خانه » قصه و داستان » قصه‌های ادبی از بزرگمهر

قصه‌های ادبی از بزرگمهر

چون درگاه عالی از آمد و شد عمله‌جات بیاسود، بزرگمهر حکیم را گفتم: خواجه به سلامت باد. مرا سخنی در دل هست، اگر رخصت فرمایید بازگویم. سری بجنبانید. گفتم: می‌خواهم بدانم ...

چون درگاه عالی از آمد و شد عمله‌جات بیاسود، بزرگمهر حکیم را گفتم: خواجه به سلامت باد. مرا سخنی در دل هست، اگر رخصت فرمایید بازگویم. سری بجنبانید.

گفتم: می‌خواهم بدانم خواجه این بزرگی از کجا یافته‌اند؟ فرمودند: این از عهد ازل بر پیشانی ما نوشته‌اند و مهر ما در دل خلق افکنده.

گفتم: کیفیت بزرگی شما را شایسته آن است که در اقطاب عالم تعلیم نمایند. اگر قدری از رموز آن باز گویید، راهشگا خواهد بود.

گفت: اسرار مملکت هر کسی را نتوان گفت. اما شمه‌ای از آن ترا باز گویم تا وبلاگ تو رونق گیرد. شرط بزرگی آن است که رعب تو در دل رعیت عظیم افتد. چون قصد دیدار ایشان کنی، آنها را ساعت‌ها زیر آفتاب داغ و باران سنگین و توفانهای سخت و سرمای استخوان‌سوز نگاه دار و چنان بنمای که ایشان خود دیدار ترا از ساعت‌ها انتظار می‌کشند. بگذار شیرینی شوق دیدار تو آنها را از پای بیفکند.

و فرمود: رعیت را عادت چنان است که اگر با ایشان مهربانی کنی، بر تو دلیر شوند. اگر درشتی بینند، نرمی پیشه کنند. شیرین اگر شوی، خواهند چون فرهاد هر دم با تو گرد‌ آیند. اگر خسروانه در آیی، ناسزای ترا نیز چون شکر ببرند.

و فرمود: چون با رعیت سخن گویی، بزرگان ممالک دیگر را تخفیف کن. و ازین راه، در دل مردم بزرگی تو آشکار و مهر تو پایدار افتد.

گفتم: پیتر دراکر به قربانت گردد، اگر فرمان باشد این گوهرها را بر صحایف به خط زر بنگارند. فرمود: بزمجه! ترا مزد می‌دهیم از بابت همین عمل. از ذوق این سخن از هوش برفتم!

جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰
بازدیدها 945
دیدگاه ها . نظر
کد خبر 1071

Comments are closed.


عضویت در خبرنامهء خبر شهری