … شيخ هميشه سوالي بر چرايي داشت و حكيم خود موظف به اين جواب مي دانست. اما اين چرايي بزرگ بود كه محك تمام حمكت حكيم بود و معرفتش بر دوست عزيزش… بزرگمهر آرام سر صحبت باز كرد :
اي شيخ انسان جادوي خلقت است. اشرف مخلوقات و همو كه خدا چون او بيافريد ، خود را فتبارك الله گفت. فرق اين مخلوق با موجودات دگر چه بود كه چنين فاصله اي را بر شرافت او نسبت به ساير موجودات قائل دانست. نه از يوزان سريعتر مي دويد نه از شيران بهتر مي دريد و نه بهتر از بازان مي پريد. جن و فرشته را نيز آفريده بود آيا انسانها از آنها فرمان بردار تر بوده اند؟ اي شيخ تو خود صاخب كمالاتي و مي دانم برايت از روز روشن تر است. اما شيخ سوال اين است كه پس تفاوت در چه بود؟ اين چه سودا بود كه خدا با انسان كرد و وي را چنين مرتبت بخشيد. در بحث فلسفي موضوع مي دانم كه خود نيك استادي اما تو را مي خواهم از بابي ديگر بدين مقال وارد كنم .
اي شيخ مي داني كه فرزند آدم را توان آن است كه در مرتبه اي از اسفل السافلين تا عرش اعلي كه رسيدن به ذات حضرت حق و معراج به سوي اوست برسد. اين توانايي با وجود آنكه بشر در بدو تولد براي رسيدن به هر مرتبه اي از اين درجات ظرفيت هايش بسيار حقير است، چگونه ممكن است ؟ اين جا محل بروز همان تفاوت اساسي است . انسان توانايي رشد ظرفيت خويش دارد . اين معجزت با اكسيري به نام رشد است كه صورت مي گيرد. انسان با كيمياي رشد است كه ظرفش هم بزرگتر مي شود هم از مسين به زرين تبديل مي شود. آنچه از مولانا برايت بنوشتم و تو را بدان توصيف داشتم نيز بر همين معني استوار بود. خط سوم انسان و شأن اوست. اين خط به ضرورت داشتن چنين مختصاتي در خلقت خود است كه دركش براي خلق سخت است و نمي توانند اين خط را بخوانند به تمام و كمال. اما اينكه خدا تعالي اين خط نخواند داستاني ديگر است. اين نخواندن از جنس نخواندن خلق نيست و خلق نخواند چون نتواند و نتوانستن در خداي تعالي راه نيست. نخواندن او بدين معني مي تواند باشد كه او حدي و سقفي قطعي بر توانايي اين مخلوق چنان كه بر سايرين قائل شده قائل نشده است.حد خود اوست. حد آنجاست كه فرق آن بود كه يكي خداست و يكي مخلوق و مخلوق به اذن او به چنين مقامي دست يابد كه خالق تعالي را اذن و اجازت كس لازم نسيت. و هر كس به اين سه نوع خط در نسبتي است. مخلوقات همه در هدايت اويند به تكوين و تشريع او . آنان كه در خط اول و دومند همه هدايتشات به تكويت است و خط سوم آنانند كه به تشريع بيشتر هدايت مي شوند تا تكوين. آري هرچه بشري به ماهيت انساني خود نزديك تر باشد بيشتر به خط سوم نزديك است.. من نيز در توصيفت تورا به خط سوم تشبيه كردم نيز به همين دليل بود كه تو را به اصل انسان بودن نسبتي عظيم است كه من در اين ايام معاشرت با تو بيافتم. تو را نه بدليل كمالي كه كنون داري، كه خود مقامي عظيم است كه تجربت من به آموخته كه چنين كمالي نيز در مردم اين روزگار به سختي يافت مي شود ، بل به آنچه در تو ديدم از بهره و دستمايه بسيارت از اكسير رشد و استعداد فراوانت در قد كشيدن در معرفت و بالا بردن ظرفيت خود براي دستيابي به كمال بيشتر، ونيز خواستن و اراده اي براي دست يازيدن به سطحي عالي تر داري ، تورا بدين صفت خواندم. آري همه بر سر اين بازار با پياله اي مسين مي آيند اما مهم آن است كه وقتي از معاملات اين بازار فارغ به سوي خانه ابدي روان شدند هنگام خروج با چه ظرفي خارج مي شوند. ظرفشان چه اندازه اي دارد و مهمتر آن كه ظرفشان چه عياري از زر كمال دارد. كه هر كه كميايي رشد بيشتري در اين سوداگري كسب كند هم اوست كه ظرفي با ارزش تر با خود خواهد برد. كه خداي تعالي روز حساب نيكو زر گري كند.
درك چنين مقامي است كه آتش فشان وجودم را چنان فوران مي دهد كه ديگر ضماد برف پيري نيز آن را كارگر نيفتد و مرا ياري برخاستني چون جوانان مي دهد.
آري شيخ من نه ريا با تو داشتم كه حق تو را ادا بكردم. اي شيخ ما همه به نسبتي از آن كمال حضور داريم و هريك خطايي كرده ايم اما نبايد به جرم خطاي خود صفت يك خود به يكباره فراموش كنيم. وجود ما همه مس دارد اما زر در تو غالب است و دستي پر از كيميا داري.
شيخ زهراني گفت من اگر چنين گويم از آن است كه نخواهم از مس خود غافل باشم. مي ترسم اين گونه كه تواز زر مي گويي، تكبر رشته هايم از بگسلاند.
بزرگمهر گفت اين نيز ديگر خلق نيكوي توست . اما ياد داشتن زرين بودن تورا از اينكه غافل ارزش خود شوي ايمن مي كند. و تورا به حفظ و رشد آن تشويق.
بزرگمهر اين بگفت و برخاست و شيخ زهراني نيز برخاست. در معونت هم و در دل خرسند از داشتن كوهي از زر كنار خويش، شكر كنان سوي خانقاه شدند
جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰
بازدیدها 1,492
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 1072

Comments are closed.


عضویت در خبرنامهء خبر شهری